تبليغاتX
درد دل های یک دیلماج


به اسامی خیابان ها فکر می کنم. حسن عدد در این است که با انقلاب و جنگ و خیانت و اختلاس و... لازم نیست رنگ بیاوری و پاک ش کنی.

آرمیتا می گوید: خیابان 5 ام همیشه خیابان 5 ام است. این ما هستیم که تغییر می کنیم. تغییر می کنیم مثل خیابان پهلوی و مصدق و ولی عصر!

(بیوتن-رضا امین خانی)


پ.ن: توصیه می کنم این عکسها رو از دست ندین کیفیتشون واقعا عالیه. قابل توجه دوستداران عکاسی!

=> عکسهای مناظر


پ.ن 2 : این عکس رو هم اگه روزه هستین یا زود حالتون به هم می خوره نگاه نکنین. از من گفتن بود.

واقعا باورم نمیشه یکی بتونه چنین کاری بکنه!!! => جنین بچه در خیابان ولیعصر

نوشته شده در  2009/9/17  توسط دیلماج  | 



اومده بودم یه چیزی بنویسم ولی صدای رعد و برق و بارون و صدای باد لای برگ درختها همه چیزو از یادم برد.

بر عکس خیلی ها عاشق صدای رعد و برقم.

واقعا صدای قشنگی داره. پر ابهت و در عین حال امیدوار کننده.

همییشه از بچگی رعد و برق که می زد می پریدم پشت پنجره تا یه بار هم که شده نورشو ببینم و ببینم واقعا مثل توی کارتونا و فیلمها شاخه شاخه هست؟ سفیده؟ زرده؟ آبیه؟ چه رنگیه؟ آخه تو هر کارتونی به یه رنگ بود.

وقتی اولین قطره های بارون می خوره به زمین و بوی خاک بلند میشه امکان نداره پنجره ها رو باز نکنم.

 رگبار رو بیشتر دوست دارم چند لحظه میاد. همه جا رو بهم می  ریزه و می ره و بعد خنکی و بوی تازگی هست که می مونه.

این قسمت از خلقت خدا رو واقعا دوست دارم

نوشته شده در  2009/9/17  توسط دیلماج  | 




این داستان حالای ماست.

دریابید دزد کبیر را!


بعدا نوشت بی ربط: چند روزی بود سراغ وب یکی از بچه ها می رفتم و هر بار با پست مشابهی روبرو می شدم. همیشه برام سوال پیش می اومد که چرا دوست گرامی مطلب نمی ذاره.

امروز متوجه شدم که بسیار کار زیبایی کردم!!

بجای آدرس کلی وب خیلی قشنگ لینک اون پست رو لینک کرده بودم!!! دوست عزیز چیزی در حدود ده تا مطلب گذاشته بود و من هنوز اندر خم همون مطلبه بودم

نوشته شده در  2009/9/15  توسط دیلماج  | 



منبع: ریزنمره حقوق دانشگاه پیام نور

تعداد ترمهای گذارنده: 11

تعداد کل واحد گرفته: 156

وضعیت دانشجو: بلاتکلیف!!!!

(من اینو چی باید ترجمه کنم؟؟)



پ.ن: یکی از دوستان در خواست گواهی اشتغال به تحصیل داده بود. هر کار کرده بود قبول نکرده بودن که توی گواهی چهار خطی بنویسن  که چند واحد پاس کرده. آخرش پیشنهاد دادن که ریز نمره بگیره و البته آخرش اعلام کردن که گرفتن ریزنمره خرج داره و خرجشم کم نیست!  نمی دونم نوشتن یه جمله که نامبرده تا کنون 28 واحد پاس کرده است چقدر سخت می تونه باشه!!! شاید اون خرجه خیلی دلچسب هست!

پ.ن2: کی ممکنه بیاد تو گوگل بزنه: نمی دونم چی می خوام" و بعد بیاد تو این وب!!!

