با تشکر از کمک های سبز و سفید همه دوستان بالاخره بعد از تهدیدها و دعواها و بزن و بکوب ها سرباز وطن به جرگه دانشجویان علاف جامعه پیوست.
دعایش کنید تا پشیمان نشود وگرنه همه ما را از زندگی کردن پشیمان خواهد کرد!!!

پ.ن:
کی دلش برای مار و پله تنگ شده. دستش بالا!!

از اونجائیکه عکسش اینجا خیلی کوچیک می شه لینکشو می ذارم هر کی خواست بره تو اونجا بازی کنه
منبع: ریزنمره حقوق دانشگاه پیام نور
تعداد ترمهای گذارنده: 11
تعداد کل واحد گرفته: 156
وضعیت دانشجو: بلاتکلیف!!!!
(من اینو چی باید ترجمه کنم؟؟)
پ.ن: یکی از دوستان در خواست گواهی اشتغال به تحصیل داده بود. هر کار کرده بود قبول نکرده بودن که توی گواهی چهار خطی بنویسن که چند واحد پاس کرده. آخرش پیشنهاد دادن که ریز نمره بگیره و البته آخرش اعلام کردن که گرفتن ریزنمره خرج داره و خرجشم کم نیست! نمی دونم نوشتن یه جمله که نامبرده تا کنون 28 واحد پاس کرده است چقدر سخت می تونه باشه!!! شاید اون خرجه خیلی دلچسب هست!
پ.ن2: کی ممکنه بیاد تو گوگل بزنه: نمی دونم چی می خوام" و بعد بیاد تو این وب!!!
پ.ن 3: انتخاب واحد رو هم کردیم. دیگه باید واقعا باور کنم که تابستون داره تموم میشه. یکی از بی خود ترین تابستونایی بود که به عمرم داشتم

انسان وقتی که بتواند می میرد نه زمانی که باید!
(صد سال تنهایی:گابریل گارسیا مارکز)


فعلا که حس و حال نوشتن ندارم.
شنیدی میگن یه بار که پات رو یه سنگ لیز بخوره بقیه سنگ ریزه ها همه میان به کمکش تا بفرستنت ته دره! حالا کی و کجا دستت رو بند کنی و خودت رو نجات بدی معلوم نیست.
در حال حاضر اوضاع منم اینجوری شده: شیر تو شیر. فعلا عکسها رو نگاه کنید تا من سنگ ریزه ها رو از زیر پام جمع کنم.
پ.ن: یه نکته جالب: تازه فهمیدم که همه از مطلب قبلیم (دیدگاههای ناخود آگاه )یه برداشت فمینیستی کردن در حالیکه اصلا ربطی به دو مطلب قبلش نداشت. اونو در مورد مصاحبه پریشب 20:30 با آقایان معترف نوشته بودم. عین جمله ابطحی بود.
ببین بافت و شرایطی که یه مطلب توش گفته میشه چقدر تو معنیش اثر می ذاره! انگاری همه تو جو فمینیستی گیر کردن نمی خوان بیان بیرون !!!(;


بالاخره عزمم رو جزم کردم و رفتم سراغ آرشیو عکسهای اراک. دو سالی از روی قولی که به استاد محترم دادیم و قرار شد عکسها رو براشون بفرستیم می گذره!!

خیلی وقت بود نگاهشون نکرده بودم. همین که باز شدن رفتم تو یه عالم دیگه. دانشگاه , خوابگاه ,استادا, کارکنان دانشگاه, سرویس ها ... خدایی ما هم کم این اراک و مردمش رو فیلم نکردیم! دو تا سی دی پر عکس و فیلم دارم. بیشترشون هم مال ترم آخره. تو سرمای منجمد کننده اراک که به 23 درجه زیر صفر می رسید ما عین خوشحالا می رفتیم بیرون برف بازی می کردیم و فیلم می گرفیتم. یه بار اندازه زدیم برفها تا زیر زانومون می رسید. یادش بخیر چقدر تو محوطه خوابگاه تو برفها غلت زدیم و پروانه درست کردیم.

