
فردا روز تولد برادر زاده پدر برادر زاده های پدرم هست که مصادف شده با روز تولد خواهر زاده دختر زن پدر بزرگم که با تولد خواهر زاده برادر دایی ام تو یه روز به دنیا اومده.
این روز خجسته رو به همه شون تبریک می گم!!
پ.ن: حقیقتا صبر ایوب دارم اما ایوب هم در برابر این بلاگفا کم میاره! وقتی امروز بعد از چند بار errorدادن و صفحه سفید نشون دادن بالاخره به صفحه : بلاگی با این آدرس پیدا نشد " رسیدم دیگه سیمهای مغزم اتصالی داد و تتنها در عرض 5 دقیقه خونه فعلی رو تخلیه کردم. با عرض شرمندگی از روی آقای بلاگفا ما عطای این منزل و به لقایش بخشیدیم و به جرگه فرار مغزها پیوسته و دست به دامان اجانب شدیم.
آدرس جدید من : www.dilmaj84.blogspot.com

اولین کسی بودم که مردم. اول در دادگاه شهروندان به عضویت در مافیا متهم و تا مرز مردن رفتم و شبانه هم به دست مافیا کشته شدم.اما جرم من : همیشه خندان بودن!!!!
پ.ن: به همه دوستانی که می خوان ظرفیت دوستانشون رو در چند شخصیتی شدن بسنجن توصیه می کنم این بازی دسته جمعی رو امتحان کنن!! (منظورم به هیچ وجه بازی رایانه ای نیست)
خطاب به تمام دوستان هوشمند: زیاد هم مطمئن نباشید

اگر ادعای هوش و ذکاوت دارید به پنج سوال زیر بدون فکر کردن حواب بدین
سوال اول:
تو یه مسابقه شرکت کردین و از نفر دوم جلو زدین . حال نفر چندم هستین؟
.
.
.
.
.
پاسخ: اگر جوابتون نفر اول بود که دیگه ادامه ندهید تا بیشتر از این دچار افسردگی نشین!! (برای تقویت هوش کمی مویز بخورین!!)
وقتی از نفر دوم جلو می زنین خوب تازه نفر دوم می شین.

سوال دوم:
اگر از نفر آخر جلو بزنین چندم می شین؟؟
.
.
.
.
نگین که جوابتون یکی مانده به آخر بوده!!!
آخر مگه میشه از نفر آخر هم جلو زد؟؟؟
تا حالا درست جواب دادین؟؟ آفرین ولی هنوز مطمئن نباشین

1000 را به اضافه 40 کنین. یه 1000 دیگه بهش اضافه کنین. حالا یه 30 اضافه کنین. دوباره 1000 تا اضافه کنین. حالا 20 را به جواب اضافه کنین. دوباره 1000 تا اضافه کنین. حالا هم ده تا اضافه کنین. حالا جواب چند شد؟
.
.
.
.
.
به 5000 رسیدین؟
.
.
.
.
.
جواب 4100 میشه. باور نمی کنی با ماشین حساب امتحان کن
پدر ماری پنج دختر دارد: نانا, نو نو, نی نی, نا نو. اگه گفتی اسم دختر پنجم چیه؟
.
.
.
.
.
جوابتون نا نی هست؟؟؟
.
.
.
.
جمله رو یه بار دیگه بخونین!!!
سوال آخر:
حالا یه آدم نابینا میره مغازه تا خمیر دندون بخره . این یکی چه جوری می تونه منظورش رو به فروشنده بفهمونه؟
.
.
.
.
.
.
.
.
نگو که برای جواب این سوال فکر کردی؟؟؟ این آخری از همه آسونتر بود!!
حالا اوضاع چه طور بود؟> حاضری برای المپیاد امسال ثبت نام کنی!!!
پ.ن: این عکس خیلی بی ربطه ولی دلم نیومد اینجا نذارمش.