پ.ن 3: انتخاب واحد رو هم کردیم. دیگه باید واقعا باور کنم که تابستون داره تموم میشه. یکی از بی خود ترین تابستونایی بود که به عمرم داشتم

نوشته شده در  2009/9/15  توسط دیلماج  | 



پیری آن نیست که بر سر بزند موی سپید 

هر جوانی که به دل عشق ندارد پیر است

(اینو از وب نازیلا برداشتم واقعا جالب بود)


چه بلایی سر جوونای ما اومده؟

چرا هممون اخمامون به هم گره خورده؟ چرا حوصله نداریم؟ چرا مطب دکترای اعصاب رو پر کردیم؟ چرا به سر هر کی نگاه می کنی موهای سفیدشون به چشم میاد؟ چرا پای چشم دخترامون از همین حالا چروک افتاده؟ چرا توی پارک که می ری آدمهای مسن دارن والیبال و فوتبال بازی می کنن و جوونا یه گوشه روی صندلی سیگار می کشن؟ 

نکنه معنی جوون عوض شده؟

قبلنا جوون این معنی رو می داد: شاد- بشاش-پر انرژی- سر حال-امیدوار-با آینده

الان معنی جوون چی شده؟ فکر کنم باید لغت نامه ذهنمو به روز کنم

نوشته شده در  2009/9/13  توسط دیلماج  | 


بعضی حرفها از صد تا مشت هم بدتره.

شاید اثر مخرب یه جمله خیلی بدتر از این باشه که طرف رو زیر مشت و لگد بگیری و البته ما ایرانیها خوب بلدیم چه جوری با زبونمون همچین به طرف مشت بزنیم که ناک اوت بشه و بعد با افتخار به نتیجه کارمون نگاه کنیم و تازه برای تمام آشناها و غریبه ها هم پیروزیمون رو تعریف کنیم.

نوشته شده در  2009/9/10  توسط دیلماج  | 




دوستی می گفت:

دین قویترین ماده مخدر در ایران است...زیرا توانسته 98 درصد مردم را خمار نگه دارد.

به نظرتون باید با این ماده هم مثل دیگر مخدر ها رفتار بشه یا باید مصرفش رو کنترل کنن یا باید کاملا آزاد گذاشته بشه

نوشته شده در  2009/9/8  توسط دیلماج  | 



-تو تنها عشق من هستی. من فقط به خاطر تو زندگی می کنم. از بچگی هم دوست داشتم. اگه قرار بود کسی به جز تو زن من بشه کلا ازدواج نمی کردم. تو پاکترین و مهربون ترین دختری هستی که تا حالا دیدم.....

- تو هم مرد زندگی هستی. پیشت احساس امنیت می کنم. احساس میکنم پشتیبان محکمی دارم. زندگی من کنار تو ساخته شده.....


چند وقت بعد از عقد

- چرا وقتی می ری بیرون با غریبه ها حرف می زنی؟؟آدم خجالت می کشه با تو بره بیرون. تو خیلی مغروری؟ چرا با خواهرم اونجوری رفتار کردی؟ فکر کردی لیسانس داری خیلی بالاتری؟....

- خیلی بچه ننه ای . از خودت اراده نداری. هر چی مادر و خواهرت می گن همون کارو می کنی. چرا هر چی باهم حرف می زنیم فردا از دهن اونا باید بشنوم. مگه من چیکار کردم؟ برای احترام رفتم با عموت حرف زدم گناه کردم؟ فکر می کردم این آداب اجتماعی بودنه؟ من کی لیسانسمو به رخت کشیدم؟ تو هنوز بچه ای. اصلا نمی تونی یه زندگی رو اداره کنی... 

چی میشه که دید آدمها نسبت به هم ظرف دو سه ماه اینقدر عوض میشه؟ چرا کسانی که یه عمره همدیگه رو می شناسن و خانواده هاشون دوست های چندین و چند ساله هستند و همدیگه رو می شناسن بعد از یه مدت این همه تغییر عقیده می دن؟ یعنی کدوم شناخت درسته؟ چیکار باید بکنن؟ چرا سریع به فکر طلاق می یفتن؟

دیدن این اتفاقا واقعا اعصاب آدمو به هم می ریزه. وقتی مجبور باشی در هر دو حالت گوش باشی و بشنوی و ندونی چی باید بهشون بگ. مخصوصا وقتی ازت بپرسن که باید چه تصمیمی بگیرن!!!


نوشته شده در  2009/9/7  توسط دیلماج  | 



ای مردم به خاطر خدا به فریاد من برسید.... من آزاد خان کرندیم. پدرم از ظلم حسین خان قلعه زنجیری مرا برداشت و از کرند گریخت و به طهران آمد و مرد.

