تبليغاتX
درد دل های یک دیلماج


تو تاکسی نشسته بودم. روی یه کاغذ کنار آینه نوشته شده بود:

 زما هر چه بردید بردید

اما باز هم ما برده ایم


نوشته شده در  2009/9/27  توسط دیلماج  | 



خدایا حالا به قدرتت پی بردم. واقعا چطور تونستی این همه سال همه چیز رو پشت سر هم و با این نظم و ترتیب ردیف کنی؟ چطور تونستی کاری کنی که پائیز زودتر از تابستون نیاد؟ چطور تونستی خورشید رو همیشه از شرق بیرون بیاری?

لازم نیست از مردم بخوای یه آیه مثل ایه های قرآن بیارن. فقط ازشون بخواه که یه بار ماه نو رو پیدا کنن!

بعد این همه سال, با 150 تا پایگاه و کلی تلسکوپ و ماهواره و....ببین  آخرش این جانشینان تو در زمین چه کردن؟ خدا رو شکر که هر کدوم از ما فقط ذره ای از دریای قدرتت هستیم . با همین ذره هم کلی ادعامون می شه و هیچ کدوم حاضر نیستیم حرف دیگری رو حتی گوش کنیم چه برسه به اینکه قبول کنیم. سر تاریخی که ساخته دست خودمون هست هم نمی تونیم به توافق برسیم. فکر کن اگه حساب کتاب خورشید و ماه  دستمون بود تا حالا به خاطر نفع خودمون چه کارا که نکرده بودیم.

هر کی زورش بیشتر بود روزش بلند تر می شد!!!

همون دریای قدرت مال خودت. بذار ما سر یکشنبه ها و دوشنبه هامون دعوا کنیم! همین هم از سرمون زیاده


بعدا نوشت: عماد جان در اولین فرصت که چیزی به ذهنم برسه حتما می نویسم. از دعوتت ممنون

نوشته شده در  2009/9/25  توسط دیلماج  | 


 

مسئلتن ۱:

اگه ۲۳ سالت باشه  و سرباز باشی و برای کارشناسی ناپیوسته دانشگاه غیر انتفاعی قبول شی و بدونی شانسی غیر از غیر انتفاعی تو شهر خودتون نداری چیکار می کنی؟ دانشجو می شی یا می ری دنبال کارت پایان خدمت؟

یکی از دوستان بر سر دو راهی گیر کرده. هم اکنون نیازمند کمک های سبزتان هستیم!

 

مسئلتن ۲:

چرا پسرا همه عاشق ماکارونی هستن ولی اکثر آقایون از ماکارونی متنفرن؟ البته یه استثنا داره اونم وقتی هست که ماکارونیش شکل دار باشه. شاید اون موقع با اه اه بخورن!

ادامه دارد...

 

 

نوشته شده در  2009/9/24  توسط دیلماج  | 



به اسامی خیابان ها فکر می کنم. حسن عدد در این است که با انقلاب و جنگ و خیانت و اختلاس و... لازم نیست رنگ بیاوری و پاک ش کنی.

آرمیتا می گوید: خیابان 5 ام همیشه خیابان 5 ام است. این ما هستیم که تغییر می کنیم. تغییر می کنیم مثل خیابان پهلوی و مصدق و ولی عصر!

(بیوتن-رضا امین خانی)


پ.ن: توصیه می کنم این عکسها رو از دست ندین کیفیتشون واقعا عالیه. قابل توجه دوستداران عکاسی!

=> عکسهای مناظر


پ.ن 2 : این عکس رو هم اگه روزه هستین یا زود حالتون به هم می خوره نگاه نکنین. از من گفتن بود.

واقعا باورم نمیشه یکی بتونه چنین کاری بکنه!!! => جنین بچه در خیابان ولیعصر

نوشته شده در  2009/9/17  توسط دیلماج  | 



اومده بودم یه چیزی بنویسم ولی صدای رعد و برق و بارون و صدای باد لای برگ درختها همه چیزو از یادم برد.

بر عکس خیلی ها عاشق صدای رعد و برقم.