امروز به اندازه موهای سرم این کلمه رو شنیدم.
صبح : آقای ... تمبرمون داره تموم می شه باید به نماینده پول تمبر بدیم. (به استحضار می رساند هر بار خرید تمبر 200 هزار تومان آب می خورد برای کار فرمای محترم)
کارفرما: واویلا..
ساعت 10:30- نماینده عزیز تشریف آوردن که کارها رو به دادگستری و وزارت امور خارجه ببرن
آقای .... دیروز که اون ریزنمره رو یادتون رفته بود تائید بگیرید... اونو امروز با تائید می خوام باید فوری بگیرینش . طرف امشب مسافره
آقای نماینده: واویلا ( گرفتن تائید خارجه زیاد مشکل نیست ولی گرفتن تائید دادگستری و خارجه با هم تو یه روز به کمی بیش از یه واویلا نیاز داره)
بعداز ظهر بعد از شنیدن خبر فاجعه تو پولوفی
همه با هم: واویلااااااااا
عصر وقتی رفتم سر وقت ترجمه گواهی عدم سو پیشینه یکی از مشتریها و دیدم گواهیشون ایراد داره
- الو سلام از دارالترجمه تماس می گیرم. خانم... گواهی های شما مال مهر پارساله. عدم سو پیشینه فقط سه ماه برای ترجمه اعتبار داره.
مشتری: یعنی باید دوباره اون پروسه رو تکرار کنیم؟ ( پروسه مذکور در حدود 20 الی 30 روز طول می کشه!)
- بله
- واویلا
نیم ساعت بعد از ساعت کاری وقتی طبق معمول با ابروهای گره خورده منتظر تماینده محترم هستیم تا با یکساعت تاخیر تشریف فرما بشن و کارا رو تحویل بدن و در این بین چشم غره های مشتری های محترم تر رو با لبخند های زورکی جواب می دیم
اقای نماینده وارد شدن: کارو تائید کردن ولی لجشون گرفت مهر باطل شد زدن روش هیچ معلوم هم نیست شنبه کاراتون رو تائید کنن!!!
من و حنا تو دلمون: واویلا- گاومون زایید!! ( عرضم به حضورتون که کارکنان خارجه از یه بچه 5 ساله هم لجباز ترن و وقت و بی وقت این جوری ادا در میارن یا یکی بالاخره دست کنه تو جیبش و یه قاقالیلی ( دیکتشو نمی دونم) بهشون بده تا راضی بشن و دست از لجبازی بردارن)
کارفرمای عزیز با بلندترین حد ممکن : چراااااااا
خوشحالم امروز بالاخره تموم شد وگرنه تعداد واویلا ها از دستم در می رفت و اون وقت واویلا می شد.
پ.ن. بالاخره طلسم رو شکستم و درباره الی رو دیدم و بعد از مدتها از سینما رفتن پشیمون نشدم!
پ.ن همینجوری این کلمه " واویلا " رو تو گوگل جستجو کردم نتیجش اینا شد: (گزیده البته)