من بچه بودم. پیش یک آخوند خانه شاگرد شدم. بچه درس می داد. من هم هر وقت بیکار بودم پیش بچگان می نشستم . آخوند دید من دلم می خواد بخوانم , او مرا درسم داد. و من ملا شدم. در کتاب نوشته بود آدم باید دین داشته باشد. هر کس دین ندارد جهنم می رود. از آخوند پرسیدم دین چه چیز است؟ گفت: اسلام.

گفتم اسلام یعنی چه؟ آخوند پاره ای از حرف ها را تحویل من داد و من یاد گرفتم. آخوند گفت: این دین اسلام است. وقتی بزرگ شدم گفت دیگر به کار من نمی خوری. من خانه شاگرد می خواهم که خانه ام ببرمش و زنم نیاز نداشته باشد که از او روی نگیرد و حالا تو بزرگ شده ای و باید بروی. از پیش آخوند رفتم. گدایی می کردم. یک آخوند به من گفت برو خانه امام جمعه خرج می دهد. پول هم می دهد. وقف مدرسه مروی را میرزا حسن آشتیانی از او گرفته و قصد دارد پس بگیرد. من رفتم خانه امام جمعه, دیدم مردم خیلی اند. می گفتند: دین رفت. معطل ماندم که چطور دین رفت؟ حرف هایی که آخوند بچه ها به من گفته است بلدم. خیال کردم بلکه آخوند نمی دانست, دین ملک وقف است. شب شد بیرونم کردند. آخوند ها پلو خوردند. هر سری دو قرآن گرفتند. روز دیگر نرفتم. در بازار هم شنیدم می گویند دین از دست رفت. شلوغ بود. خیلی گردیدم. فهمیدم میرزا حسن می خواهد برود. گمان کردم دین , میرزا حسن است. خیال کردم چطور میرزا حسن را داشته باشم که جهنم نرم. عقلم به جایی نرسید. چندی نکشید, میرزا حسن مرد. پسرش مدرسه مروی را گرفت. آن روزها یک روز در شابدالعظیم بودم. خیلی طلاب آمدند. می گفتند, دین رفت. بعد فهمیدم احمد قهوه چی را سالارالدوله به عربستان خواسته است. سر میرزا حسن طلاب را فرستاده که از شابدالعظیم بر گرداندند.

خیال کردم دین, احمد قهوه چی است. اتفاقا احمد را که دیدم خیلی خوشم آمد. گفتم: بلکه طلاب راست می گفتند. من نمی توانستم داشته باشم. این پسر خرج داشت. من گدا بودم . دیگر آن که پسری که در سرش میان سالار الدوله و پسر میرزا حسن جنگ و جدال است, من چطور داشته باشم. دیدم, ناچارم به جهنم بروم که دسترسی به دین ندارم. بعد پیش یک سمسار نوکر شدم. یک دختر خیلی خوب داشت و یک دختر خیلی خوب هم صیغه کرد, صیغه اش را خدیجه مطرب برد برای عین الدوله و به یک سید که برادرش مجتهد بود, دخترش را شوهر داد که بعد از خانه شوهر , او را دزدیدند. سمسار می گفت: دین رفت. نفهمیدم دین کدام یکی بود. خیال کردم هر کدام باشند, دین خوب چیزیست. چون از دین داشتن خودم نا امید بودم به جهنم راضی شدم و طمع به دین نکردم.

این روزها که تیول برگشته و در مورد مواجب و مستمری گفتگوست و تسلط یک پاره از حاکمان کم شده و مداخل کلی مردم از میان رفته است, باز می شونم که می گویند: دین رفت. یک روز هم خانه یک شیرازی روضه بود.من رفته بود م چایی بخورم. یک نفر که نبیره صاحب دیوان شیرازی بود, آن وقت آن جا بود. می گفت: سه هزار تومان پیش فلان شیخ امانت گذاشته ام, حاشا کرده است. دین رفت. خیلی مردم هم قبول داشتند که دین رفت. مگر یک نفر که گفت چرا پولت را پیش جمشدی امانت نگذاشتی که حاشا نکند. دین نرفته, عقل تو با عقل مردم دیگر از سر شماها رفته, خیلی حرف ها هم زدند که من نفهمیدم.