واقعا صدای قشنگی داره. پر ابهت و در عین حال امیدوار کننده.

همییشه از بچگی رعد و برق که می زد می پریدم پشت پنجره تا یه بار هم که شده نورشو ببینم و ببینم واقعا مثل توی کارتونا و فیلمها شاخه شاخه هست؟ سفیده؟ زرده؟ آبیه؟ چه رنگیه؟ آخه تو هر کارتونی به یه رنگ بود.

وقتی اولین قطره های بارون می خوره به زمین و بوی خاک بلند میشه امکان نداره پنجره ها رو باز نکنم.

 رگبار رو بیشتر دوست دارم چند لحظه میاد. همه جا رو بهم می  ریزه و می ره و بعد خنکی و بوی تازگی هست که می مونه.

این قسمت از خلقت خدا رو واقعا دوست دارم

نوشته شده در  2009/9/17  توسط دیلماج  | 




این داستان حالای ماست.

دریابید دزد کبیر را!


بعدا نوشت بی ربط: چند روزی بود سراغ وب یکی از بچه ها می رفتم و هر بار با پست مشابهی روبرو می شدم. همیشه برام سوال پیش می اومد که چرا دوست گرامی مطلب نمی ذاره.

امروز متوجه شدم که بسیار کار زیبایی کردم!!

بجای آدرس کلی وب خیلی قشنگ لینک اون پست رو لینک کرده بودم!!! دوست عزیز چیزی در حدود ده تا مطلب گذاشته بود و من هنوز اندر خم همون مطلبه بودم

نوشته شده در  2009/9/15  توسط دیلماج  | 



پیری آن نیست که بر سر بزند موی سپید 

هر جوانی که به دل عشق ندارد پیر است

(اینو از وب نازیلا برداشتم واقعا جالب بود)


چه بلایی سر جوونای ما اومده؟

چرا هممون اخمامون به هم گره خورده؟ چرا حوصله نداریم؟ چرا مطب دکترای اعصاب رو پر کردیم؟ چرا به سر هر کی نگاه می کنی موهای سفیدشون به چشم میاد؟ چرا پای چشم دخترامون از همین حالا چروک افتاده؟ چرا توی پارک که می ری آدمهای مسن دارن والیبال و فوتبال بازی می کنن و جوونا یه گوشه روی صندلی سیگار می کشن؟ 

نکنه معنی جوون عوض شده؟

قبلنا جوون این معنی رو می داد: شاد- بشاش-پر انرژی- سر حال-امیدوار-با آینده

الان معنی جوون چی شده؟ فکر کنم باید لغت نامه ذهنمو به روز کنم

نوشته شده در  2009/9/13  توسط دیلماج  | 


بعضی حرفها از صد تا مشت هم بدتره.

شاید اثر مخرب یه جمله خیلی بدتر از این باشه که طرف رو زیر مشت و لگد بگیری و البته ما ایرانیها خوب بلدیم چه جوری با زبونمون همچین به طرف مشت بزنیم که ناک اوت بشه و بعد با افتخار به نتیجه کارمون نگاه کنیم و تازه برای تمام آشناها و غریبه ها هم پیروزیمون رو تعریف کنیم.

نوشته شده در  2009/9/10  توسط دیلماج  | 




دوستی می گفت:

دین قویترین ماده مخدر در ایران است...زیرا توانسته 98 درصد مردم را خمار نگه دارد.

به نظرتون باید با این ماده هم مثل دیگر مخدر ها رفتار بشه یا باید مصرفش رو کنترل کنن یا باید کاملا آزاد گذاشته بشه

نوشته شده در  2009/9/8  توسط دیلماج  | 



-تو تنها عشق من هستی. من فقط به خاطر تو زندگی می کنم. از بچگی هم دوست داشتم. اگه قرار بود کسی به جز تو زن من بشه کلا ازدواج نمی کردم. تو پاکترین و مهربون ترین دختری هستی که تا حالا دیدم.....

- تو هم مرد زندگی هستی. پیشت احساس امنیت می کنم. احساس میکنم پشتیبان محکمی دارم. زندگی من کنار تو ساخته شده.....