( سوت و کف یادتون نره)
ایشون در پنج رشته سرخ کردن , آب پز کردن, پوره کردن, زغالی کردن و بخار پز کردن سیب زمینی از دانشگاه آکسفورد مدرک فوق دکترا گرفتن.
چند وقت پیش منت بر سر ما گذاشته و هوای سیب زمینی زغالی کردند و بیشتر منت بر سر ما گذاشته و قبول زحمت کردند تا گوشه ای از تخصص خودشون رو در این زمینه به اهل منزل نشون بدن.
ما هم که کلی مشعوف شده بودیم با سرعت هر چه تمام تر مواد لازم رو در اختیارشون گذاشتیم:
منقل , سیخ, الکل, کبریت( فکر بد نکنین ها. فقط به منظور آشپزی استفاده شدن ) و سیب زمینی.
ابتدا با مهارت تمام منقل رو اماده کردن و بعد سیب زمینی ها رو با ظرافت کامل درون سیخ ها قرار داد و نمل اندود کردند و روی اتش گذاشتند. درجه آتش رو تنظیم کرده و به مدت لازم به انتظار نشستند.
پس از پایان آشزی با افتخار سیب زمینی ها را تقدیم ما کردند تا بسیار حظ کنیم. ما هم بدون اتلاف وقت پوست سیب زمینی ها رو کندیم و بدین ترتیب تاول زیبایی بر روی انگشتان دست ایجاد فرمودیم. سیب زمینی را به دهان بردیم و با لذت گاز زدیم.
حقا که استاد در کار خود تخصص بسیار دارند. سیب زمینی مانند سیب سبزهای اسرائیلی سفت بوده و دندانهای ضعیف ما قادر به دو شقه کردن آن نبود!! به ناچار از محضر استاد عذرخواهی کرده و در کمال جسارت سیب زمینی ها را درون آب انداخته و آب پز کردیم.
اما دیروز استاد باز هم منت گذاشته و جسارت آن روز ما را نادیده گرفته و هوس سیب زمینی بخار پز فرمودند. اینجانب مرغ پخته و می خواستم با پر رویی تمام با وجود استاد خود سیب زمینی و برخی مواد دیگر به آن اضافه کرده و خوارک مرغ آماده کنم. ایشان در کمال فروتنی بار دیگر جسارت بنده حقیر را نادیده گرفته و خود سیب زمینی ها را آب پز فرمودند. در نتیجه لطف ایشون آماده شدن شام تا ساعت 11 شب به طو ل انجامید چرا که مجبور شدم سیب زمینی های آهنین رو آب پز کرده و سپس در کنار مرغ ها قرار دهم.
پ.ن. استاد فرصت ندارند وگرنه ازشون دعوت می کردم دستور طبخ و چندی از نکات ریز سیب زمینی پزوندنشون رو در اینجا به اشتراک بگذارند تا شما هم محظوظ شوید.
هنوز تو فکرم این چی دیده که این شکلی شده!!!

اصلا حس تابستون ندارم!! نمی دونم چم شده؟؟ هیچ تفاوتی با قبل احساس نمی کنم. (البته بجز گرمای بسیار لذت بخش آفتاب!!!)
برای اینکه سنسورهای تشخیص تابستونم رو تقویت کنم یه گشتی تو سایتهای مراکز تفریحی زدم شاید با دیدن تبلیغات وسیع و تفریحات مردم متقاعد بشم که تابستون شروع شده! ( شاید هم گوش شیطون کر تصمیم گرفتم یه کم خودمو تحویل بگیرم و برم گردش)
عکسای قشنگی پیدا کردم که البته هیچ کدوم مال ایران نیست ( به حساب غرب زدگیم نذارین!!)
دوستانی که قلب ضعیفی دارن لطفا نگاه نکنن. حوصله و البته پول دیه و خون بها ندارم.
من که همینجوری با دیدنشون کلی انرژی گرفتم و هیجانزده شدم چه برسه به اینکه برم اینجور جاها!
دنباله مطلب...
تو وبلاگ یکی از بچه ها عکس جالبی دیدم البته تیترش بامزه تر بود:
داشتم تو دنیای مجازی گشت و گذار می کردم که به نوع دیگری از این حسادت رسیدم:

مقایسه اش با خودتون!!