ما ورودی بهمن بودیم. برای همین هم تو برف و بوران رفیتم اراک. اولین برفی که بعد از اومدن ما بارید خیلی جالب بود. یک سری از بچه ها که جنوبی بودن تا حالا برف ندیده بودن تا وقتی در بلوک ها رو ببندن تو محوطه می دویدن و برف بازی می کردن.

البته اون ترم معنای سرما رو درست نفهمیدیم چون تا اومدیم به خودمون بجنبیم عید شد. ترم دوم بود که فهمیدیم اینجا اراکه : قسمت جدا شده ای از آلاسکا که اشتباهی افتاده تو ایران! جورابامون شد تو جفت, برای اولین بار زیر پالتو دو دست لباس پوشیدیم, پوتین پامون کردیم... اما نه این هوا این حرفها حالیش نبود. می گفت میلرزونمت که میلرزونم!!!
یه بار حسابی برف اومد و ما هم دسته جمعی ریختیم بیرون و دو دسته شدیم و کلی به سر و صورت هم برف پرت کردیم و هم دیگه رو تو برف دفن کردیم. حتی گلوله های برفی درست کردیم و بردیم تو اتاق تنبلایی که نای بیرون اومدن نداشتن و اونا رو هم بی نصیب نذاشتیم. اما صبح که پاشدیم دیدیم یکی از بچه ها که صوردتش رو کرده بود تو برفا شده عین لبو. نمی دونم به برف یا چیز دیگه ای حساسیت نشون داده بود کل صورتش باد کرده بود!! خوشیهای شب قبل از دماغمون در اومد و فردا رو تو درمانگاه ولو بودیم.
چقدر زمین خوردیم تو این چهار سال. برف می اومد تا صبح فردا یخ می زد دوبار ه روش برف می اومد. کاملا آماه پذیرایی از ما که دیرمون می شد و دنبال سرویس می دویدیم یا پله ها رو یکی دو تا می پریدیم تا برسیم به کلاس !! یکی از بچه ها که از وجب به وجب و پله به پله دانشگاه خاطره داره. نمی دونم چه جوری این همه زمین خورد ولی هیچ جاییش نشکست. دیگه عادت داشتیم وقتی می یومد خوابگاه درو که باز می کرد می دونستیم قراره یه داستان جدید از زمین خوردنش بشنویم.

خودمون به کنار چقدر استادا رو اذیت کردیم. یه استاد داشتیم خیلی سر حوصله حرف می زند. ترم اول که من تا به سبک حرف زدنش عادت کنم دق کردم. تا بیاد جمله شو تموم کنه من یادم می رفت اول جمله چی بود. البته این در مواقعی بود که بیدار بودم. چون از بس آروم و با تن پایین حرف می زند بنده تشریف می بردم عالم هپروت! یه بار یکی از بچه ها کنفرانس داشت. استاد محترم گفته بودن که کنفرانس ها نمره اضافی برای امتحان حساب می شه. بعد کلاس دوست ما که خیلی دنبال نمره بود دوید جلو و پرسید که استاد کنفرانس چه طور بود و نمره اش چی میشه. اتاد هم با آرامش کامل گفت:" نمراتی خواهد داشت" (بسیار ارام و با طمانینه خوانده شود) دوست ما هم اصولا شش ماهه به دنیا اومده بود نا خودآگاه با همون لحن آروم پرسید:" خوب استاد چند نمره خواهد داشت؟" ما ها که پشت سرشون می اومدیم از خنده منفجر شده بودیم ولی خدا رو شکر استاد جان متوجه نشدن که لحن دوست گرامی خیلی شبیه لحن خودشونه!!


