تبليغاتX
درد دل های یک دیلماج


ببخشین خانم شما ترجمه رسمی دارین؟

بله

می خواستم صفحه اول شناسنامم رو ترجمه کنم.

lما باید کل سند رو ترجمه کنیم. نمی تونیم ناقص ترجمه اش کنیم.

بعد چند ثانیه..

باشه فقط اگه کپی برابر اصلش رو داشته باشم میشه دیگه!

(من با تردید..) نه باید حتما اصل باشه

کپی برابر اصل دادگستری هست ها

باشه . دادگستری کپی برابر خودشو هم قبول نداره

حالا نمیشه شما یه کاریش بکنین؟

نه

و حالا بشنوین ادامه ما جرا رو که بعدا گندش دراومد آقا نمی خواست صفحه دوم شناسنامه که اسم خانم از همه جا بی خبرش هست ترجمه بشه. چون ویزای مجردی گرفته بود که بره خانم مو بور اختیار کنه!!

کپی برابر اصل هم مال دوران مجردیش بوده و می خواسته اینجوری یه شناسنامه مجردی برای خودش بسازه.

یه بار هم یکی کپی برابر اصل سند ملک برامون آورده بود. وقتی گیر دادیم که اصلشو بیار دیدیم جناب خونه رو فروخته و قبل فروش یه کپی برابر اصل ازش گرفته و حالا می خواست به اسم ملک خودش به سفارتخونه قالب کنه

می خوام ماه دیگه تو امتحان جعل سند شرکت کنم. فکر کنم بتونم دیپلم جعل سند بگیرم و از اون به بعد به عنوان جاعل رسمی در خدمت شما خواهم بود.


پ.ن: گلابی به شکل بودا!!!

پ.ن  :

اولین چیزی که به ذهنم رسید مادر بزرگ خونه مادر بزرگه بود!


نوشته شده در  2009/10/1  توسط دیلماج  | 




یه نیم ساعتی هنوز از ساعت کاری مونده بود. کارام تموم شده بود و از اونجاییکه همکار محترمه زودتر رفته بودن من مونده بودم. آخه همکار عزیز در شرف عروس شدن هستن و دنبال عکس و آزمایش و دفتر خونه و این حرفا

دارم به این نتیجه می رسم که پا قدمم خوبه . هر جا پامو می ذارم یکی عروس میشه. تو دفتر قبلی هم همکار اولم یه ماه نبود من  رفتم تا لب مرز ازدواج رفت خودش بعدا نظرش عوض شد گفت من اتریش نمی رم!!

به هر حال اگه دو رو برتون تو همکارا کسی هست که می خواین از دستش خلاص شین خبر بدین میام افتخاری یه ماه اونجا کار می کنم !!!



خوب می گفتم. بی کار نشسته بودم و مترجم مسئول هم داشت کارا رو چک می کرد. تو اینترنت چرخ می زدم و تو عوالم خودم بودم که یه دفعه دو عدد پاکت از پشت سرم ظاهر شد و دو نفر در آن واحد با هم گفتن: این کار فوریه !!!

من که یه دفعه از خماری پریده بودم بیرون فقط داشتم نگاهشون می کردم. اون دو تا هم که یکی منشیمون و اون یکی هم کار فرمام بود . من نگاهشون می کردم و اونا هم سر اینکه کار کدومشون فوریتره دعوا می کردن.

- این فوری تره خانم... باید فردا بره

- نه آقای.. این فوری تره مشتریش اینجا نشسته

- تا خانم ... هست باید این ترجمه بشه و پرینتش گرفته بشه

....

آخرش هم بدون نتیجه هر دو پاکت ها رو گذاشتن و فقط تاکید کردن که کارا فوری هست!!!!

خوب کار فوری هست دیگه!!!! مهم نیست که ساعت چنده!

آشپز که دو تا بشه همین میشه دیگه. دو نفر هستن که کارا رو می گیرن هیچ کدوم هم از کار هم خبر ندارن!

اما اینجور مواقع هم حال میده. همچین سر و صدا می کنی که خانم... اینکه مشخصات پاسپورت نداره. آقای ... این شناسنامه اش مهر نداره. چرا برای سند ازدواج شناسنامه نگرفتین؟؟؟

بعد که حسابی اوضاع قاطی شد و هر کی یه طرف می دوه تا نقصی کارای فوری رو بر طرف کنه با خیال راحت می شینی و دیلماج بازی در میاری!!


پ.ن: دیروز الکی داشتم آگهی های همشهری رو ورق می زدم که یه دفعه یه شماره آشنا دیدم! هنوز یه نفر گیر آگهی گردی هست!!!!

اینم سری دوم آگهی ها. شاید به درد شما هم بخوره!!

دوستان من هم یه خونه 300 متری+ یه ماشین مدل بالا نیازمندم فوری

نوشته شده در  2009/9/27  توسط دیلماج  | 




-آخه این چه وضعشه؟

-چی شده مگه؟

-تو از هشت ساعت کاری نه ساعتشو کار می کنی. بابا از بقیه یاد بگیر. برو چت کن وبلاگ گردی کن روزنامه آنلاین بخون. تو دیگه چه جور آدمی هستی؟

- خوب آخه اون موقع کارا عقب می مونه!

- اه, تو اصلا هیچیت به ایرانیها نمی خوره. درست بشو هم نیستی. باید ببرمت ژاپن. به درد همونجا می خوری.


(مدیر در مواجهه با کارمند سخت کوش)

نوشته شده در  2009/8/28  توسط دیلماج  | 



اینجانب از مردم شریف ایران زمین عاجزانه خواهشمندم هنگام تنظیم بنچاق, اقرار نامه, مبایعه نامه, اجاره نامه, تعهد نامه , قولنامه و تمام -نامه های دیگر از بافتن قصه و ارائه شجره نامه خانوادگی و قومی خودداری فرموده و به اصل مطلب بپردازند و سر سوزنی به فکر مترجمین بیچاره ای باشند که باید این داستانهای تاریخی را به زبان اجانب از همه جا بی خبر برگردانند.

هم چنین از آموزش عالی خواستارم چند واحد هنر خوشنویسی ( آن هم نشد, هنر خوانا نویسی) به تمام رشته های حقوق و الهیات و تمام رشته های دیگری که گمان آن می رود در آینده سر و کاری با دفتر ثبت اسناد و املاک و احوال و ازدواج و طلاق و فوت داشته و یا در بنگاه های معاملات ملکی مشغول کار شوند, اضافه گردد.

                                                                                                             با تشکر 


پ.ن: نمی دونم این تمدن تایپ کی قراره وارد این دفتر خونه ها بشه!

پ.ن: من که آخر فلسفه این لغت :خرچنگ قورباغه" رو نفهمیدم.