شما را به شنیدن کنسرت دو تن از بزرگان موسیقی و شعر و ادب دعوت می کنم!
شرمنده نتونستم جای دیگه آپ کنم. اینم از مزیت های ف ی ل ت ر بودن و کند بودن سرعت اینترنته!!
پ.ن.: این رو برای هر کسی گذاشتم بلا استثنا اولین چیزی که بعد از قربون صدقه رفتن گفته این بوده: خوش به حالش قدر باباشو بدونه عجب بابای باحالی داره!!"
برام جالب بوده که نقش پدر تو یه خانواده چقدر عوض شده و متاسفانه در اکثر خانواده ها نقششون به نون آور خونه محدود شده. نمی دونم مشکل از کجاست و چرا این حالت پیش اومده ولی واقعا جای تاسفه!!!!!!
محض تنوع یه مسابقه گذاشتم. شاید تو این اوضاع بد نباشه یه کمی به چیزای دیگه فکر کنیم:
با توجه به عکس (ادامه مطلب)به سوالات زیر پاسخ دهید :
کدام دانش آموز خسته و خواب آلود به نظر میرسد؟
کدامشان دوقلو می باشند؟
چند تا زن در عکس دیده میشود ؟
چند نفرشان خوشحال هستند؟
چند نفرشان ناراحت می باشند؟
دنباله مطلب...
این هم از تغییر بی قاعده تاریخ امتحانات درست یک روز قبل از امتحان
من که نفهمیدم باید چی کار کنیم!!
البته سر جلسه رفتیم و بسیار هم امتحان درخشانی دادیم!!! جای همگان خالی!
توضیح آنکه " به هر دلیلی" در اینجا به معنای باتوم خوردگی, چشم ورقلمبیدگی, کتک خوردگی, بازداشت شدگی, مفقود شدگی و مردگی می باشد. دلایل دیگر غیبت غیر مجاز حساب شده و نمره دانشجو صفر محسوب خواهد شد.
| آخرین اطلاعیه مربوط به تاریخهای اعلام امتحانات | |||||
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|||||
|
تذکر : هر دانشجو فقط یکبار می تواند در امتحان شرکت کند. گر چه اصل بر برگزاری امتحانات بر اساس تقویم اعلام شده میباشد ولی تغییر روز امتحان برای دانشجویانی که در هفتهی جاری نمیتوانند مطابق تاریخهای اعلام شده در امتحانات شرکت نمایند، به صورت زیر معین میگردد:
توجه: ساعت برگزاری امتحان همان ساعت اعلام شده در تقویم دانشگاه میباشد. منبع خبر : معاونت آموزشی و تحصیلات تکمیلی |
جریان اون یارو رو شنیدین که تصمیم می گیره گیاه خوار بشه ولی بعد از یه مدت بی گوشتی بدجوری بهش فشار میاره. اون وقت برای اینکه عذاب وجدان نگیره یه مرغ بر میداره و شروع می کنه به خوردن در حالیکه پشت سر هم می گه:" تو مرغ نیستی بادمجونی !تو مرغ نیستی بادمجونی!"
شاید تو شمردن آرا هم این جوری شده:
شمارندگان رای: تو موسوی نیستی احمدی نژادی! تو موسوی نیستی احمدی نژادی!
دیشب خواب دیدم دارم بیانیه ریاست جمهوری می دم.
فکر کنم با دیدن اساتید فنی مثل اینا ضمیر ناخودآگاه منم به این نتیجه رسیده که منم می تونم رئیس جمهور خوبی برای این مملکت بشم!!
مگه من چیم از اینا کمتره؟؟
خیلی وقت بود با هم بودیم.
خیلی با هم راحت بودیم.
هر جا می رفتیم با هم می رفتیم.
اما نمیدونم اون روز چرا ترکم کردی!
با هم رفتیم بیرون
همه چیز خوب بود مثل همیشه اما..
چرا از اونجا به بعد دیگه نیومدی؟ چرا همونجا موندی و جلوتر نیومدی؟
چرا هر چی سعی کردم نیومدی؟
مردم هم که چه با عجله بینمون فاصله انداختن!
و من رفتم.... اما تو نه!!
من به پشت نگاه نکردم..
اما وقتی برگشتم هنوز همونجا بودی!
با سعی و اصرار راضیت کردم با من بیای.
درسته که مثل قبل نبودی ولی اومدی و ما باز با هم بودیم
شب هم با تو برگشتم ولی ...
تو که با من به خونه اومدی پس یکدفعه کجا رفتی؟
چرا بی خبر منو ترک کردی؟
چرا ؟؟؟
حالا من بی تو چیکار کنم؟
می دونم که جایگزین کردنت غیر ممکنه!! تو تک بودی و هر جانشینی هم بیاد تو نمیشه!!
چرا ترکم کردی؟؟
دنباله مطلب...
دیروز پیامکی بهم رسید که نتونستم ازش بگذرم. در عین خندیدن عمق حرفها و وعده های رضایی رو هم نشون می ده:
محسن رضایی در پی حمایت خود از جبهه زنان اعلام کرد در صورت برنده شدن در انتخابات, مدت بارداری را از 9 ماه به 5 ماه کاهش خواهد داد!
از ایمیلی که یکی از دوستان برام فرستاده کش رفتم. امیدوارم حلالم کنه!!