خلاصه دلمان بسیار تنگیده. برای تمام اون آتیشایی که سوزوندیم. برای برف بازی, سر خوردن, سر به سر بچه ها گذاشتن .اما دلمان برای امتحانا تنگ نشده.هنوز نه تازه از شر امتحان خلاص شدم. حالا نه!!
اگه شما هم یک روز بعد از سالها استادتون رو تو فیس بوک ببینین چی کار می کنین؟ اگه هفته بعدش نظرشون رو تو وبلاگتون چی؟؟
بعد از سه سال در کمال خواب آلودگی و با مشقت فراوان ( چون فیس بوک به سختی ف. ی. ل. ت. ر شده بود) تونستم فیس بوک رو باز کنم . طبق معمول چند نفر تو addl request داشتم. با چشمایی که از فرط خواب آلودگی البالو گیلاس می چید همه رو چک کردم. با خودم عهد بسته بودم دیگه چشم بسته افراد رو add نکنم. و چون اسم افراد برام آشنا نبود می خواستم همه رو رد کنم که یکی از اسمها به چشمم خورد. آشنا بود و نا آشنا. اول شک کردم. نه نمیتونه باشه. امکان نداره! فضولیم که گل کرد یه سر به add list اون اشنای غریب زدم. دیدن اسامی آشنای چند سال پیش من رو مطمئن کرد که درست حدس زدم ولی هنوز باورم نمیشد. استاد ....تو فیس بوک!!! اما هفته بعد به قول ما غرب زده ها سورپریز جالبتری شدم. استاد ....در این وبلاگ!!!! ( بابا استاد خبر می دادین گوسفندی چیزی قربونی می کردیم. منور فرمودید!!)
اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که دنیا چقدر کوچیکه !
دومین چیز هم تشکر از دست اندر کاران فیس بوک بود که چنین سایت کاربردی ای رو ساختن ( که استادا به راحتی می تونن بیان مچتو بگیرن!!)
(استاد شوخی کردم به خدا. یه دفعه نمره هایی که بهم دادین پس نگیرین!)
بعد از این تشکر به سرعت به بخش آرشیو رفتم و خدا رو شکر کردم که پشت سر اساتید دانشگاه اراک چیزی ننوشتم!!
و اما چهارمین چیز ترس بود ترس از اینکه یه وقت یکی از اساتید محترم این یکی دانشگاه هم این وبلاگ رو پیدا کنه و اون وقته که کارم.... اگه کارفرمام این وب رو پیدا کنه که دیگه نور علی نور می شه ( به قول دوستی light over light)
وسط نوشت: جناب ذهن آشفته بهتره دعا کنی کارفرمام این وب رو پیدا نکنه وگرنه دیگه از کار خبری نیست!!
از شوخی گذشته مقدم استاد عزیزم رو به وبلاگم تبریک می گم. بازدید ایشون از درد دل های ناشیانه من باعث افتخار بوده و هست.
اونقدر از دیدن نظرتون ذوق کردم که اصلا حواسم به اسم وبسایتون نبود و چند بار روش کلیک کردم تا باز بشه. بعد از سومین تلاش بی نتیجه تازه چشمم به آدرس وب سایتتون افتاد: www.nadaram!.com
معلومه شما هنوز هم از سر کار گذاشتن ما خوشتون می یاد. اون متن خوردن بستنی یادم نمیره که چه طور مجبورمون کردین توضیحات دقیق نویسنده از طرز صحیح خوردن بستنی رو ترجمه کنیم!!
".... پاها را به اندازه عرض شانه باز نموده و بدن را از کمر کمی به جلو خم می نماییم . دست راست را با زاویه 45 درجه از ناحیه آرنج خم کرده و بستنی قیفی را به گونه ای در دست قرار می دهیم که چهار انگشت در یک سو و انگشت شست در سوی دیگر قیف بستنی قرار بگیرد..."
همیشه به یاد کلاسهای اون دوران هستیم و با تمام وجود اعتراف می کنم هیچ کلاسی جای کلاس های ترجمه دانشگاه اراک را نگرفته و نخواهد گرفت.
من حتی موضوع پایان نامم رو به عشق یکی از کلاس های ترجمه پیشرفته 2 که روی ترجمه فیلم " بانوی زیبای من" کار می کردیم انتخاب کردم.
(اینها همه حقیقت بود و هیچ کدام جنبه چاپلوسی نداشت!!)
دنباله مطلب...