چند وقت بعد از عقد

- چرا وقتی می ری بیرون با غریبه ها حرف می زنی؟؟آدم خجالت می کشه با تو بره بیرون. تو خیلی مغروری؟ چرا با خواهرم اونجوری رفتار کردی؟ فکر کردی لیسانس داری خیلی بالاتری؟....

- خیلی بچه ننه ای . از خودت اراده نداری. هر چی مادر و خواهرت می گن همون کارو می کنی. چرا هر چی باهم حرف می زنیم فردا از دهن اونا باید بشنوم. مگه من چیکار کردم؟ برای احترام رفتم با عموت حرف زدم گناه کردم؟ فکر می کردم این آداب اجتماعی بودنه؟ من کی لیسانسمو به رخت کشیدم؟ تو هنوز بچه ای. اصلا نمی تونی یه زندگی رو اداره کنی... 

چی میشه که دید آدمها نسبت به هم ظرف دو سه ماه اینقدر عوض میشه؟ چرا کسانی که یه عمره همدیگه رو می شناسن و خانواده هاشون دوست های چندین و چند ساله هستند و همدیگه رو می شناسن بعد از یه مدت این همه تغییر عقیده می دن؟ یعنی کدوم شناخت درسته؟ چیکار باید بکنن؟ چرا سریع به فکر طلاق می یفتن؟

دیدن این اتفاقا واقعا اعصاب آدمو به هم می ریزه. وقتی مجبور باشی در هر دو حالت گوش باشی و بشنوی و ندونی چی باید بهشون بگ. مخصوصا وقتی ازت بپرسن که باید چه تصمیمی بگیرن!!!


نوشته شده در  2009/9/7  توسط دیلماج  | 



امروز صبح خیابونا یه جور دیگه ای بود. اول فکر کردم من این جوری حس می کنم اما وقتی تو تاکسی هم بحث سر همین موضوع شد به این نتیجه رسیدم که واقعا خیابونامون یه فرقی کردن.

سر هر چهار راهی که رد می کردیم یه ون با چند تا نیروی مسلح وایستاده بود. البته تو و لیعصر از سر طالقانی اعلام کردن که "وارد منطقه انظباط اجتماعی می شوید" اما اینکه این انظباط اجتماعی چه معنایی داره و با چه هدفی این منطقه رو انتخاب کردن ....

جالب تر از همه ون(سبزی) بود که با دوده کاملا سیاه شده و حتی پنجره هاشهم کاملا با دوده پوشونده شده بود. از نزدیک می تونستی خط هایی رو که دور تا دور ون های تا کسی هست تشخیص بدی. شبیه ماشین حمل جنازه شده بود.

شهر رو خیلی آروم نظامی کردن. حکومت نظامی در کمال سکوت!!

نوشته شده در  2009/9/2  توسط دیلماج  | 



دیگه نمی خوام خواهرم باشی, می خوام از این به بعد همسرم باشی.


نمی دونم چرا وقتی این جمله رو شنیدم یاد هابیل و قابیل افتادم. یاد ایران قدیم که ازدواج با محارم رو قبول داشتن.این تغییر نسب رو چه جوری در یک جمله انجام می دن؟


پ.ن: چند وقتی می شه به این کلمه "خواهر" آلرژی پیدا کردم.

پ.ن بی ربط: این کلیپ رو هم نگاه کنین.  => واگویه های انتخابات


نوشته شده در  2009/8/31  توسط دیلماج  | 



توي تاکسي داغ نشسته بوديم و عرق مي ريختيم، گوينده راديو داشت مي گفت؛ « تا برگ ريزان خزان چيز زيادي باقي نمانده است، به زودي خنکاي نسيم پاييزي را بر چهره هايمان حس خواهيم کرد...» مرد چاقي که پهلويم نشسته بود گفت؛ «ما داريم از گرما آب پز ميشيم اين ميگه نسيم خنک داره به صورتمون مي خوره.» راننده گفت؛ «حالا رو نميگه. پاييز رو ميگه.» مرد گفت؛ « آها...پس من اشتباه فهميدم.» و ديگر چيزي نگفت. بقيه مدت همان طور که توي تاکسي داغ نشسته بوديم در سکوت به حرف هاي گوينده راديو گوش کرديم و عرق ريختيم.