ترم 7 دو واحد ترجمه شفاهی داشتیم. دو به دو گروه شده بودیم و دو منطقه توریستی از سراسر دنیا رو انتخاب می کردیم و عکس و مطلب راجع بهش جمع می کردیم. سر کلاس یکیمون می شد راهنمای توریست و یکی دیگه هم مترجم و بقیه بچه ها هم توریست. راهنما توضیح می دادو مترجم برای بچه ها ترجمه می کرد. بعد هم بچه ها در نقش توریست سوال می پرسیدن و بعد از ترجمه مترجم راهنما جواب می داد. یکی از بچه ها خیلی شوخ بود و همیشه مزه می انداخت. استاد که از دستش عاصی بود. یه جلسه دو تا از پسرا در مورد دیوار چین اجرا داشتن. سر کار قبلی این آقا انقدر سوال خنده دار پرسیده بود که استاد حرف زدن رو براش قدغن کرده بود.همه چیز داشت به خوبی و در آرامش پیش می رفت که دوست مذکور به استاد پیله کرد که اجازه بده فقط یه سوال بپرسه. بالاخره اصرار هاش نتیجه داد و سوالشو پرسید.
" ببخشید ها روم به دیوار اگه یه بچه ای روی دیوار به این درازی دستشوییش بگیره باید چیکار کنه؟"
راهنمای اون روز که دوست درجه یک خودش بود و نمی خواست پیشش کم بیاره یه عکس باز کرد که توش دور و بر دیوار پر درخت بود که برگا و شاخه هاشون تا روی دیوار اومده بود و گفت:" خوب این همه درخت یه جایی کارش رو بکنه!"
استاد عزیز اومد بگه که خوب سوالت رو پرسیدی دیگه بسه ولی سوال دوم زودتر پرسیده شد.
" خوب مسئله بچه حل شد ولی بازم روم به دیوار روم به دیوار... مامان بچه چیکار کنه؟؟" خودتون حدس بزنین که بقیه کلاس چه جوری گذشت!!!
زمستون پارسال یک عدد گربه محترم به حیاط ما تشریف فرما شدن. البته ایشون بچه محل خودمون هستن و سالیان ساله که در کوچه ما رفت و آمد می کنن فقط پاشون به حیاط باز نشده بود که اونم شکر خدا به دلیل زمستون و سرما و بی غذایی و دل سو ختن و... این حرفا باز شد. اولا تا در حیاط رو باز می کردیم پیداش می شد و خودشو لوس می کرد تا یه چیزی گیرش بیاد. ما هم که گربه آزمایشگاهی پیدا کرده بودیم هر دفعه یه چیزی بهش می دادیم. ماشاالله هیچ چیزی رو هم رد نمی کرد. حتی از نون و پنیر هم نمیگذشت. کم کم روی خانم باز شد و تو حیاط شروع کرد به تمرین اپرا و با کمک آواز ! به ما می فهموند که گشنشه. در ادامه باز شدن رو روش جدیدی رو اختراع فرمود: می یومد روی گلدون نزدیک پنجره و یا دست می زد به توری که یالا من گشنمه!!! البته اونقدر هم حق نشناس نبود. از سر کوچه که ما رو میدید می یومد به استقبالمون و تا دم در هم باهامون می یومد و زودتر از ما می پرید تو حیاط و تا باهاش بازی نمیکردیم نمی ذاشت بریم خونه .
شبها هم جای صدای جیرجیرکها ترانه های خانم رو زیر گوشم می شنیدم چون شبها که چراغ بالا رو روشن می کردم می یومد تو بالکن و اونجا هم ما رو بی نصیب نمی ذاشت.
نزدیکای عید هم که اپراهای گربه ها دسته جمعی می شه و بسیار گوش نواز. امسال ما که بسیار فیض بردیم از این اپراهای فرهنگی!!