نوشته شده در  2009/8/25  توسط دیلماج  | 



روز آخر کاری من در دفتر فعلی که زین پس نام دفتر قبلی را خواهد گرفت بسیار زیبا بود. برادران 110 لطف کردن و برای ما آش پشت پایی با یک من روغن آماده کردن. دستشون درد نکنه.

جریان از این قرار بود که چهارشنبه یه خانم دکتر محترمی برامون کار آورد. اون روز کامپیوترا رو اومده بودن درست کنن و مسئولش هر چند دقیقه یکبار می پرسید این سیتم ایرادش چیه اون سیستم ایرادش چیه. در کنار اون سوالات تموم نشدنی کارآموز جدید که در واقع جانشین من و حنا هم قرار بود بشه بسیار محیط دلچسبی ایجاد کرده بود. و این خانم خوش اخلاق دیگه آخرش بود.

یه پروانه مطب و یه کارت دانشجویی آورده بود و طبق معمول خودش خدای زبان انگلیسی بود و عجله داشت. یه بار روند کار رو بهش توضیح دادم و گفتم که باید کپی پاسپورت بیاره. هنوز جمله ام تموم نشده بود که با اخم گفت :"پاسپورت دیگه چرا ؟جای دیگه رفتم نخواستن" گفتم که مشخصاتتون رو به انگلیسی طبق پاسپورتتون می خوام. از اونجاییکه مورد مشابه زیاد داشتم اینو اضافه کردم که خودم بلدم به انگلیسی بزنم ولی می خوام مثل پاسپورتتون باشه.  حمله دوم زمانی رخ داد که گفتم برای تائید مدرکتون باید اصل دانشنامه دکتراتون رو بیارین. بازم با بد اخلاقی گفت اونو دیگه چرا می خواین. خلاصه اونم توضیح دادم و گفتم که دانشنامتون باید تائید وزارت بهداشت رو داشته باشه. این دفعه هم کلی غر زد. بعد سر زمانش کلی بحث کردیم. نمی دونم چرا درک نمی کرد وقتی می گفتم تائید کارتون 48 ساعت طول می کشه یعنی چی! هی خودش حساب می کرد بعد می گفت باید کار منو یکشنبه بدین. هی من خانم عزیز میشه دوشنبه بعد از ظهر هی اون می گفت یکشنبه صبح. آخرش لجم در اومد گفتم خانم من دوشنبه زودتر نمی رسم بدم دوست نداری ببر یه جای دیگه. اونم با کمال پر رویی گفت من اینجا می دم و یکشنبه میام می گیرم!!

بالاخره با پا درمیونی حسن و حسین و همسایه!! و.... کارشو قبض کردم و قرار شد پاسپورت و مدرک تائید شدشو شنبه اول وقت بیاره تا من بفرستم و دوشنبه بعد از ظهر بیاد بگیره( حرف حرف خودمه!!!)

تاکید هم بهش کردم که بره وزارت بهداشت. حتی گفتم صبر کنه تا یه نمونه از مهر وزارت بهداشت رو نشونش بدم تا مطمئن بشه که پشت دانشنامه اش مهر داره یا نه. اونم با همون اخلاق زهر ماریش( شرمنده خدایی آخر حرص بود) گفت که خودش می دونه و اصلا بدون این مهر که زندگیش نمی گذره!

کارآموز بی زبون هم که کپ کرده بود. می گفت من چه جوری با اینا در بیافتم!! ( هم دلم براش می سوخت چون نمی دونست تو چه هچلی داره می اندازه خودشو و هم تو دلم جشن گرفته بودم چون شنبه از تمام اینا خلاص می شدم. اما این دل خبر نداشت شنبه قراره چه بلایی نازل بشه)

کار خانم اخلاقیان رو پنجشنبه آماده کردیم و شنبه شد!

صبح ساعت 8:30 تشریف آوردن.

"خانم من رفتم دانشگاه شهید بهشتی دانشنامه من رو گرفتن و نگه داشتن و گفتن باید پروانه مطبتو بیاری تا اونم تائید کنیم. ببین چه بساطی برای من درست کردی!!!"

- من کی به شما گفتم برین دانشگاه؟؟؟ من براتون بساط درست کردم؟

- آخه من اونجا درس خوندم!!( چه ربطی داشت من نمی دونم)

- من گفتم برین وزارت بهداشت ...( به دندونپزشک بودنش اصلا نگاه نکنین خیلی پرت بود خیلی. اونقدر که یه ربع تمام مجبور شدم براش روضه بخونم تا قانع بشه)

بعد راحت گفت که من کارم به مشکل خورده و اینجوری ترجمه تا دوشنبه آماده نمی شه پس کار منو پس بدین. منم راحت تر گفتم که ما کارتون رو ترجمه کردیم. و اون بسیار راحت تر گفت که به درد من نمی خوره!!

در اینجا کارفرمای عزیز وارد کار شدن و شاید 30 ثانیه نگذشته بود که فرکانس صداها رفت بالا! فکر کنم دکترای ما یه ده بیست واحدی درس ناسزا گویی می گذرونن. کوتاه نمی اومد! حالیشم نمی شد که بابا ما وقت گذاشتیم ترجمه کردیم پول ترجمه رو می گیریم و پول تائید ها رو پس می دیم. می گفت که پول برای من که دکتر این مملکتم مهم نیست من خودم سه تا زبون بلدم کلی مشتری روزانه دارم ولی نمیدونم چرا گیر این 16000 تومن بود. کلی سخنان دلنشین بار کارفرمای عزیز کرد.  در و پنجره رو دو تایی می کوبیدن به هم و خلاصه جای همه خالی بنده یه گرد و خاک حسابی تماشا کردم. کار داشت بالا می گرفت و خانمه می رفت که دست به یقه بشه که مجبور شدم برم وسط و هر کدومشون رو تبعید کنم تو یه اتاق. توجه کنید که در این بین کارآموز محترم هم تشریف فرما شده بود و با چشمای از حدقه دراومده شاهد ماجرا بود. تقریبا می تونم حدس بزنم با خودش چی فکر می کرد.

در اینجا دکتر عزیز با برادران محترم 110 تماس می گیرن تا کارفرمای به اصطلاح دزد ما رو تحویل قانون بدن!

این قسمت ماجرا تکراریه : روایت ماجرا به دو شکل مختلف از زبون هر کدوم از طرفین.

فقط من بیچاره نقش شاهد برای هر دو طرف رو بازی می کردم و کافی بود یه جمله بگم فرقی نمی کرد به نفع کی به هر حال این وسط کباب می شدم.

بعد کلی بگو مگو ,بالاخره تموم شد. ولی دکتر گرامی بی خیال نشد و گفت که میره حراست دادگستری شکایت می کنه ( خدا رو شکر من اون موقع اونجا نیستم)

در نتیجه این حرکت زیبا مجبور شدم در عرض نیم ساعت کلی کار چک کنم و پرینت بگیرم, پلمب کنم و آماده کنم و بفرستم دادگستری. و این وسط به یه بنده خدایی که یه جرقه لازم داشت تا بزنه زیر گریه دلداری بدم!