(تاکسی نوشته های سوش صحت)

حکایت مردمی که هر چیزی رو که می بینن و می شنون بالاخره یه جوری تفسیر می کنن تا بتونن باور کنن, حکایت همین نزدیکیهاست. حکایت اطراف ماست. حکایت همسایه ماست. حکایت مردم ماست.

پ.ن: از واکسی عزیز برای معرفی این نوشته ها ممونم.

نوشته شده در  2009/8/29  توسط دیلماج  | 




-آخه این چه وضعشه؟

-چی شده مگه؟

-تو از هشت ساعت کاری نه ساعتشو کار می کنی. بابا از بقیه یاد بگیر. برو چت کن وبلاگ گردی کن روزنامه آنلاین بخون. تو دیگه چه جور آدمی هستی؟

- خوب آخه اون موقع کارا عقب می مونه!

- اه, تو اصلا هیچیت به ایرانیها نمی خوره. درست بشو هم نیستی. باید ببرمت ژاپن. به درد همونجا می خوری.


(مدیر در مواجهه با کارمند سخت کوش)

نوشته شده در  2009/8/28  توسط دیلماج  | 



اینجانب از مردم شریف ایران زمین عاجزانه خواهشمندم هنگام تنظیم بنچاق, اقرار نامه, مبایعه نامه, اجاره نامه, تعهد نامه , قولنامه و تمام -نامه های دیگر از بافتن قصه و ارائه شجره نامه خانوادگی و قومی خودداری فرموده و به اصل مطلب بپردازند و سر سوزنی به فکر مترجمین بیچاره ای باشند که باید این داستانهای تاریخی را به زبان اجانب از همه جا بی خبر برگردانند.

هم چنین از آموزش عالی خواستارم چند واحد هنر خوشنویسی ( آن هم نشد, هنر خوانا نویسی) به تمام رشته های حقوق و الهیات و تمام رشته های دیگری که گمان آن می رود در آینده سر و کاری با دفتر ثبت اسناد و املاک و احوال و ازدواج و طلاق و فوت داشته و یا در بنگاه های معاملات ملکی مشغول کار شوند, اضافه گردد.

                                                                                                             با تشکر 


پ.ن: نمی دونم این تمدن تایپ کی قراره وارد این دفتر خونه ها بشه!

پ.ن: من که آخر فلسفه این لغت :خرچنگ قورباغه" رو نفهمیدم.

نوشته شده در  2009/8/25  توسط دیلماج  | 


 


اصولا هلو میوه خوبی است.

هلو سر شار از ویتامین است.

هلو فواید زیادی دارد.

ما ایرانیان هلو را بسیار می پسندیم. 

بسیاری از ما ایرانیان مانند هلو می باشیم.

بسیاری , ما ایرانیان مانند هلو را دوست میدارند.

بسیاری از ما ایرانیان در برابر نخوردن هلو نمی توانیم مقاومت کنیم.

برخی از ما ایرانیان نمی توانیم علاقه خود به هلو را مخفی کنیم.

برخی از ما ایرانیان افتخار می کنیم که در ملا عام به خوردن هلو  اعتراف کنیم.

 تمام ما ایرانیان به شخصی که در ملا عام دوستی را هلو می خواند افتخار می کنیم.

تمام ما ایرانیان افتخار می کنیم که نخبگان هلو یی کشور ما را اداره می کنند.