امتحانا تموم شد. چه جوری نمیدونم. فقط تموم شد. یکی از بدترین ترم های عمرم رو گذروندم. درسهای بی خود. کلاسای بی خودتر. پروژه های بی خودترتر. امتحانات بی خودترترتر. مسائل فرعی بی خودترترترتر. دل خوش کنک های بی خود ترترترترتر. تو سری خوردنها بی خودترترترترتر. تکرار های بی خودترترترترترترتر...
بزرگتر ها از مادر و پدر و فامیل بگیر تا همین کارفرمای عزیز ما تقی به توقی می خورد از خاطرات انقلاب تعریف می کردن. از مردم, تضاهرات, کشته ها, شلوغی؛ با افتخار , با افسوس؛ با گریه, با هیجان. همه جورشو شنیدم. اما حالا دیگه ما براشون تعریف می کنیم. انگاری سرنوشت ما بود که هر چی شنیده بودیم با چشم ببینیم. بگذریم.
بله امتحانات هم تموم شد و دیگه کسی منو به اسم دانشجو نمی شناسه. درسته که هنوز بدو بدو ها و دنبال کتاب گشتن ها و نوشتن ها و تایپ کردن ها و دفاع کردنها مونده اما دیگه دانشجو شناخته نمی شم. دو سال بی زبون رو دیدی چه طور گذشت؟؟
دیگه یکی از هندونه ها رو تموم کردم. البت دیروز کم مونده بود اون یکی هندونه رو هم بذارم زمین. داشتم از کارمند بودن هم استعفا می دادم. یه جورایی از خدام بود. خسته شده بودم. اما نشد یعنی نذاشتن. بازم یه هندونه بهتر از دو تا هندونه هست. هر چند تجربه (یا درس عبرت!!) خوبی بود. البته با این امتحانایی که من دادم زیاد هم دور از انتظار نیست دوران طلایی دانشگاهم ادامه پیدا کنه. اون موقع است که دیگه کارفرمای عزیز مویی رو سر اینجانب باقی نمی ذاره!
این هم از تغییر بی قاعده تاریخ امتحانات درست یک روز قبل از امتحان
من که نفهمیدم باید چی کار کنیم!!
البته سر جلسه رفتیم و بسیار هم امتحان درخشانی دادیم!!! جای همگان خالی!
توضیح آنکه " به هر دلیلی" در اینجا به معنای باتوم خوردگی, چشم ورقلمبیدگی, کتک خوردگی, بازداشت شدگی, مفقود شدگی و مردگی می باشد. دلایل دیگر غیبت غیر مجاز حساب شده و نمره دانشجو صفر محسوب خواهد شد.
| آخرین اطلاعیه مربوط به تاریخهای اعلام امتحانات | |||||
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|||||
|
تذکر : هر دانشجو فقط یکبار می تواند در امتحان شرکت کند. گر چه اصل بر برگزاری امتحانات بر اساس تقویم اعلام شده میباشد ولی تغییر روز امتحان برای دانشجویانی که در هفتهی جاری نمیتوانند مطابق تاریخهای اعلام شده در امتحانات شرکت نمایند، به صورت زیر معین میگردد:
توجه: ساعت برگزاری امتحان همان ساعت اعلام شده در تقویم دانشگاه میباشد. منبع خبر : معاونت آموزشی و تحصیلات تکمیلی |