به هر حال!سر گردان ماندم که آیا دین کدام یک از این هاست. آن است که آخوند مکتبی گفت؟ یا ملک وقف است؟ یا احمد قشنگ قهوه چی است؟ یا صیغه و دختر سمسار است؟ یا سه هزار تومان است؟ یا تیول و مستمری و مواجب است؟ یا چیز دیگر؟ برای خاطر خدا و آفتاب قیومت به من بگویید که من از جهنم می ترسم!

یک پاسخ:

کره آزاد خان, اگر چه من و تو به عقیده اهل این زمان حق تفتیش اصول عقاید خود را نداریم. اما من یواشکی به تو می گویم که در صدراسلام دین عبارت بود :"از اعتقاد داشتن به دل و اقرار نمودن به زبان و عمل کردن به جوارح و اعضا" ولی حالا چون ما در لباس اهل علم نیستیم, نمی توانیم ادعای دینداری کنیم. اما حاج میرزا حسن آقا و آقا شیخ فضل الله وقتی که از تبریز و طهران حرکت می کردند, می فرمودند که ما رفتیم , اما دین هم رفت!

(چرندو پرند دهخدا) 

نوشته شده در  2009/9/4  توسط دیلماج  | 



بازم جمع جوونای دبیرستانی  و بازم بحث انتخابات و ...

"زین پس به جای واژه وزین غضنفر بگویید ا.ن." صدای خنده بقیه....

- یعنی چی آقا ؟ حرمت خودت رو نگه دار. ایشون نایب امام زمان هستن؟ توبه کن! این چه طرز حرف زدن در مورد رئیس جمهور منتخبه؟  خوبه منم به رئیس جمهور شما توهین کنم؟؟


فقط همین یه قلم جنس من و شمایی نشده بود ! حالا رئیس جمهور ما کیه؟؟ 

نوشته شده در  2009/9/3  توسط دیلماج  | 



امروز صبح خیابونا یه جور دیگه ای بود. اول فکر کردم من این جوری حس می کنم اما وقتی تو تاکسی هم بحث سر همین موضوع شد به این نتیجه رسیدم که واقعا خیابونامون یه فرقی کردن.

سر هر چهار راهی که رد می کردیم یه ون با چند تا نیروی مسلح وایستاده بود. البته تو و لیعصر از سر طالقانی اعلام کردن که "وارد منطقه انظباط اجتماعی می شوید" اما اینکه این انظباط اجتماعی چه معنایی داره و با چه هدفی این منطقه رو انتخاب کردن ....

جالب تر از همه ون(سبزی) بود که با دوده کاملا سیاه شده و حتی پنجره هاشهم کاملا با دوده پوشونده شده بود. از نزدیک می تونستی خط هایی رو که دور تا دور ون های تا کسی هست تشخیص بدی. شبیه ماشین حمل جنازه شده بود.

شهر رو خیلی آروم نظامی کردن. حکومت نظامی در کمال سکوت!!

نوشته شده در  2009/9/2  توسط دیلماج  | 



دیگه نمی خوام خواهرم باشی, می خوام از این به بعد همسرم باشی.


نمی دونم چرا وقتی این جمله رو شنیدم یاد هابیل و قابیل افتادم. یاد ایران قدیم که ازدواج با محارم رو قبول داشتن.این تغییر نسب رو چه جوری در یک جمله انجام می دن؟


پ.ن: چند وقتی می شه به این کلمه "خواهر" آلرژی پیدا کردم.

پ.ن بی ربط: این کلیپ رو هم نگاه کنین.  => واگویه های انتخابات


نوشته شده در  2009/8/31  توسط دیلماج  | 



توي تاکسي داغ نشسته بوديم و عرق مي ريختيم، گوينده راديو داشت مي گفت؛ « تا برگ ريزان خزان چيز زيادي باقي نمانده است، به زودي خنکاي نسيم پاييزي را بر چهره هايمان حس خواهيم کرد...» مرد چاقي که پهلويم نشسته بود گفت؛ «ما داريم از گرما آب پز ميشيم اين ميگه نسيم خنک داره به صورتمون مي خوره.» راننده گفت؛ «حالا رو نميگه. پاييز رو ميگه.» مرد گفت؛ « آها...پس من اشتباه فهميدم.» و ديگر چيزي نگفت. بقيه مدت همان طور که توي تاکسي داغ نشسته بوديم در سکوت به حرف هاي گوينده راديو گوش کرديم و عرق ريختيم.