نوشته شده در  2009/8/21  توسط دیلماج  | 



وقتی آخرین روز کاریت به سم پاشی دفتر و جنگ با موجوداتی بگذره که به خاطر گرمای هوا از خونه های گرم و نرمشون اومده باشن بیرون ,مطلب  دیگه ای به ذهنت نمیرسه که بنویسی: 

سوسک قدیمیترین حشره بالدار کره زمین به شمار می آید و از زمان نزول انجیل, قربانی ضربات لنگه کفش بوه است. ولی از آنجا که نژاد این حشره در برابر هر گونه ماده کشنده, چه تکه های گوجه فرنگی آغشته به اسید بوریک و سدیم و چه آرد مخلوط با شکر, استقامت زیادی دارد, هزار و ششصد و سه نوع آن در برابر قدیمیترین , قویترین و بی رحمانه ترین روشهایی که بشر از آغاز آفرینش برای از بین بردن آن به کار برده و خود بشر هم جزو آن روشها محسوب می شود, جان سالم به در برده است. همانگونه که زاد و ولد به انسان ربط داده می شود, غریزه واضح و مداوم کشتن سوسک هم با انسان ارتباط دارد و اگر سوسک توانسته از ظلم بشر رها شود, تنها به این دلیل است که به تاریکی پناه می برد و در آنجا به زندگی شکست ناپذیر خود ادامه می دهد. چون انسان ذاتا از تاریکی می ترسد و سوسک هم ذاتا از روشنایی وحشت دارد, بنابراین چه در قرون وسطی چه در زمان کنونی و چه در قرون آینده , تنها روش مفید برای از بین بردن سوسک, نور خورشید است.

(صد سال تنهایی:گابریل گارسیا مارکز)



پ.ن : می خواستم چند تا عکس از این جانور تاریخی در سبک وطنیش بذارم. همون قهوه ای ها !!اما بدلیل مهوع بودن تمام عکسها پشیمون شدم. اکثرشون یه ربطی به آشپز خونه و رستورانهای چینی داشت. 

پ.ن: بالاخره این کتاب رو تموم کردم! تا آخر کتاب همش از خودم می پرسیدم معیار داوران نوبل ادبیات چیه؟؟

نوشته شده در  2009/8/21  توسط دیلماج  | 




بچه ها فقط یه زبون بلدن: گریه

,ولی همه می فهمن هر بار که گریه می کنن چی می خوان. وقتی بزرگ می شن و حرف زدن یاد می گیرن, با اینکه همه زبونش رو بلدن ولی هیچ کس حرفاشونو نمی فهمه.


بعضی وقتها بهشون حسودیم میشه. همه بسیج می شن تا هر چند وقت یه بار یه نیشخند بزنه و دل همه رو ببره گریه هم که می کنه هر کی آب دستشه می ذاره زمین و می ره سراغش. 

این حسادت بعد از دو شب شب زنده داری که در پی ورود پسر دایی بی دندان اینجانب بر من نازل شد. ایشون که به دلیل خارش لثه هر چیزی را درون دهان فرو می کردند شب تصمیم گرفتند ما را به شب زنده داری اجباری دعوت کنند. تب فرموده و گریه را سر دادند و تا صبح تمام اهل منزل را آماده به خدمت نگه داشتند. 

(خدایی قدرت رو دارین!!)

پ.ن: جریان این آگهی گردی به درازا کشیده فرصت شد می نویسم. البته از مرحله گردش در صفحات همشهری گذشتم و حالا در گردش بین دفاتر منتخب هستم. خداوند بر تعداد کارفرمایان زرنگ بیفزاید! آنانکه کارهایشان را به عنوان فرم امتحان سرعت و کیفیت به داوطلبان از همه جا بی خبر می دهند.



نوشته شده در  2009/8/13  توسط دیلماج  | 



با دیدن سوپر استار به این نتیجه رسیدم که گل فروشی و فال فروشی سر خیابون درآمدش بیشتره و می تونی همیشه شیک پوش باشی و دوربین عکاسی دیجیتالی داشته باشی!!

تصمیم گرفتم آگهی گردی رو بزارم کنار و هر روز فالهای یاهو رو ترجمه کنم ببرم میدون ولیعصر بفروشم. میشم فال گیر مدرن!!! هفته بعدشم همتونو مهمون می کنم دربند.