حتی اگه 0.025 درصد احتمال داشت که دلم برای اینجا تنگ بشه دیگه اون احتمال هم وجود نداره. دیگه هر چیزی که لازم بود تو این دفتر ببینم دیدم. بسمه

پ.ن:   بعد از سه بار زنگ زدن و 45 دقیقه صبر کردن بالاخره چشممون به جمال برادران110 روشن شد. واقعا به سرعت عمل و وظیفه شناسی این دوستان تبریک می گم.

پ.ن: آه 31 مرداد. اگر بدانی من چگونه برای آمدنت لحظه شماری میکردم؟ اگر می دانستی انقدر لفتش نمی دادی!

- باورم نمیشه بالاخره از اونجا اومدم بیرون. 

پ.ن: یکی بود که دو هفته پیش می گفت: "من آدمی نیستم که خواهش کنم" همون آدم دیروز دو ساعت بعد از اینکه رسیدم خونه زنگ زده که اگه نخواستی اونجا بمونی و خواستی به درستم برسی و خواستی پاره وقت کار کنی و...بیا با هم صحبت کنیم. در اینجا همیشه برای تو بازه!

  شاید بد نباشه قبل از اینکه بعضی حرفا رو بزنیم یه خورده فکر کنیم.

بعدا نوشت: به نظر می رسه بلاگفا هنوز هم سر خود وب حذف می کنه. امروز خیلی خوشحال رفتم وبلاگ روزهای خوش و با پیغام نحس وبلاگی به این آدرس وجود ندارد رو برو شدم. دوست عزیز اگر هنوز حضور فیزیکی در این کره خاکی داری ما رو بی خبر نذار.

نوشته شده در  2009/8/23  توسط دیلماج  | 



وقتی نعره های زیباتو به گوشهای ما هدیه می دادی

وقتی گوشا تو بسته بودی تا منطق بهشون وارد نشه

وقتی چشماتو بسته بودی و راحت تهمت می زدی

وقتی ذهنت رو پرواز داده بودی و برای خودت داستان سرایی می کردی

....

به این فکر نبودی که شاید یه روزی نتیجه این کارا رو ببینی و مجبور شی

صداتو در حد مورچه بیاری پایین

گوشا تو به دنبال یه اشکال نداره و فراموش کردم به همه طرف بچرخونی

چشماتو بندازی پایین تا نگاه های حاکی از نفرت رو نبینی

ذهنت رو متمرکز کنی تا بهانه ای برای رفتار های احمقانه ات پیدا کنه

...

و هیچوقت فکرش رو هم نمی کردی که بخشیده نشی و تنها بمونی


تا حالا به این فکر کردی که بقیه هم شخصیت دارن و تا یه جایی تحمل می کنن و وقتی از حد تحملشون گذشت کوچکترین جوابشون ترک کردن تو هست؟؟

شاید بد نباشه حالا تو تنهایی به این چیزا هم فکر کنی و هر تحمل و کوتاه اومدنی رو حمل بر کوچیکی و حقارت طرف مقابلت ندونی.

......

همه اینا رو تو دلم گفتم. ولی ای کاش می تونستم تو روش وایستم و مثل خودش چشامو ببندم, گوشامو ببندم, دهنم رو باز کنم و با همون فرکانس جوابشو بدم. کاش من هم ذهنی به خلاقیت اون داشتم تا می تونستم از هر کارش داستانی علیه خودم بسازم......

ولی بی خیال بالاخره تموم شد. تموم تموم که نه ولی امروز با دیدن نگاهی که با سوزن لحاف دوزی به زمین دوخته شده بود و با شنیدن حرفایی که به زور سمعک باید می شنیدم و با دیدن قیافه لبو ش به این نتیجه رسیدم که اشتباه نکردم. من اون نشدم و همین برام بسه!

نمی دونم چرا کارفرماهای ایرانی این جورین. تا وقتی کارمند اعتراض نکرده سر سوزنی هم در صدد بهتر کردن اوضاع بر نمیان. از کارمند هم توقع دارن برای چندر غاز(واقعا چندر غاز!!) جای سه یا چهار نفر (من که اونجا سه نفر بودم) کار کنه. کلی هم توپ و تشر می زنن کارت ایراد داره و ...اما همین که می گی دیگه نیستی یه دفعه اوضاع همچین عوض میشه که باورت نمیشه. دیگه تو کارشکن نیستی و اعتراف می کنن که همیشه از کارتون راضی بودن. مسئله حقوق رو حل می کنن پنچ شنبه ها رو در نظر داشتن تعظیل کنن( نمی دونم اگه اعتراض نمی کردی کی این نظر رو به اجرا می ذاشتن) تمام اضافه کاریهایی رو که به اجبار مونده بودی حساب می کنن و اون سو تفاهمات !!!!پیش اومده رو کلا حل می کنن. البته دو نفر جانشین شما ها پیدا کردن ها ولی اصلا دلشون راضی نیست که اونا بیان. آخه این چند وقته همه چیز خیلی منظم بوده. تمام پنج شنبه هایی که خودشون نبودن کارا مشکل نداشته. به شما اعتماد کامل دارن و با خیال راحت سند مردم رو دستتون می دن. اصلا نمی فهمیدن کارا کی می یومده و کی می رفته و فقط هر روز پولا یی رو که حسابش دست خودته رو پارو می کردن ( که البته فراموش نمی کنن که برای بار هزارم اعلام کنن که درامدشون اصلا ارزش کار کردن رو نداره و شما هم برای بار هزارم با لبخند مصنوعی که آره خودتی تائید می کنین) (دقت کنید که تنها هفته گذشته تمام این جمله ها بصورت منفی با فرکانس بالا برای ما تکرار شده بود)

وقتی هم جلسه رشوه دهی تموم میشه می گن که این مسئله پیش اومده فرصت خوبی شد تا ظرفیت هامون رو آزمایش کنیم و بالا ببریم (نمی دونم مرجع این جمله خودش بوده یا ما) و می گن که فکرامون رو بکنیم ولی از فردا مثل قبل ادامه بدیم!!!

با کمال مسرت اعلام می کنم که امروز به یک نفر جواب رد دادم و اصلا از این موضوع پشیمون نیستم. مادر بزرگم چند تا حرف خوب می زد که همیشه یادمه و خودش هم آخر به همونا عمل کرد.

یکی اینکه وقتی پرده بین دو نفر پاره بشه دیگه شده و نمی شه بر گردوندش. اینو در مورد همکار قبلیم تجربه کردم و نمی خوام تجربه مشابه اونو داشته باشم. می دونم این کوه آتشفشان الان بعد فوران خوابیده ولی بالاخره ذاتشه و یه بار که راه فوران رو پیدا کنه دیگه ول کن نیست و ممکنه چند وقت دیگه فوران کنه حتی اگه فتیله شو من روشن نکنم.