(تاکسی نوشته های سوش صحت)

حکایت مردمی که هر چیزی رو که می بینن و می شنون بالاخره یه جوری تفسیر می کنن تا بتونن باور کنن, حکایت همین نزدیکیهاست. حکایت اطراف ماست. حکایت همسایه ماست. حکایت مردم ماست.

پ.ن: از واکسی عزیز برای معرفی این نوشته ها ممونم.

نوشته شده در  2009/8/29  توسط دیلماج  | 




-آخه این چه وضعشه؟

-چی شده مگه؟

-تو از هشت ساعت کاری نه ساعتشو کار می کنی. بابا از بقیه یاد بگیر. برو چت کن وبلاگ گردی کن روزنامه آنلاین بخون. تو دیگه چه جور آدمی هستی؟

- خوب آخه اون موقع کارا عقب می مونه!

- اه, تو اصلا هیچیت به ایرانیها نمی خوره. درست بشو هم نیستی. باید ببرمت ژاپن. به درد همونجا می خوری.


(مدیر در مواجهه با کارمند سخت کوش)

نوشته شده در  2009/8/28  توسط دیلماج  | 




تو کاراته کمربند مشکی داره. ووشو هم کار کرده. دفاع شخصی هم چند دوره رفته.

خیلی جدی ازش پرسیدم اگه یه روز یکی با چاقو بهت حمله کنه و بخواد کیفتو بزنه چه جوری دفاع می کنی؟

اونم خیلی جدی گفت: هیچی کیفمو دو دستی تقدیم می کنم می شینم کنار خیابون گریه می کنم که هر چی می خوای ببر با من کاری نداشته باش!

نوشته شده در  2009/8/28  توسط دیلماج  | 



من در تاکسی در مسیر همیشگی 200 تومنی

ده دقیقه بعد : چند کیلومتر بالاتر از جایی که همیشه پیاده می شدم درست سر ظهر و اوج گرما. این یعنی دو برابر زمانی که تو تاکسی بودم باید پیاده برم تا برسم به جای همیشگی.

بعد از اینکه مثل همیشه 200 تومنی رو دادم:

راننده : خانم, 400 تومن میشه!

من: آقا این مسیر و من همیشه میام 200 تومنه تازه این همه هم بالاتر پیاده کردی.

......(چند دقیقه بعد از چند جمله کلیشه ای که همیشه در این مواقع گفته می شه)

راننده: خانم, در تاکسی رو باز می کنی میشه 200 تومن!! (فکر کنم جنس درش با همه درهای دیگه فرق می کرد)

من : اوه! این دیشب بهت الهام شده!


در پایان مراسم تنها یک 200 تومانی در جیب آقای طماع جای گرفته بود.

پ.ن: فکر کنم از خاطرات تاکسی سواریم بتونم یه کتاب در بیارم. از تمام دوستانی که در این زمینه تجربیات مشابهی دارند(بخصوص فریبا خانم که در این زمینه پیش کسوت هستند!) دعوت می شود خاطرات خود را ارسال کنند تا در کتاب مذکور ذکر شود.

نوشته شده در  2009/8/27  توسط دیلماج  | 



اینجانب از مردم شریف ایران زمین عاجزانه خواهشمندم هنگام تنظیم بنچاق, اقرار نامه, مبایعه نامه, اجاره نامه, تعهد نامه , قولنامه و تمام -نامه های دیگر از بافتن قصه و ارائه شجره نامه خانوادگی و قومی خودداری فرموده و به اصل مطلب بپردازند و سر سوزنی به فکر مترجمین بیچاره ای باشند که باید این داستانهای تاریخی را به زبان اجانب از همه جا بی خبر برگردانند.

هم چنین از آموزش عالی خواستارم چند واحد هنر خوشنویسی ( آن هم نشد, هنر خوانا نویسی) به تمام رشته های حقوق و الهیات و تمام رشته های دیگری که گمان آن می رود در آینده سر و کاری با دفتر ثبت اسناد و املاک و احوال و ازدواج و طلاق و فوت داشته و یا در بنگاه های معاملات ملکی مشغول کار شوند, اضافه گردد.

                                                                                                             با تشکر 


پ.ن: نمی دونم این تمدن تایپ کی قراره وارد این دفتر خونه ها بشه!

پ.ن: من که آخر فلسفه این لغت :خرچنگ قورباغه" رو نفهمیدم.