این ماجرا ادامه داشت تا اینکه قرار شد برای عید بریم مسافرت. تنها موندن این خانم خانمها که حالا اسم هم پیدا کرده بود و کل محل نازلی صداش می کردن برامون معضلی شده بود. بالاخره دلو زدیم به دریا و رفتیم. البته خیالمون بیشتر از این جهت راحت بود که نازلی روابط عمومی بالایی داشت و بلد بود چه جوری برای همه ننه من غریبم بازی در بیاره و یه غذایی ازشون بگیره!
وقتی بعد از تعطیلات برگشتیم خبری ازش نبود. خیالمون راحت شد که رفته و دیگه از دستش راحت شدیم. کم کم دلمون برای اداهاش تنگ شد ( ای کاش نمی شد!!) دو هفته بعد وقتی از سر کار برمی گشتم دیدم یه گوشه حیاط یه کارتن هست وقتی از سر کنجکاوی سرکی توش کشیدم.... نازلی خانم رو با یه گوله قهوه ای کنارش دیدم!!! یه گوله کوچولو که هی وول می خورد. بیشتر که رفتم جلو دو تا تیله سرمه ای هم تشخیص دادم!!
شنیدین مهمون با خودش مهمون هم بیاره!!!
دنباله مطلب...
به نظرتون این چیه؟

استاد عزیزی داریم که چند دهه ای اون ور آب زندگی کردن و به قول خودشون بسیار آداب دان هستن. هر جلسه که می خوان بیان سر کلاس برای خودشون قهوه یا در مواقع نادر چای می یارن و سر کلاس نزدیک ساعت ناهار همه ما رو با بوی قهوه شون دچار دلضعفه می کنن؛ و البته هر جلسه بر سر ما منت می ذارن و قطره ای از اصول زندگی و آداب دانی رو به ما یاد می دن. یک جلسه به ما یاد دادن که وقتی مهمونی می ریم چه جوری سوپ بخوریم یا چه جوری در مقابل یک لیدی باید رفتار کرد. و تمام این درسها اون روز با یک درس عملی کامل شد!
اون روز با خودشون چای آورده بودن و بعد از اینکه چای کیسه ای تمام ته مونده رنگشم به آب داد بلندش کردن و قشنگ روی لیوانشون چلوندن تا هر چی آب دزدیده بود پس بده ! بعد هم همانطور که ملاحظه می کنید تاش کردن و گوشه میز قرار دادن.
خوب لابد اینم جز آداب او ور آبیهاست.
بیاموزید و در زندگی خود به کار برید باشد که آداب دان شوید!
اول ترم از کتابخونه دانشگاه یه کتاب گرفتم. بماند که چند بار تمدیدش کردم تا بالاخره رسیدم به دقیقه نود و مجبوری بازش کردم تا برای پروژه البته نامربوط ترم بخونمش و کنفرانس بدم.( مثلا رشته ام مترجمی زبانه ولی تاریخ تعلیم و تربیت در ابران باستان رو باید می خوندم! چه کنیم دیگه استادن و خواسته شون وحی..) از حق نگذریم کتاب جالبی بود. در مورد اصول تعلیم و تربیت در زمان هخامنشیان ومادها نکات خوبی نوشته بود. اما قسمت جالبتر ماجرا اینجاست که وقتی به صفحه 317 کتاب رسیدم با نمونه ای از آثار هنری دانشجویان هنرمند و البته بسیار فرهیخته جامعه روبرو شدم. مطمئن هستم شما هم با دیدن این اثر ارزشمند به سازنده اون تبریک و خسته نباشید می گید!