یه جمله دیگه هم می گفت : آدم باید تا وقتی هنوز عزیزه بره و نذاره بعد اینکه تمام احترامشو از دست داد و مردم از دستش خسته شدن با نفرین اونا بره.  شاید معنی جمله اش فرق می کرد ولی در هر دو مورد جواب می ده. همکار قبلیم بعد از یک فوران رشو ه گرفت و موند و ماه بعد با فوران بزرگتری رفت.

خلاصه این همه غر زدم که بگم مراقب کارفرمایی که انتخاب می کنین باشین. اینا خطرناکن حسن خیلی خطرناکن حسن!!!!

نوشته شده در  2009/8/17  توسط دیلماج  | 




یکی از مشتریامون از اون آقایون عصا قورت داده است که حافظه اش رو میشه به عنوان تاریخ ایران استفاده کرد. هر دفعه میاد با کارفرمای محترم یه ساعتی در مورد اینکه بازرگان چی گفت و هویدا چه کرد و هیتلر چی می خواست و .. بحث می کنه. یه زمان سفیر بوده و الان هم بازنشسته امور خارجه هست.

از اون دسته افرادی هم هست که مدارکش رو فقط به مسئول دارالترجمه تحویل می ده و کاری می کنه که حس چغندر بودن بهت دست میده!!

خانمش هم (به قول خودش اعلیا حضرت) ورژن قدیمی آدم آهنی هست. در این بشر ذره ای احساسات وجود نداره. دفعه اولی که زنگ زدم خونشون فکر کردم رفته رو منشی تلفنی می خواستم پیغام بذارم که فهمیدم خودش گوشی رو برداشته!!

خلاصه کلی کار آورد اون روز و سه ساعتی هم بحث کرد. کارفرمای عزیز هم بین حرفا کارار رو تحویل گرفت و یه رقم نجومی و یه تاریخ تحویل نجومی تر بهش داد ( نمی دونم چه فلسفه ای هست که هر چی مشتری میان و ما جوابشون رو می دیم همه همین فردا کاراشون رو می خوان و بعد هم کلی سر قیمت که الحق خیلی کمتر از اون چیزی در میاریم که کارفرمای عزیز در میاره چونه می زنن ولی به اون که میرسه انگار این مشتریها همه مسخ می شن. برای دو ماه دیگه هم کار بده قبول می کنن)

کاراشو یه هفته زودتر آماده کردیم و زنگ زدم خونشون که بهش بگم بیاد ببره. برای تلفن منشی که همون خانمش بود!! پیغام گذاشتم و اونم عین ماشین فقط گفت فردا میاد می گیره و گوشی و گذاشت.

جناب سفیر اومد کاراشو گرفت (فقط از شخص شخیص استاد! تحویل گرفت)و دوباره کلی بحث کرد و بدون تشکر از اینکه کارشو یه هفته زودتر حاضر کردیم رفت. (به من و همکارم هم میگه دو دختر در عنفوان جوانی!!! نمی دونم کی اسمامون رو عوض کردیم؟؟)

چهارشنبه یه مشتری اومد برامون. اصلا لازم نبود ازش اسمشو بپرسم. رفتار رباتیکش کاملا نشون می داد که کیه. خیلی خشک گفت که جلد شناسنامه و یه پوشه زردش اینجا جا مونده. جلد شناسنامه رو قبلا یه گوشه گذاشته بودم. کارفرمای محترم فراموش کرده بود بهش پس بده و بدون اینکه به ما بگه گذاشته بود یه طرف. ما هم که علم غیب نداشتیم بدونیم مال کیه گذاشتیم تا صاحبش بیاد بگیره. اما پوشه زرد دیگه از اون حرفا بود. از بس هم خشک و نچسب بود که حوصله نداشتم بگم ما اینجا پوشه زرد نداریم. یکی از همون کیف های پاپکو رو بهش دادم و اونم نگفت نه این مال من نیست. برداشت و رفت.

پنجشنبه من و حنا تنها بودیم تو دفتر و کارفرمای محترم تشریف برده بودند مسافرت. جناب سفیر با اخم تشریف آوردن که این چه وضع کار کردنه خانمهای جوان. دیروز خانم بنده اومده اینجا جلد شناسنامه رو گرفته ولی امروز میگه که جلد سند ملک و پاکت برگه سپرده ها جا مونده!!! راستش اگه دفتر 1000  در 1000 متر بود می گفتم لابد یه جایی گم شده!!! اما اینکه اشتباه یکی دیگه رو می انداختش سر ما دیگه خیلی زیادی بود.کارفرمایی عزیز کمی تا قسمتی حواس پرتی داره و یادش رفته بود جلد مدارک رو پس بده و این وسطما چوبش رو می خوردیم. کم از این چوبا نخورده بودیم. دیدم وقتی خیلی تند بر خورد می کنه  با کمال پر رویی گفتم که کار شما رو که ما تحویل نگرفتیم که الان جوابگویش ما باشیم. شما که اون همه اصرار داشتین به کارفرمای عزیز کارتون رو تحویل بدین پس خود ایشون رو هم بازخواست کنین!!!

یه خورده کوتاه اومد و گفت که می دونم مشکل شما نیستین. من که دروغ نمی گم شما هم که کوتاهی نکردین. ولی این وسط یه مشکلی هست و من می دونم اون چیه؟؟ اون آقای کارفرماست!!!!!!!!! ایشون خیلی غرق مادیات شدن و فراموش کردن که چه رسالتی در پیش دارن.  یک آدم تحصیلکرده رسالت مهمی داره و اونم اینه که کارشو به خوبی و درستی انجام بده...(حس می کردم سر کلاس اخلاق نشستم) من می دونم که اگه ایشون 1000 تومن در بیاره 999 تاش میره جیب خودش و یکیش میره جیب شما ( آی گفتی!!!) خلاصه کلی بحث اخلاقیات کرد. هی می گفت این جلد مدارک اصلا ارزش نداره که بگم ایشون برداشته برای خودش!! 

اینو می گفت ولی بعد هم غر می زد که جلد مدارک کجاست. برای اونم از گنجینه جلد مدارک هایی که سالیان سال بود تو یه کشو تلنبار شده بود چند تا جلد دراوردم و گفتم هر رنگی دوست دارین بردارین. اینا از قبل اینجا مونده. جلد مدارک واقعا ارزش نداره که این جوری اعصابتون رو خورد می کنین. هی غر زد که رنگ اون قرمز بوده و البته ارزش نداره ولی رنگش قرمز بود.بالا خره به دو تا جلد رضایت داد و بعد گفت که پاکت سپرده ها رو هم بدیم؟؟؟؟؟ و تاکید کرد که می تونه این پاکتا رو تو هر بانک سپه پیدا کنه!! والله ما که هیچ پاکتی  با مشخصاتی که اون میداد ندیده بودیم. به هر حال برای اونم به جای یکی چهار تا پاکت دادیم تا خیالش راحت شه که کسی حقشو نخورده.