نوشته شده در  2009/8/25  توسط دیلماج  | 



روز آخر کاری من در دفتر فعلی که زین پس نام دفتر قبلی را خواهد گرفت بسیار زیبا بود. برادران 110 لطف کردن و برای ما آش پشت پایی با یک من روغن آماده کردن. دستشون درد نکنه.

جریان از این قرار بود که چهارشنبه یه خانم دکتر محترمی برامون کار آورد. اون روز کامپیوترا رو اومده بودن درست کنن و مسئولش هر چند دقیقه یکبار می پرسید این سیتم ایرادش چیه اون سیستم ایرادش چیه. در کنار اون سوالات تموم نشدنی کارآموز جدید که در واقع جانشین من و حنا هم قرار بود بشه بسیار محیط دلچسبی ایجاد کرده بود. و این خانم خوش اخلاق دیگه آخرش بود.

یه پروانه مطب و یه کارت دانشجویی آورده بود و طبق معمول خودش خدای زبان انگلیسی بود و عجله داشت. یه بار روند کار رو بهش توضیح دادم و گفتم که باید کپی پاسپورت بیاره. هنوز جمله ام تموم نشده بود که با اخم گفت :"پاسپورت دیگه چرا ؟جای دیگه رفتم نخواستن" گفتم که مشخصاتتون رو به انگلیسی طبق پاسپورتتون می خوام. از اونجاییکه مورد مشابه زیاد داشتم اینو اضافه کردم که خودم بلدم به انگلیسی بزنم ولی می خوام مثل پاسپورتتون باشه.  حمله دوم زمانی رخ داد که گفتم برای تائید مدرکتون باید اصل دانشنامه دکتراتون رو بیارین. بازم با بد اخلاقی گفت اونو دیگه چرا می خواین. خلاصه اونم توضیح دادم و گفتم که دانشنامتون باید تائید وزارت بهداشت رو داشته باشه. این دفعه هم کلی غر زد. بعد سر زمانش کلی بحث کردیم. نمی دونم چرا درک نمی کرد وقتی می گفتم تائید کارتون 48 ساعت طول می کشه یعنی چی! هی خودش حساب می کرد بعد می گفت باید کار منو یکشنبه بدین. هی من خانم عزیز میشه دوشنبه بعد از ظهر هی اون می گفت یکشنبه صبح. آخرش لجم در اومد گفتم خانم من دوشنبه زودتر نمی رسم بدم دوست نداری ببر یه جای دیگه. اونم با کمال پر رویی گفت من اینجا می دم و یکشنبه میام می گیرم!!

بالاخره با پا درمیونی حسن و حسین و همسایه!! و.... کارشو قبض کردم و قرار شد پاسپورت و مدرک تائید شدشو شنبه اول وقت بیاره تا من بفرستم و دوشنبه بعد از ظهر بیاد بگیره( حرف حرف خودمه!!!)

تاکید هم بهش کردم که بره وزارت بهداشت. حتی گفتم صبر کنه تا یه نمونه از مهر وزارت بهداشت رو نشونش بدم تا مطمئن بشه که پشت دانشنامه اش مهر داره یا نه. اونم با همون اخلاق زهر ماریش( شرمنده خدایی آخر حرص بود) گفت که خودش می دونه و اصلا بدون این مهر که زندگیش نمی گذره!

کارآموز بی زبون هم که کپ کرده بود. می گفت من چه جوری با اینا در بیافتم!! ( هم دلم براش می سوخت چون نمی دونست تو چه هچلی داره می اندازه خودشو و هم تو دلم جشن گرفته بودم چون شنبه از تمام اینا خلاص می شدم. اما این دل خبر نداشت شنبه قراره چه بلایی نازل بشه)

کار خانم اخلاقیان رو پنجشنبه آماده کردیم و شنبه شد!

صبح ساعت 8:30 تشریف آوردن.

"خانم من رفتم دانشگاه شهید بهشتی دانشنامه من رو گرفتن و نگه داشتن و گفتن باید پروانه مطبتو بیاری تا اونم تائید کنیم. ببین چه بساطی برای من درست کردی!!!"