ترم 7 دو واحد ترجمه شفاهی داشتیم. دو به دو گروه شده بودیم و دو منطقه توریستی از سراسر دنیا رو انتخاب می کردیم و عکس و مطلب راجع بهش جمع می کردیم. سر کلاس یکیمون می شد راهنمای توریست و یکی دیگه هم مترجم و بقیه بچه ها هم توریست. راهنما توضیح می دادو مترجم برای بچه ها ترجمه می کرد. بعد هم بچه ها در نقش توریست سوال می پرسیدن و بعد از ترجمه مترجم راهنما جواب می داد. یکی از بچه ها خیلی شوخ بود و همیشه مزه می انداخت. استاد که از دستش عاصی بود. یه جلسه دو تا از پسرا در مورد دیوار چین اجرا داشتن. سر کار قبلی این آقا انقدر سوال خنده دار پرسیده بود که استاد حرف زدن رو براش قدغن کرده بود.همه چیز داشت به خوبی و در آرامش پیش می رفت که دوست مذکور به استاد پیله کرد که اجازه بده فقط یه سوال بپرسه. بالاخره اصرار هاش نتیجه داد و سوالشو پرسید.
" ببخشید ها روم به دیوار اگه یه بچه ای روی دیوار به این درازی دستشوییش بگیره باید چیکار کنه؟"
راهنمای اون روز که دوست درجه یک خودش بود و نمی خواست پیشش کم بیاره یه عکس باز کرد که توش دور و بر دیوار پر درخت بود که برگا و شاخه هاشون تا روی دیوار اومده بود و گفت:" خوب این همه درخت یه جایی کارش رو بکنه!"
استاد عزیز اومد بگه که خوب سوالت رو پرسیدی دیگه بسه ولی سوال دوم زودتر پرسیده شد.
" خوب مسئله بچه حل شد ولی بازم روم به دیوار روم به دیوار... مامان بچه چیکار کنه؟؟" خودتون حدس بزنین که بقیه کلاس چه جوری گذشت!!!
به نظرتون این چیه؟

استاد عزیزی داریم که چند دهه ای اون ور آب زندگی کردن و به قول خودشون بسیار آداب دان هستن. هر جلسه که می خوان بیان سر کلاس برای خودشون قهوه یا در مواقع نادر چای می یارن و سر کلاس نزدیک ساعت ناهار همه ما رو با بوی قهوه شون دچار دلضعفه می کنن؛ و البته هر جلسه بر سر ما منت می ذارن و قطره ای از اصول زندگی و آداب دانی رو به ما یاد می دن. یک جلسه به ما یاد دادن که وقتی مهمونی می ریم چه جوری سوپ بخوریم یا چه جوری در مقابل یک لیدی باید رفتار کرد. و تمام این درسها اون روز با یک درس عملی کامل شد!
اون روز با خودشون چای آورده بودن و بعد از اینکه چای کیسه ای تمام ته مونده رنگشم به آب داد بلندش کردن و قشنگ روی لیوانشون چلوندن تا هر چی آب دزدیده بود پس بده ! بعد هم همانطور که ملاحظه می کنید تاش کردن و گوشه میز قرار دادن.
خوب لابد اینم جز آداب او ور آبیهاست.
بیاموزید و در زندگی خود به کار برید باشد که آداب دان شوید!
با دیدن عکس زیر یاد یکی از پسرهای کلاسمون افتادم که بچه ها ی خوابگاهشون از دستش کلافه بودن. ( آخه همه پسرهای کلاس تو یه خوابگاه بودن و برای همین خرابکاریهای هم دیگه رو لو می دادن!)
یه روز سر یکی از کلاسا تمام پسرا دیر اومدن سر کلاس. البته این موضوع تازه ای نبود و اصولا اونها که خوابگاه شون بیخ گوش دانشگاه بود همیشه دیر می اومدن. بعد از کلاس جناب خودش شاد و خندان اومد پیشمون و گفت:" بچه ها اگه بدونین چیکار کردم!" تقریبا می شد حدس زد که دلیل دیر اومدن پسرها زیر سر آقا بوده! ماجرا از این قرار بود که مستر دیشبش خوابش نمی برده وقتی همه بچه های طبقه شون خوابیده بودن رفته بود تمام کفشها و دمپایی ها رو از جلوی اتاقا جمع کرده بود و گذاشته بود تو فریزر!! بعد هم که خیالش راحت شده بود , تخت خوابیده بود. صبح که هم خوابگاهی های از همه جا بیخبر طبق معمول دقیقه 90 بیدار می شن که بیان سر کلاس همه بدون کفش می مونن و اونم برای اینکه لو نره کفشاشو قایم کرده بود و با دوستای گیج و خواب آلودش دنبال کفش ها همه جا رو تا توی دستشویی ها رو هم گشته بودن. بالاخره با دخالت مسئول خوابگاه و از ترس اینکه موضوع بالا نگیره یه جوری که نفهمن کار کی بوده جای کفشا رو لو می ده. بچه ها هم که دیگه حسابی دیرشون شده بود وقت نداشتن مجرم رو پیدا کنن ( البته فکر کنم همه می دونستن کار کی بوده) کفشهایی رو که حالا یخ زده بودن به زور پاشون کرده بودن و اومده بودن دانشگاه!!
یادش بخیر رفتیم حیاط دیدیم ردیف همه نشستن تو چمن و کفشاشونو دراوردن و گذاشتن خشک بشه!
الان دیگه ارشدشم گرفته و حسابی خودشو درگیر کار و زندگی و خونه و همسر کرده. دیگه به جای شیطونی همش در حال دویدنه. دنبال کار و اجاره خونه و .... شیطونی بدجوری از سرش پریده. الان دیگه سالی یه بار تو نمایشگاه کتاب می بینمش و به جای تعریف شیطنتاش از مشکلات زندگیش میگه و ...
زندگی بد جوری آدما رو فتیله پیچ می کنه. همچین که زندگی کردن یادشون می ره!