بعد هم گفت که یکشنبه میاد تا شخصا به آقای کارفرما به خاطر حواس پرتیش اعتراض کنه!!  ( آخ جون یکی پیدا شد کارفرمای ما رو ادب کنه!!)

نمی دونم دو تا جلد چقدر مهم بوده که اینجوری رفتار می کرد!! تازه وقتی رفت دوباره برگشت که دو تا پاکت دیگه هم بهم بدین!!!!

خوبه دیگه این دم آخری هر چی ندیده بودم اینجا می بینم! امیدوارم اون جای دیگه دیگه چشمم به ارباب رجوع نیفته. به اندازه کل عمرم آدم عجیب غریب با اخلاقای عجیب تر اینجا دیدم.



پ.ن: داشتم دنبال یه عکس برای جلد مدارک می گشتم نتیجه جستجو شد این :

سایز کبودی پیشونی این آقا درست اندازه پاشنه کفش زنونه است! شما چی فکر می کنین!!!

نوشته شده در  2009/8/14  توسط دیلماج  | 




انسان وقتی که بتواند می میرد نه زمانی که باید!

(صد سال تنهایی:گابریل گارسیا مارکز)


فعلا که حس و حال نوشتن ندارم.

شنیدی میگن یه بار که پات رو یه سنگ لیز بخوره بقیه سنگ ریزه ها همه میان به کمکش تا بفرستنت ته دره! حالا کی و کجا دستت رو بند کنی و خودت رو نجات بدی معلوم نیست.

در حال حاضر اوضاع منم اینجوری شده: شیر تو شیر. فعلا عکسها رو نگاه کنید تا من سنگ ریزه ها رو از زیر پام جمع کنم.


پ.ن: یه نکته جالب: تازه فهمیدم که همه از مطلب قبلیم (دیدگاههای ناخود آگاه )یه برداشت فمینیستی کردن در حالیکه اصلا ربطی به دو مطلب قبلش نداشت. اونو در مورد مصاحبه پریشب 20:30 با آقایان معترف نوشته بودم. عین جمله ابطحی بود.

ببین بافت و شرایطی که یه مطلب توش گفته میشه چقدر تو معنیش اثر می ذاره! انگاری همه تو جو فمینیستی گیر کردن نمی خوان بیان بیرون !!!(;

نوشته شده در  2009/8/5  توسط دیلماج  | 


بدینوسیله فوت ناگهانی تابستان نا کامم رو در سانحه تصویب موضوع پایان نامه به اطلاع دوستان و آشنایان می رسانم.

زمان مجلس دفاع متعاقبا اعلام خواهد شد.


پ.ن: حتی حدس هم نمی تونین بزنین استاد راهنمام کی شده!!!

همون استاد آداب دانی که اصلاح الگوی مصرف چای کیسه ای رو عملا یادمون داد!! خداوند به من صبر عنایت کناد!!!!

از این به بعد هر دو هفته درس آداب دانی براتون می ذارم!!


پ .ن : بعد از دیدن این عکسها کلی از خودم نا امید شدم!!! من کجام و این کجا 

اراده آهنین

نوشته شده در  2009/8/3  توسط دیلماج  | 



یاد دورانی که همشهری می خریدم و و صفحه 70 به بعد رو با مداد و خودکار حباب حباب می کردم به خیر!

صبح به صبح تلفن بازی می کردم و کلی آدرس برای خودم ردیف می کردم و به ترتیب نزدیکی و دوری بهشون سر می زدم.  هر  چند نتیجه نداشت و آخرش هم یکی از دوستان برای این کار معرفیم کرد. کار دولتی گزینش می خواد و کار خصوصی معرف. اگه هیچ کدوم رو نداری حالا حالا ها باید روزنامه بخری!!

(معرفی شدن همیشه هم خوب نیست. درد سر زیاد داره)

اتفاقی افتاده که باعث شد  تصمیم بگیرم دوباره این خاطرات رو تجدید کنم. امیدوارم این بار از روزنامه گردی و به دنبال اون تهران گردی نتیجه بگیرم.

(امیدوارم آگهی هایی که پیدا می کنم بهتر از اینا باشه!!!!)

نوشته شده در  2009/8/1  توسط دیلماج  | 



این هم نمونه ای از فرهنگ مرفهین بی دردی که وقتی می خوام گواهی موجودی بانکشون رو ترجمه کنم برای شمردن صفرهای موجودیشون باید دست به دامان انگشتان دست بشم چون چشمام قاطی می کنه. این مسافران عتبات خارجه خوب بلدن مشت مشت پول تو جیباشون بریزن اما نمی دونن با پوست شکلات چیکار باید کرد.

حیف که دیر صحنه جرم رو دیدم و مشتری با فرهنگ تشریف برده بردن وگرنه با احترام پوست شکلات رو می دادم دستش و می گفتم حضرت آقا سطل آشغال در یک متری همین صندلی ای هست که شما توش ولو شدی!

این یک عدد گلدان بود که تا دیروز با هدف زیبا سازی محیط کار در محل قرار داده شده بود.

اما جدیدا مسئولیت جدیدی بهش محول شده !

چون جسم مورد نظر بسیار ماهرانه دفن شده باید کمی دقت کنید

قبلا باید هر چند وقت یه بار طرف شکلات رو خالی می کردیم تا پوست شکلاتایی رو که مشتریان مرحمت می کردن و توش جاسازی می کردن در میاوردیم ولی حالا مثل اینکه هر دفعه یکی می یاد باید تمام سوراخ های دفتر رو بگردیم!!

نوشته شده در  2009/7/16  توسط دیلماج  | 



امروز به اندازه موهای سرم این کلمه رو شنیدم.

صبح : آقای ... تمبرمون داره تموم می شه باید به نماینده پول تمبر بدیم. (به استحضار می رساند هر بار خرید تمبر 200 هزار تومان آب می خورد برای کار فرمای محترم)

کارفرما: واویلا..

ساعت 10:30- نماینده عزیز تشریف آوردن که کارها رو به دادگستری و وزارت امور خارجه ببرن

آقای .... دیروز که اون ریزنمره رو یادتون رفته بود تائید بگیرید... اونو امروز با تائید می خوام باید فوری بگیرینش . طرف امشب مسافره

آقای نماینده: واویلا ( گرفتن تائید خارجه زیاد مشکل نیست ولی گرفتن تائید دادگستری و خارجه با هم تو یه روز به کمی بیش از یه واویلا نیاز داره)

بعداز ظهر بعد از شنیدن خبر فاجعه تو پولوفی

همه با هم: واویلااااااااا

عصر وقتی رفتم سر وقت ترجمه گواهی عدم سو پیشینه یکی از مشتریها و دیدم گواهیشون ایراد داره

- الو سلام از دارالترجمه تماس می گیرم. خانم... گواهی های شما مال مهر پارساله. عدم سو پیشینه فقط سه ماه برای ترجمه اعتبار داره.