شاید بازی شهاب حسینی قشنگ بود که البته به نظر من اونقدر هم که می گفتن نبود ولی سناریو از این بی خود تر ندیده بودم!!!(البته به استثنای حریم که شاهکاری در نوع خودش بود)


نوشته شده در  2009/8/7  توسط دیلماج  | 



بدانید و آگاه باشید ,شمایی که امروز در بهارستان, ولیعصر و... بودید همانند من دچار توهم شده اید.

 تمام موبایلهایی که خرد شدند توهم بود.

برادران چماق به دستی که مرا مجبور به عبور کردن از کوچه پس کوچه ها کردند توهم بودند.

موتور سوارانی که در خیابان جولان می دادند توهم بودند.

تمام جمعیت خیابانها توهم بود.

 تمام چماق به دستان صورت پوشیده توهم بودند.

واقعا از آقای رادان متشکرم که من و بسیاری از جماعت توهم زده را آگاه کرد که هیچ کدام از اینها واقعیت بیرونی نداشته است.

نوشته شده در  2009/8/5  توسط دیلماج  | 




استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد می‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست می‌دهيم.
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست می‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنيم؟ آيا نمی‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد می‌زنيم؟
شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله می‌گيرد. آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر می‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نياز می‌شوند و فقط به يکديگر نگاه می‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

(ایمیل دوستان)

نوشته شده در  2009/8/5  توسط دیلماج  | 



دیشب که با خودم و با بازجوی درونم خلوت کردم دیدم که منم در ته اعماقم ( یا اعماق تهم؟ آخرش نفهمیدم کدومش درسته) با دیدگاههای آقایان موافقم فقط خودم خبر نداشتم!!!

واقعا از  آقایان با فرهنگ متشکرم که من رو از دیدگاههای نا خود آگاه خودم با خبر کردن!!


پ.ن: این گوگل هم یه چیزیش می شه ها.

تو وبگذر دیدم یه نفر "مهندس قرمزی" رو جستجو کرده از 11 تا عکس 4 تاش لینک به این جاست!!! میشه یکی ربط این کلمات رو با وب اینجانب توضیح بده؟؟


نوشته شده در  2009/8/3  توسط دیلماج  | 



نمی خواستم این قسمت داستان کیمیا خاتون را بزارم ولی چون مجبور بودم کتابش رو پس بدم و هنوز هم کمی از ورم فمینیستیم باقی مونده بود این متن رو اینجا نوشتم :

"باید به او می گفتم ایمانی که عشق را ممنوع کند, ایمانی که حق طلبی را خفه کند, خضوع به شیطان است. ایمان باید زاینده ی عشق باشد. باید موجب وصل شود. باید موجد شادی باشد. را ه به آشنایی بگشاید. ریشه مصیبت و فراق را بخشکاند. اف بر مومنان غافل از عشق. باید طره موهایم را از او پس می گرفتم. باید از خداوندگار (مولانا) می پرسیدم او که همه زن های زندگی خود را دوست می داشته و خداوند مهر و فرزانگی است چرا در جای جای سخنش زن را خدعه باز و مکار و مضهر فریب و اسباب همه انحرافات می خواند و او را ناقص عقلی می نامد که باید مواظبش بود؟! شاید او به من پاسخ می داد , که چگونه است که خیل معلمان از جمله خود او آن همه مست از باده عشق به زن باز توانسته اند زن را آن همه تحقیر کنند. خود او چگونه می تواند مادر مرا آن همه عاشقانه دوست بدارد ....پس چگونه است که زن را مظروفی از همه ضعف ها تصویر می کند. ... باید به او بگویم اگر معلمینی چون او زن را همان طور می نگریستند که  آفریننده اش, آن وقت خیلی از مناسبات دنیا تفاوت می داشت....."

این موضوع همینطور از گذشته ادامه داشته و به حال هم رسیده . همین چند وقت پیش بود که شخصی فرهنگی به من گفت آقای با شخصیتی!! سوال کرده اند که چرا خانمها با داشتن حجاب, آرایش می کنن. با این کارشون تمام مردان را جهنمی !!! می کنن. من هم در جوابش آدرس نزدیک ترین مشاور روانشناس رو بهش دادم تا به همون آقای با شخصیت بده.