امروز سر کلاس کارگاه ترجمه یک متن روانشناسی ترجمه می کردیم. نوشته بود فلانی مخارج زندگی بهش فشار می اورد و دلش هم نمی خواست وبال گردن دوستانش باشه.
استاد معظم ما هم که اصولا کلیات رو می ذاره کنار و به جزئیات توجه می کنه گیر داد که معنیه این وبال چیه. با لاخره یک حلال زاده ای با لغت نامه گوشی موبایلش معنی رو دراورد و مشکل ما رو حل کرد. چون ما هر چقدر معنی رو براش توضیح می دادیم قبول نمی کرد یا نمی فهمید یا خودشو به نفهمی می زد تا مثلا ما رو اذیت کنه.
بعد که مشکلش با معنی وبال حل شد ( معنی وبال سرانجام سخت, سختی و... تصویب شد) گیر داد به مسائل دستوری که وبال اسمه یا صفت. ما هم گفتیم اسمه. بازم قانع نشد و گفت باهاش یه جمله بسازید که با گردن نیومده باشه. یکی هم اون وسط گفت:" وبالش رو کندند!" استاد هم نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداخت که آخه این چه جور جمله ای بود.
اونم کم نیاورد و گفت:" استاد درسته دیگه مثلا ما پشه ای را گرفتیم و بالش را کندیم!!" الحق کارش درست بود چون دیگه تا آخر کلاس استاد حرفی در مورد مقوله دستوری لغات نزد و ما هم تا آخر ساعت به قیافه اخمو و به اصطلاح مشت خورده اون خندیدیم!!
همین دوست moderate شده ما که ذکر خیرش در پست قبلی بود, دیروز می گفت وقتی برای کارت معافیتش یه عکس معمولی داده, براش نامه اومده که باید عکسش با حجاب اسلامی باشه! برای همین هم مجبور شده ریش بزاره تا عکسشو قبول کنن. حالا من نمی دونم وقتی جلوی در ورودی دانشگاه نوشته خانمها و آقایان با حجاب کامل اسلامی وارد شوند چه جوری آقایون با گیسوان پریشان و پیراهن که چه عرض کنم با زیر پیراهن آستین کوتاه رنگی رنگی می یان و کسی بهشون گیر نمی ده . من که نفهمیدم حجاب اسلامی در مورد آقایان یعنی چی؟
سر کلاس قبل از اینکه استاد بیاد سر کلاس نشسته بودیم. یکی از خانم ها داشت تعریف می کرد با اینکه جلوی در ورودی مقنعه هاشون رو حسابی کشیده بودن جلو , طبق معمول جلوی در بهشون گیر دادن. دو تا از آقایان هم سر کلاس بودن و می شنیدن. یکیشون که اصولا آدم صاف و ساده ای هست و هر چی به فکرش برسه می گه, پرسید:"من نمی فهمم چرا خانمها همیشه نصف موهاشون رو از زیر مقنعه و روسری می ذارن بیرون؟" بیچاره وقت نکرد جمله اش رو تموم کنه چون هدف بمباران اعتراضات ما شد. کلی بچه ها براش دلیل آوردن از جمله اینکه ما برای اعتراض به اجبار حجاب این کارو می کنیم و هر چی زور باشه همین جوری می شه و... ولی جناب متقاعد نشد و گفت " اخه شتر سواری که دو لا دو لا نمی شه !" بازم جیغ بچه ها بلند شد. من که دیدم نه بابا این اینجوری حالیش نمی شه ما چی می گیم, ازش پرسیدم " آقای فلانی, اگه به شما بگن باید ریش به این بلندی (تقریبا 30 سانت) بذارین چی کار می کنین؟" رفت تو فکر و گفت نمی دونم گفتم " اگه زورتون کنن, نمی یاین هر وقت تونستین یه نیم سانتشو یواشکی کوتاه کنین؟" گفت چرا . اونوقت بود که همه ما هم گفتمیم" خوب ما هم همین کارو می کنیم!"