مشتری: یعنی باید دوباره اون پروسه رو تکرار کنیم؟ ( پروسه مذکور در حدود 20 الی 30 روز طول می کشه!)

- بله

- واویلا

نیم ساعت بعد از ساعت کاری وقتی طبق معمول با ابروهای گره خورده منتظر تماینده محترم هستیم تا با یکساعت تاخیر تشریف فرما بشن و کارا رو تحویل بدن و در این بین چشم غره های مشتری های محترم تر رو با لبخند های  زورکی  جواب می دیم

اقای نماینده وارد شدن: کارو تائید کردن ولی لجشون گرفت مهر باطل شد زدن روش هیچ معلوم هم نیست شنبه کاراتون رو تائید کنن!!!

من و حنا تو دلمون: واویلا- گاومون زایید!! ( عرضم به حضورتون که کارکنان خارجه از یه بچه 5 ساله هم لجباز ترن و وقت و بی وقت این جوری ادا در میارن یا یکی بالاخره دست کنه تو جیبش و یه قاقالیلی ( دیکتشو نمی دونم) بهشون بده تا راضی بشن و دست از لجبازی بردارن)

کارفرمای عزیز با بلندترین حد ممکن : چراااااااا

خوشحالم امروز بالاخره تموم شد وگرنه تعداد واویلا ها از دستم در می رفت و اون وقت واویلا می شد.



پ.ن. بالاخره طلسم رو شکستم و درباره الی رو دیدم و بعد از مدتها از سینما رفتن پشیمون نشدم!

پ.ن همینجوری این کلمه " واویلا " رو تو گوگل جستجو کردم نتیجش اینا شد: (گزیده البته)

 

نوشته شده در  2009/7/15  توسط دیلماج  | 



خدایا چرا این هفته تموم نمیشه؟؟؟؟ عجب نحسی ای گرفته این هفته رو. تا حالا این همه نخبه رو تو یه هفته ندیده بودم!!!!

یه آقایی اومد و کلی با حنا سر مدارکش بحث کرد و آخرش قرار شد بره از خونه مشخصات پاسپورتشو فکس کنه.

ادامه ماجرا:

-الو

بفرمایین

- خانم فکس رو روشن کنین.

چند ثانیه بعد

- الو فکس واضحه؟

من: بله.

- خوب پس همین رو برام بزنین فردا می یام می گیرم

- بله؟ چی رو بزنم؟ این که فقط ترجمه سال 2000 خودمونه از سند ملک یه خانمی. شما قرار بود مشخصات خودتون و ترجمه قبلی ما از نظریه کارشناسی تون رو بفرستین.

- خوب همینه دیگه. مگه این نظریه کارشناسی نیست؟

- نه آقا این ترجمه سند ملکتونه؟

- خوب همونه دیگه

- این ترجمه سند منقوله داره نه نظریه کارشناسی

- خوب اینم همونه دیگه یکی در مورد این نظر داده

- آقای عزیز. این ترجمه اون سند دفترچه ای خونتونه که منقوله هم داره!!!

- خوب حالا از روی همین نظریه کارشناسی رو بزنین دیگه!!

- بله؟؟؟؟

- حالا فعلا فکس رو روشن کنین مشخصات خودم رو بفرستم

چند لحظه بعد

- اومد؟

- بله .

- خوب این رو دادم که به کمک اسمم فایلم رو تو کامپیوترتون پیدا کنین و پرینت بگیرین.

- ما مدارک رو فقط یک ماه نگه می داریم. کار شما مال 10 سال پیشه

-در ضمن خانم. اون سندی که براتون فکس کردم. اون سه دانگ یه خونه است که به اسم خانم منه سه دانگ دیگش به اسم منه. لطف کنین از روی همون سه دانگ منم ترجمه کنین مثل همن میام می گیرم.

- آخه من سندی رو که ندیدم چه جوری باید ترجمه کنم؟؟؟

- خوب مثل همن دیگه

- بله توضیحاتشون شاید. ولی هر سند شماره و تاریخ ثبت خودش و شماره سریال خودش رو داره . انتقالیاشونم شاید فرق کنه.

-خوب نمیشه خودتون بزنین؟

- آخه آقای عزیز من که علم غیب ندارم!! ( اگه جلوم بود تلفن رو می کوبیدم تو سرش!!)

- خوب حالا اگه نمی خوای ترجمه کنین خوب نکنین. ولی اون نظریه کارشناسی رو بزنین!!!

- شما اصل سند رو برامون بیاریم تا ما هم ترجمه کنیم. اصلا ما تا اصل سند رو نبینیم چیزی ترجمه نمی کنیم.

- خوب باشه شما ترجمه کنین من اومدم ترجمه ها رو بگیرم اصل سند ها رو بهتون نشون می دم!!!! (خدا!!! این چرا نمی فهمه من چی می گم)

- آقا اصلا این جوری نمیشه . بی خود اصرار نکنین تا اصل سند رو نیارین ما هیچ ترجمه ای بهتون نمی دیم( نکه حالا می تونیم بدون سند ترجمه کنیم؟؟)

- حالا ببینم چی کار می کنم. ولی من با مدیریت اونجا صحبت می کنم. شما که کار من رو راه ننداختین!!!!!!!!!!!!!!!

(چشم فردا حتما می رم دوره غیب نویسی ثبت نام می کنم تا دیگه در خدمات رسانی به نوابغ جامعه کوتاهی نکنم!)


نوشته شده در  2009/7/1  توسط دیلماج  | 



ساعت 14:45- تقریبا دو ساعت مانده به پایان ساعت کاری دفتر

آقای مشتری: خانم من خیلی عجله دارم این کارا و زودتر بهم بدین. من اینا رو برای فردا  می خوام.

من: آقای محترم شما 11 تا سند ملک آوردین تازه چند تاش که مال عهد ناصرالدین شاهه, 22 تا انتقالی داره. بقیه کاراتون به کنار! در ضمن تائید دادگستری و وزارت امور خارجه هم 48 ساعت طول می کشه. خودتون بگین من چه جوری اینا رو فردا بهتون بدم؟؟

آقای مشتری: خوب باشه اصل سند ها رو نگه دارین ولی ترجمه ها رو فردا بهم بدین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من: ( کاملا قیافم رو می تونین حدس بزنین!!)