این یک تست روانشناسی است . متن را با دقت بخوانید, تک تک کلمات در جواب نهایی تاثیر دارند :
یک زن در مراسم ختم مادر خود ، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است :" او همان مرد رویایی من است " و همان جا عاشق او می شود .اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد .به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟ چند دقیقه با خود فکر کنید و جواب های خود را یادداشت کنید
.
.
.
پاسخ را در ادامه مطلب بخوانید
دنباله مطلب...
با دیدن عکس زیر یاد یکی از پسرهای کلاسمون افتادم که بچه ها ی خوابگاهشون از دستش کلافه بودن. ( آخه همه پسرهای کلاس تو یه خوابگاه بودن و برای همین خرابکاریهای هم دیگه رو لو می دادن!)
یه روز سر یکی از کلاسا تمام پسرا دیر اومدن سر کلاس. البته این موضوع تازه ای نبود و اصولا اونها که خوابگاه شون بیخ گوش دانشگاه بود همیشه دیر می اومدن. بعد از کلاس جناب خودش شاد و خندان اومد پیشمون و گفت:" بچه ها اگه بدونین چیکار کردم!" تقریبا می شد حدس زد که دلیل دیر اومدن پسرها زیر سر آقا بوده! ماجرا از این قرار بود که مستر دیشبش خوابش نمی برده وقتی همه بچه های طبقه شون خوابیده بودن رفته بود تمام کفشها و دمپایی ها رو از جلوی اتاقا جمع کرده بود و گذاشته بود تو فریزر!! بعد هم که خیالش راحت شده بود , تخت خوابیده بود. صبح که هم خوابگاهی های از همه جا بیخبر طبق معمول دقیقه 90 بیدار می شن که بیان سر کلاس همه بدون کفش می مونن و اونم برای اینکه لو نره کفشاشو قایم کرده بود و با دوستای گیج و خواب آلودش دنبال کفش ها همه جا رو تا توی دستشویی ها رو هم گشته بودن. بالاخره با دخالت مسئول خوابگاه و از ترس اینکه موضوع بالا نگیره یه جوری که نفهمن کار کی بوده جای کفشا رو لو می ده. بچه ها هم که دیگه حسابی دیرشون شده بود وقت نداشتن مجرم رو پیدا کنن ( البته فکر کنم همه می دونستن کار کی بوده) کفشهایی رو که حالا یخ زده بودن به زور پاشون کرده بودن و اومده بودن دانشگاه!!
یادش بخیر رفتیم حیاط دیدیم ردیف همه نشستن تو چمن و کفشاشونو دراوردن و گذاشتن خشک بشه!
الان دیگه ارشدشم گرفته و حسابی خودشو درگیر کار و زندگی و خونه و همسر کرده. دیگه به جای شیطونی همش در حال دویدنه. دنبال کار و اجاره خونه و .... شیطونی بدجوری از سرش پریده. الان دیگه سالی یه بار تو نمایشگاه کتاب می بینمش و به جای تعریف شیطنتاش از مشکلات زندگیش میگه و ...
زندگی بد جوری آدما رو فتیله پیچ می کنه. همچین که زندگی کردن یادشون می ره!

توی اتوبوس توی جاده بودم. یکی از مسافرا رفت پیش راننده و یه چیزی بهش گفت و چند دقیقه بعد اتوبوس کنار جاده نگه داشت. مرد مسافر با یه بچه 4-5 ساله تو بغلش پیاده شد و رفت یه گوشه و .... ( مطمئنا خودتون می دونین ادامه ماجرا چی بود!) بقیه مسافرای بزرگ! اتوبوس هی غر می زدن که وقتمون رو گرفتن. خیلی اتوبوس تند می ره اینا هم که هی اتوبوس رو نگه می دارن. خوب بابا کمتر مایعات به خورد این بچه ها بدین.
همون موقع یه سوال برام پیش اومد. تمام این بزرگترای غر غروی تو اتوبوس هم زمانی بچه بودن و حتما تو اتوبوس هم مجبور شدن بشینن و هی هم حوصله شون سر رفته که چرا نمیرسن. بعد هم برای سرگرمی آبمیوه و ... خوردن. یعنی هیچ کدوم اونا تو بچگی باعث گرفته شدن وقت مردم نشدن. یعنی هیچکدوم به بزرگتراشون پیله نکردن که نمی تونن تا پلیس راه صبر کنن؟ چرا وقتی بزرگ می شیم بچگیمون یادمون می ره و بچه ها رو مایه عذاب میدونیم؟
حالا یه سوال: شما تا حالا از بزرگتراتون پرسیدین چند بار باعث شدین اتوبوس نگه داره؟؟
چند روز پیش رفته بودم بانک. متصدی بانک برای بقیه پولم یه سکه داد! قیافه سکه هه هم آشنا بود هم عجیب. مثل سکه های قدیمی 10 تومنی و 5 تومنی طلایی بود ولی چیزی که با اون قبلی ها نمی خوند تعداد صفراش بود! چند ثانیه طول کشید تا به قیافه اش عادت کنم و نا خودآگاه از متصدی پرسیدم:" از کی 100 تومنی سکه شده؟"

