تبليغاتX
درد دل های یک دیلماج



دیروز عصر از میدون فاطمی می اومدم. سر تاسر میدون رو دوستان کلاه به سر پوشونده بودن. به صورتاشون نگاه می کردم. از هر رده سنی توشون بود. از 15-60. حاضرم شرط ببندم که قبلا با چند تاشون حرف زدم. از یکیشون پسته قیمت کردم. قیمت مانتو تو ویترین اون یکی رو پرسیدم. با اون یکی سر قیمت یه کفش چونه زدم!

همشون لباس معمولی تنشون بود مثل هر روز که می رفتن سر کار با اضافه یه باتوم, سپر و کلاه و دستبند.

کی میگه اینا لبنانی هستن. کی میگه اینا اجنبی هستن و عربی حرف می زنن.

از بغل یکیشون که رد می شدم دیدم باغرور کنار یکی دیگه از دوستاش که جز گارد نبود وایستاده بود و دوستش با حسرت به باتوم تو دستش نگاه می کرد و می گفت : بده یه لحظه باتومتو ببینم. شاید خوشم اومد منم رفتم گرفتم!!!

خندم گرفت. یاد حرف اون راننده تاکسی افتادم. یه پسری تو تاکسی حرف انتخابات و جریان فعلی کشید وسط. کلی جو گیر بود و می گفت مردم نمی تونن هم دیگه رو این جوری بزنن اینا ایرانی نیستن.

راننده هم که سنی ازش گذشته بود از تو آینه نگاش کرد و گفت: جوون! تا بوده ایرانی خائن بوده. تو فقط به یکیشون 5 میلیون بده تا یه کیفو ببره بذاره زیر صندلی سینما. ببین چه جوری بدون اینکه بپرسه توش چیه این کارو برات می کنه. ایرانی جماعت خائنه. اینا هم همشون ایرانین. بی خودی بزرگش نکن.

اون موقع نمی فهمیدم راننده چی میگه اما با دیدن لبخند غرور آمیز این هم محله ای های باتوم بدست کاملا به حرفش ایمان آوردم.

نوشته شده در  2009/6/23  توسط دیلماج  |