نوشته شده در  2009/6/30  توسط دیلماج  | 



اتفاقات امروز هم چنان ادامه دارد! اما این یکی دیگه شاخ منو دراورد:

یه آقای شیک پوش کراواتی یک سری مدارک برای ترجمه آوردن و البته روی این نکته که شناسنامشون مجردی هست بسیار تاکید فرمودند. داشتم لیست مدارکشو تو قبض می نوشتم که گفت: میشه یه سوال ازتون بپرسم؟

مهلت نداد جواب بدم و گفت: شما اینجا چه مدارکی ترجمه می کنین؟ سوال احمقانه ای بود چون خودش همه جور مدرکی آورده بود و تقریبا مطمئن بودم جواب سوالشو بهتر از من می دونه. ولی مجبوری گفتم: هر نوع مدرکی که رسمی باشه از شناسنامه و سند ملک و خودرو .... تا مدارک تحصیلی و شرکتی.

یه نگاهی کرد و گفت: شما جای خواهر من میشه یه لطفی بکنین؟ (دیگه داشتم قاطی می کردم)

- بفرمایین....

- شما اینجا کلی مشتری دارین . بین این مشتریها یه خانم تحصیلکرده مجرد شاغل پولدار سراغ ندارین که بخواد بره خارج برای ادامه تحصیل ؟؟؟؟؟؟؟؟

با تمام تلاشی که کردم نتونستم جلوی خندم رو بگیرم....

طبق آخرین جلسه بعد از گرفتن این سفارش, تصمیم گرفتیم به پائین تابلوی دارالترجمه عنوان بنگاه ازدواج رو هم اضافه کنیم!!


پ.ن.: اس ام اس ها و جک های بامزه => آقای جوکر

نوشته شده در  2009/6/28  توسط دیلماج  | 



امروز تو دفتر خوب خبرایی بود. خوب! اصلا انگار سرنوشت این دفتره که وقتی توش یه خورده آرامش بر قرار می شه سر و صدا از بیرون بهش حمله کنن. تا هفته پیش که بساط بحث و جدل با وزارت امور خارجه و نماینده و مشتری و اینا بود. اما امروز جبهه هوای طوفانی از خارج از دفتر وارد شد.

صبح دو ساعت مرخصی گرفتم که برم دانشگاه . با کمال خوشحالی متوجه شدم هنوز موضوع پایان نامه ها رو تصویب نکردن. این یعنی من فعلا می تونم بدون عذاب وجدان کتابا رو ببوسم و بزارم یه گوشه.

در راه برگشت به دفتر همکار شفیق بنده زنگ زدکه نیستی بیای ببینی اینجا چه خبره! پشت زمینه صداش یه جیغ و فریاد هایی می اومد و از اون جاییکه دفتر ما تو چند هفته گذشته در مرکز شلوغیها و جنگ و دعواهای انتخاباتی قرار داشت اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که باز اون منطقه شلوغ شده. همکار عزیز که تصمیم گرفتم از این به بعد حنا صداش کنم جواب داد شلوغ که شده و کل محل پشت در ساختمون جمع شدن اما نه برای انتخابات بلکه برای دیدن فیلم بزن بزن مجانی!

ساختمون محل کار من کلا اداری هست به جز یه واحد تو طبقه چهارم که مسکونیه. البته من بعد از یکسال و اندی کار کردن تازه امروز این موضوع رو فهمیدم!

ماجرا از این قرار بوده که آقای خونه با همسرشون که همسر دومشون تشریف دارن (البته داشتن!) دچار مشکل شدن حالا چه مشکلی ما که نفهمیدیم. کار بالا کشیده و خانم منزل رو ترک فرمودن و مهریه رو به اجرا گذاشتن و امروز با مامور اومده بودن تا حکم دادگاه رو در مورد مهریه ابلاغ کنن که کار بالا گرفته و پسر خانم با شوهرشون یک کتک کاری تمیز به نمایش گذاشتن.

من که رسیدم اوضاع آروم بود. تو ساختمون چند تا دفتر وکالت هست که ظاهرا یکیشون نونش  افتاده بود تو روغن و هر دو رفته بودن پیش اون تا مشاوره بگیرن و این وسط یه چیزی هم گیر وکیل محترم بیاد!

تازه داشتم جلوی کولر خنک می شدم که یه دفعه سیلی از کلمات گهر بار و مودبانه تو راهرو به راه افتاد و در طرفه العینی تمام سرها از واحدها اومد بیرون! هر کدوم یه طرف راهرو وایستاده بودن و مسابقه گذاشته بودن که کی سریعتر می تونه کلمات محترمانه رو به سمت اون یکی روانه کنه. مامور بیچاره و البته تا حدد زیادی دست و پا چلفتی هم وسط وایستاده بود و با نگاهش از همسایه ها کمک می خواست. کارفرمای عزیز اینجانب که خدای این کاراست پرید وسط. بالاخره با مداخله همسایه ها صداها خوابید. سر کامپیوتر بودم و داشتم با مصیبت معادل های واحد های ریزنمره خبر نگاری رو پیدا می کردم که زنگ درو زدن. آقای همسر بود با کلی کاغذ و مدرک. با خیال راحت اومد تو و روی صندلی من روبروی کارفرمای عزیز نشست و شروع کرد به غر زدن و هی مدرک نشون دادن. من و حنا هم رفتیم تو یه اتاق دیگه تا چشممون به ریختش روشن نشه. پنج دقیقه بعد دوباره زنگ زدن. این دفعه خانم همسر بودن که انگاری دزد گرفته باشه اومد تو و باز ورز از نو روزی از نو با این تفاوت که این بار اجبارا به صورت زنده شاهد تمام دعواها بودیم. نمی دونم چرا مردم یه خورده با خودشون فکر نمی کنن. آخه ما نخوایم از زندگی شما با خبر بشیم باید کی رو ببینیم. تازه خانم همسر من و حنا رو هم هی شاهد قرار می داد که خانمها شاهد باشین این آقا به من چی میگه و ... خدا خیرش بده اون کسی رو که بعد از بیست دقیقه زنگ ما رو زد و اونها مجبور شدن به خاطر گل روی مشتری ساکت بشن و برن بیرون. مشتری گرامی که همون آقای خارجی پست قبلی بود هنوز 10متری از ساختمون دور نشده بود که  دوباره صدای جیغ و داد و فریادشون بلند شد. دیگه داشتم سر سام می گرفتم. خلاصه تا عصر هی صداها می خوابید یه ربع بعدش آقای همسر پشت در پیداشون می شد بعد ما باید به ادامه داستان زندگی ایشون که البته کاملا بدون جانبداری!! تعریف می شد گوش می کردیم.( چون کارفرمای عزیز عشق وکالت هستن و موقعیت رو غنیمت شمرده بودن) بعد می رفتن بیرون دوباره سرو صدا می شد و ....

خلاصه امروز بسیار روز شیرینی بود و جای همگان خالی یک فیلم بزن بزن و بکش بکش عالی و مفتی هم دیدیم و لذت بردیم.