جواب شنیدم که از اول امسال! یعنی من انقدر از دنیا بی خبرم که دو ماهه سکه 100 تومنی دراومده و من تاحالا ندیدم! متصدی که از تعجب من خوشش اومده بود دست تو جیبش کرد و یه سکه دیگه اندازه نخود داد بهم و گفت :"خانم کجای کاری 50 تومنیش هم دراومده ."

وقتی گفتم اینکه خیلی کوچیکه گفت:" تازه 25 تومنی رو هم جدید زدن که من الان ندارم و اندازه اش نصف این 50 تومنی هست!!" اولین چیزیکه به ذهنم رسید این بود که ایران واقعا در ضمینه نانو تکنولوژی خیلی پیشرفت کرده. فکر نمی کنم به ذهن مادربزرگها و پدربزرگهای ما می رسید که زمانی حقوق یک ماهشون لای نخودچی کشمش های تو جیبشون گم بشه!

وقتی رفتم خونه سکه ها رو کنار هم چیدم و روند جالبی بدست اومد که بیربط به سال اصلاح الگوی مصرف هم نبود!

و اما یک پیشنهاد دوستانه:
لطفا موقع گرفتم این سکه ها بخصوص سکه های 100 تومنی دقت کنید. چون شباهت زیادی به سکه های 10 تومنی قدیمی دارن هم از نظر اندازه و هم ضخامت خیلی شبیه هم هستند! و افراد می تونن سهوا و یا ( خدای نکرده عمدا) اونها رو جابجا کنن!



خواهم آمد و پیامی خواهم آورد.
در رگها نور خواهم ریخت.
و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم. سیب سرخ خورشید.
خواهم آمد. گل یاسی به گدا خواهم داد.
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید.
کور را خواهم گفتم: چه تماشا دارد باغ!
دوره گردی خواهم شدَ کوچه ها را خواهم گشت. جار خواهم زد: آی شبنم شبنم شبنم!
رهگذاری خواهد گفت: راستی را شب تاریکی استَ کهکشانی خواهم دادش.
روی پل دخترکی بی پاست. دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت.
هر چه دشنامَ از لب ها خواهم برچید.
هر چه دیوار َ از جا خواهم بر کند.
رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند!
ابر را پاره خواهم کرد.
من گره خواهم زدَ چشمان را با خورشید دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد.
و بهم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها.
بادبادک ها به هوا خواهم برد.
گلدان ها آب خواهم داد.
خواهم آمد پیش اسبان گاوانَ علف سبز نوازش خواهم ریخت.
مادیانی تشنه َ سطل شبنم را خواهم آورد.
خر فرتوتی در راهَ من مگس هایش را خواهم زد.
خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت.
پای هر پنجره ای شعری خواهم ئخواند.
هر کلاغی را کاجی خواهم داد.
مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک!
آشتی خواهم داد.
آشنا خواهم کرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.
اگه شما هم جز اون دسته افرادی هستید که به گلف علاقه دارین اما از ایستادن های متمادی و تمرکز طولانی بر روی توپ خسته شدین, پیشنهاد می کنم به اختراع این آقا توجه کنین!

آقای وارن بوتک, مربی ارشد گلف راه حلی برای افزایش اشتهای مردم برای بازی گلف پیدا کرده :

.
.
.

حالا هر چقدر دوست دارین وایستین و به توپ نازنینتون نگاه کنین و استراتژیهاتون رو تقویت کنین!
به نظر شما این وسیله بیاد ایران اسمش چی میشه ؟