نوشته شده در  2009/8/2  توسط دیلماج  | 



یاد دورانی که همشهری می خریدم و و صفحه 70 به بعد رو با مداد و خودکار حباب حباب می کردم به خیر!

صبح به صبح تلفن بازی می کردم و کلی آدرس برای خودم ردیف می کردم و به ترتیب نزدیکی و دوری بهشون سر می زدم.  هر  چند نتیجه نداشت و آخرش هم یکی از دوستان برای این کار معرفیم کرد. کار دولتی گزینش می خواد و کار خصوصی معرف. اگه هیچ کدوم رو نداری حالا حالا ها باید روزنامه بخری!!

(معرفی شدن همیشه هم خوب نیست. درد سر زیاد داره)

اتفاقی افتاده که باعث شد  تصمیم بگیرم دوباره این خاطرات رو تجدید کنم. امیدوارم این بار از روزنامه گردی و به دنبال اون تهران گردی نتیجه بگیرم.

(امیدوارم آگهی هایی که پیدا می کنم بهتر از اینا باشه!!!!)

نوشته شده در  2009/8/1  توسط دیلماج  | 



اولین کسی بودم که مردم. اول در دادگاه شهروندان به عضویت در مافیا متهم و تا مرز مردن رفتم و شبانه هم به دست مافیا کشته شدم.اما جرم من : همیشه خندان بودن!!!!


پ.ن: به همه دوستانی که می خوان ظرفیت دوستانشون رو در چند شخصیتی شدن بسنجن توصیه می کنم این بازی دسته جمعی رو امتحان کنن!! (منظورم به هیچ وجه بازی رایانه ای نیست)

نوشته شده در  2009/8/1  توسط دیلماج  | 



چاه کنی بر طبق عادت و وظیفه در حال کندن چاه بود که از بخت بد به درون چاه سقوط کرد. مردمی که هدف چاه کن بودند دور چاه جمع شده و همگی کمک کردند تا چاه کن از چاه بیرون بیاید. آنها چاه کن را از چاهش بیرون آوردند.


حال به نظر شما چاه کن بعد از بیرون آمدن برای عمل به وظیفه تمام آن افراد را به درون چاه هل خواهد داد؟

(عکسهای ادامه مطلب داستان مشابهی دارند)


یاد یکی از تئاتر های بچه ها افتادم به اسم گورکن. سه تا از بچه ها دوره لیسانس عشق تئاتر بودن. کلاس بیان شفاهی اون ترمی که این سه تا توش بودن جای سوزن انداختن نداشت. هر جلسه یه نمایش جدید و یه اجرای جالب داشتن. ما هم که عشق نمایش مجانی!!!

دوران جنگ گورکنی بود که زمان آتش بس کشته ها جمع می کرد و همه رو همونجا خاک می کرد. یه روز تو کافه نشسته بود که یه جوونی اومد پیشش و سر صحبت رو باز کرد. جوون عاشق کار گور کن بود چون شنیده بود کارشو خیلی تمیز انجام میده و حتی یه جنازه رو هم رو زمین ول نمیکنه.

گورکن  با خستگی کلنگش رو روی دوشش می اندازه و میگه که اون روز کارش خیلی زیاده و هنوز جنازه های زیادی مونده که باید خاک کنه. جوون هم با اشتیاق بلند میشه و اصرار میکنه که بهش کمک کنه. بالاخره گورکن راضی میشه و راه میافتن. گورکن اول قبر ها رو خیلی تمیز میکنه و بعد جنازه های مونده رو جمع می کنه و به کمک جوون همه رو خاک می کنن. وقتی کارشون تموم میشه جوون با لذت به نتیجه کار نگاه می کنه و شرو ع به تعریف می کنه. اما گور کن فقط با اخم نگاه میکنه. وقتی ازش دلیل ناراحتیش رو می پرسه میگه که یه قبر اضافی اومده و اصلا عادت نداره کارشون نصفه بذاره. این قبر خیلی تمیز از آب در اومده و حیفه خالی بمونه. جوون با خنده می گه که فردا حتما یه کسی برای این قبر پیدا میشه. اما گورکن می گه که هر روز قبر برای مرده های همون روز می کنه و باید همه رو پر کنه. جوون هم جواب می ده که اون روز که آتش بس اعلام شده و دیگه مرده ای تا شب پیدا نمیشه.