پ.ن. ورود آقای شجریان را به جرگه خس و خاشاکیان تبریک می گم.

نوشته شده در  2009/6/28  توسط دیلماج  | 



بعد از ظهر یه آقای جوون که از تیپش معلوم بود مال اینجا نیست اومد و دو تا مدرک لیسانس و فوق لیسانس لاتین برای ترجمه آورد. بد جوری لهجه داشت و تقریبا فارسی هم بلد نبود. اول مجبور شدم کلی روند تائید مدارک خارجی در ایران رو براش شرح بدم تا بعد انتخاب کنه که کدوم مرحله از تائید رو لازم داره. وقتی می خواستم براش قبض صادر کنم از روی مدرکش اسمشو خوندم,روی مدرک لیسانس : Mohammed Reza Ahmed   و روی مدرک فوق لیسانس Dehghanipour Mohammedreza Ahmed   مجبور شدم از خودش بپرسم : سید محمد رضا! وقتی در مورد فامیلش پرسیدم طوری نگاهم کرد مثل اینکه ازش خواسته بودم نظریه نسبیت انیشتن رو توضیح بده! ناچار پاسپورتشو خواستم. (جز قوانین ما هست که باید مشخصات فرد رو طبق پاسپورتش بنویسیم.)رسما نماد تناقض بود: با چشمهای آبی و پوست سفید و موی بور متولد هندوستان! پدر و مادر ایرانی! و البته سید!!! و البته اسمش تو پاسپورت جالب تر بود: mohammed reza sayed !! ازش پرسیدم بالاخره چیکار کنم . نام پدرش احمده؟ سیده؟ فامیلیش سیده؟ دهقانی پوره؟!! در پایان ماجرا به این نتیجه رسیدم که ایشون خواستن  فامیلیشون رو عوض کنن چون تلفظش تو هند سخت بوده. اما کارمندان محترم اداره گذرنامه هندوستان متوجه نشدن که سید بخشی از اسم هست و بجای فامیلی سید گذاشتن. اما اینکه این بنده خدا چرا هیچی نگفته رو دیگه نفهمیدم. بگذریم. آخرش نفهمیدم باید اسم و فامیلشو چی بزنم؟ شاید جمیع اسامی موجود در مدارکش رو بزنم تا هر کی هر جور که صداش کرد مشکل نداشته باشه!!

البه این تناقضات به این جا ختم نشد. رشته تحصیلی ایشون هم خالی از نکته نبود: مهندسی الکترونیک-فیزیک, گرایش تعمیر کامپیوتر و فوق لیسانس مدیریت بازرگانی- گرایش بیو تکنولوژی!!!!! هر جور خواستین این رشته ها و گرایشها رو به هم بچسبونین من که نتونستم.

 اولش کلی عجز و التماس به زبان دست و پاشکسته فینگلیش کرد که کارشو زود بهش بدم اما بعدش که علامت سوالای روی سرم رو دید و نتونست جوابی قانع کننده برای هیچ کدوم بیاره بی خیال قضیه سرعت شد موقع رفتن هم از فرط گیجی پاسپورتشو جا گذاشت.  

راستش به این نتیجه رسیدم که اول مدارکش رو بفرستم اداره ارزشیابی مدارک خارجی شاید اونا بتونن یه بلایی سر این کاغذهای سراسر تناقض بیارن! اصلا اوضاع مدارکش یه کم مشکوک به نظر می رسه. می ترسم فردا بیان به جرم سند سازی دستگیرم کنن!!!

نوشته شده در  2009/6/28  توسط دیلماج  | 


نزدیک عیده و همه دنبال جور کردن اسکناس های نو برای بچه ها. خوب بچه هستن و دلشون به همین عیدی گرمه. بزرگها هم منتظرن عیدیشون رو از اداره بگیرن تا به بچه ها عیدی بدن.

اما شاید این مدلشو نشنیده باشین:


دنباله مطلب...
نوشته شده در  2009/3/13  توسط دیلماج  | 



آخ که چقدر روز شماری کردیم تا اسفند بیاد و کلی حساب و کتاب کنیم که حقوق و عیدی و ... کلا چقدر می شه , کی تعطیل می شیم, کی می تونیم بریم خرید, با این پول چی می تونیم بخریم.. اسفند رو  برای همین چیزاش دوست دارم. اما وای از اون روزی که به قول بعضیا کارمند بخش خصوصی باشی و یه کارفرمای محترم! هم داشته باشی.

ماجرا از این قراره که صبح روز 21 اسفند رفتم سر کار,  اون روز کلاسم داشتم و باید ساعت 12:30 از دفتر می اومدم بیرون که به دانشگاه هم برسم.  اون روز کذایی , آقای الف( که می شه کارفرمای اینجانب ) خیلی مهربون شده بود, جوک می گفت و می خندید. نمی دونم چرا هیچ وقت برام درس عبرت نمی شه هر وقت اون انقدر مهربون شده یعنی باید حواسمون به اون کاسه ی زیر نیم کاسه باشه!

داشتم دیگه حاضر می شدم  برم که اومد و یه پاکت با عنوان " با تبریک سال نو" داد بهم , من ساده هم کلی ذوق کردم که  هنوز روز آخر نشده حقوقمو داده. می خواستم مثل دانل داک بشینم نزدیک سال نو پولهامو بشمارم که با یه ورقه و خودکار اومد سراغم: "خانم...( یعنی بنده صاف و ساده) از روی نوشته خانم ...(یعنی همکار بنده که قبلا تو دوره لیسانس هم کلاسی بودیم) شما هم بنویسین و امضا کنین و انگشت بزنین. داشت کلاسم دیر می شد و نمی دونم یه لحظه با خودم چی فکر کردم که تندی نوشتم و امضا کردم فقط انگشت نزدم اونم به این دلیل که با اون انگشت قرمز برم سر کلاس سوژه خوبی برای استاد سوژه پرور می شدم!

اما ای دل غافل ؛ تازه تو تاکسی دو زاریم افتاد که چی رو امضا کردم. نمی دونم اگه شما هم چنین چیزی رو امضا کرده باشین چه حالی بهتون دست می ده:

" اینجانب.... فرزند.... از تاریخ 87/1/1 ( البته سه ماه قبلش رو به حساب دوره آزمایشی گذاشت و گفت حساب نمیشه ) در دارالترجمه... به نشانی ...... مشغول به کار شدم و مبلغ ..... بابت حقوق و عیدی و حق سنوات از آقای .... دریافت داشته و تسویه حساب کردم."

خوب خودتون رو بزارین جای من , منی که فقط حقوق اسفند و عیدی اندازه یه ماه رو گرفتم ولی امضا دادم که علاوه بر اینها حق سنوات هم گرفتم!!!



دنباله مطلب...
نوشته شده در  2009/3/13  توسط دیلماج  |