از اینجا بود که جبهه آقا برگشت و گفت که قبلا خیلی متعصب بوده ولی چند وقته رو خودش کار کرده و خودشو" moderate" (متعادل) کرده. راستش فکر کنم خانمش باید کلی به جون ما دعا کنه آخه ما از ترم اول خیلی رو مخ جناب کار کردیم و از خیلی جهات عوضش کردیم. همین داستان یکی از نمونه هاش بود.
شاید بشه این موضوع تحول و moderate شدن رو یکی از مزیت های دانشگاه اومدن ذکر کرد.
بذارین یه پیشنهاد به خانمهایی که شوهرای متعصب و غیرتی دارن بکنم:
"اونا رو تشویق کنین ادامه تحصیل بدن!!!"
اولین جلسه بعد از عید رفتم دانشگاه. یکی از بچه ها که خواهرش خیاطی بلد بود با یه مانتوی جدید اومده بود. یه مانتو با زمینه سبز تیره که گلهای ریزی داشت و مدل کیمونویی بود. تا اومدم بهش بگم مبارکه با اوقت تلخی گفت که جلوی در دانشگاه گرفتنش! گیر دادن که دیگه عادتمون شده. هر وقت هوا آفتابی باشه و خانم محترمه حوصله داشته باشه که از اون اتاقکش بیاد بیرون تا سرشو از پنجره بیاره بیرون, باید کارت دانشجویی نشون بدیم و مقنعه رو بکشیم جلو و... تا بالاخره راضی بشه که بریم سر کلاس. ولی قسمت جالب ماجرا علت گیر دادن به مانتو بود! وقتی این دوست بد شانس ما جویای علت شده بود گفته بود که "چون گشاده!!!!!" به حق چیزای نشنیده, من که وقتی شنیدم چشام گرد شد! دوست این جانب هم کم نیاورده بود و جوابشو داده بود. گفته بود آخه ما به کدوم ساز شما برقصیم تا دیروز می گفتین تنگ نپوشین حالا می گین گشاده ؟ خوب مثلا چه ایرادی داره که گشاده؟ ( و ادامه بحث)
- تنگ که نباید بپوشین ولی گشاد اینجوری هم نباید بپوشین.
-می شه شما لطف کنین بگین ما چی بپوشیم. یه روز می گین تنگ نپوش. یه روز میگین کفشت بندش نارنجیه نپوش. یه روز می گین سفید نپوش...
-آره سفید که نباید بپوشین!
- مثلا چرا؟ اگه ما نباید سفید بپوشیم پس چرا هر کی می ره مکه سفید می پوشه ؟ چرا به اونا گیر نمی دین؟
- خانم جون من که کاره ای نیستم می خوای برو با حراست کل صحبت کن!
- اتفاقا ترجیح می دم با اونجا حرف بزنم تا مانتومو عوض کنم. این چه وضعیه؟ ...
به هر حال خانومه که کم آورده بود دیگه چیزی نگفته بود و دوست منم اومده بود تو .
اما اینکه گفتم دوست بد شانس, برای اینه که یه بار هم تو زمستون هوا سرد بود و این بنده خدا هم چون سینوزیت داشت روی مقنعه اش کلا ه گذاشته بود . وقتی می خواستیم بریم تو دانشگاه بهش گیر دادن که " از این به بعد کلاهو زیر مقنعه سرت کن بیا!!!!"