گور کن شروع می کنه به اندازه زدن جوون و بالاخره اعلام میکنه که قبر کاملا سایز اونه. جوون اول به شوخی می گیره ولی کم کم جزیان جدی میشه تا جاییکه گورکن جوون رو به زور تو قبر می کنه و زنده زنده خاکش می کنه و بعد با خیال راحت خدا رو شکر می کنه که اون روز هم تونسته به وظیفه اش به نحو احسنت عمل کنه.


دنباله مطلب...
نوشته شده در  2009/7/29  توسط دیلماج  | 



زندگی مثل حبابیست که به یک حرکت محو می شود.

حال با شماست : این حباب را برای کودکی درست می کنید تا با شادی به دنبالش رفته و با یک حرکت نابودش کند یا برای کسی که به آرامی به دنبالش می رود و تا آخرین لحظه قبل از متلاشی شدن با لذت به انعکاس نور روی آن می نگرد.

نوشته شده در  2009/7/28  توسط دیلماج  | 




 در حالی که دیرش شده بود کل اتاق رو به دنبال یک لنگه جوراب می چرخید. با عصبانیت گفت: عاقبت جوینده یابنده است ولی نه تو این خونه!

منم که دیگه به این جستجوهای بی نتیجه عادت کرده بودم گفتم: عاقبت جوینده یابنده است ولی نه وقتی جوینده تو باشی!


پ.ن: یک هشدار برای دانشجوهایی که اساتید رو دست کم می گیرن=> داستان جالب چهار دانشجو

نوشته شده در  2009/7/23  توسط دیلماج  | 



از پشت وزارت کشور رد می شدم. درست روبروی تالار کشور  جمعیت زیادی از عمامه داران محترم دور دو فروند مینی بوس جمع شده بودن و تو سر و کله همدیگه می زدن. به زحمت از بینشون رد شدم. از توی مینی بوس کیف پخش می کردن. جلو تر که رفتم پارچه سر در تالار رو دیدم که نوشته بود:" همایش سالانه زکات"  گویا اون کیف و محتویات درونش که نا معلوم بود به تمام دعوت شدگان به همایش کادو داده می شده. همه هم که کارت دعوت داشتن و در برابر کارت دعوت کیف ها داده می شده. یعنی به تعداد افراد کیف تو مینی بوسا جا سازی شده بوده.

یاد کارتون دایناسور ها افتادم. نمی دونم کسی یادش هست یا نه. داینا حباب و داینا قیچی...

تو یه قسمتش فضایی ها یه نونی فرستاده بودن زمین که هر آدمی از اون نون ها می خورد دیگه سیر مونی نداشت و از شدت گرسنگی هر چی دستش می رسید می خورد. یه سری از آدما که تمام لوازم خونشون رو خورده بودن و از شدت چاقی در مرز انفجار بودن ولی باز هم سیر نمی شدن.

فکر کنم این پول زکات هم آلوده به همین میکروب سیری ناپذیری هست. راستش یادم نیست چه جوری مشکل اون نون رو حل کردن وگرنه حتما بهشون پیشنهاد می دادم

نوشته شده در  2009/7/22  توسط دیلماج  | 



-فرقش چیه؟

- فرقش به اندازه داشتن هاله نور و نداشتن اونه

- یعنی چی؟

- یعنی کسی که هاله نور داره مشروعیتش رو خدا بهش وحی می کنه و کسی که نداره باید بره غاز بچرونه!!

- اون وقت مقبولیت چیه؟

- جدی نگیر ,حالا طرف یه چیزی گفت!! 


پ.ن: من واقعا برام یه سوال پیش اومده. علما چه جوری این مشروعیت الهی رو درک می کنن؟ بهشون وحی میشه؟ 


نوشته شده در  2009/7/19  توسط دیلماج  |