- من کی به شما گفتم برین دانشگاه؟؟؟ من براتون بساط درست کردم؟

- آخه من اونجا درس خوندم!!( چه ربطی داشت من نمی دونم)

- من گفتم برین وزارت بهداشت ...( به دندونپزشک بودنش اصلا نگاه نکنین خیلی پرت بود خیلی. اونقدر که یه ربع تمام مجبور شدم براش روضه بخونم تا قانع بشه)

بعد راحت گفت که من کارم به مشکل خورده و اینجوری ترجمه تا دوشنبه آماده نمی شه پس کار منو پس بدین. منم راحت تر گفتم که ما کارتون رو ترجمه کردیم. و اون بسیار راحت تر گفت که به درد من نمی خوره!!

در اینجا کارفرمای عزیز وارد کار شدن و شاید 30 ثانیه نگذشته بود که فرکانس صداها رفت بالا! فکر کنم دکترای ما یه ده بیست واحدی درس ناسزا گویی می گذرونن. کوتاه نمی اومد! حالیشم نمی شد که بابا ما وقت گذاشتیم ترجمه کردیم پول ترجمه رو می گیریم و پول تائید ها رو پس می دیم. می گفت که پول برای من که دکتر این مملکتم مهم نیست من خودم سه تا زبون بلدم کلی مشتری روزانه دارم ولی نمیدونم چرا گیر این 16000 تومن بود. کلی سخنان دلنشین بار کارفرمای عزیز کرد.  در و پنجره رو دو تایی می کوبیدن به هم و خلاصه جای همه خالی بنده یه گرد و خاک حسابی تماشا کردم. کار داشت بالا می گرفت و خانمه می رفت که دست به یقه بشه که مجبور شدم برم وسط و هر کدومشون رو تبعید کنم تو یه اتاق. توجه کنید که در این بین کارآموز محترم هم تشریف فرما شده بود و با چشمای از حدقه دراومده شاهد ماجرا بود. تقریبا می تونم حدس بزنم با خودش چی فکر می کرد.

در اینجا دکتر عزیز با برادران محترم 110 تماس می گیرن تا کارفرمای به اصطلاح دزد ما رو تحویل قانون بدن!

این قسمت ماجرا تکراریه : روایت ماجرا به دو شکل مختلف از زبون هر کدوم از طرفین.

فقط من بیچاره نقش شاهد برای هر دو طرف رو بازی می کردم و کافی بود یه جمله بگم فرقی نمی کرد به نفع کی به هر حال این وسط کباب می شدم.

بعد کلی بگو مگو ,بالاخره تموم شد. ولی دکتر گرامی بی خیال نشد و گفت که میره حراست دادگستری شکایت می کنه ( خدا رو شکر من اون موقع اونجا نیستم)

در نتیجه این حرکت زیبا مجبور شدم در عرض نیم ساعت کلی کار چک کنم و پرینت بگیرم, پلمب کنم و آماده کنم و بفرستم دادگستری. و این وسط به یه بنده خدایی که یه جرقه لازم داشت تا بزنه زیر گریه دلداری بدم!

حتی اگه 0.025 درصد احتمال داشت که دلم برای اینجا تنگ بشه دیگه اون احتمال هم وجود نداره. دیگه هر چیزی که لازم بود تو این دفتر ببینم دیدم. بسمه

پ.ن:   بعد از سه بار زنگ زدن و 45 دقیقه صبر کردن بالاخره چشممون به جمال برادران110 روشن شد. واقعا به سرعت عمل و وظیفه شناسی این دوستان تبریک می گم.

پ.ن: آه 31 مرداد. اگر بدانی من چگونه برای آمدنت لحظه شماری میکردم؟ اگر می دانستی انقدر لفتش نمی دادی!

- باورم نمیشه بالاخره از اونجا اومدم بیرون. 

پ.ن: یکی بود که دو هفته پیش می گفت: "من آدمی نیستم که خواهش کنم" همون آدم دیروز دو ساعت بعد از اینکه رسیدم خونه زنگ زده که اگه نخواستی اونجا بمونی و خواستی به درستم برسی و خواستی پاره وقت کار کنی و...بیا با هم صحبت کنیم. در اینجا همیشه برای تو بازه!

  شاید بد نباشه قبل از اینکه بعضی حرفا رو بزنیم یه خورده فکر کنیم.

بعدا نوشت: به نظر می رسه بلاگفا هنوز هم سر خود وب حذف می کنه. امروز خیلی خوشحال رفتم وبلاگ روزهای خوش و با پیغام نحس وبلاگی به این آدرس وجود ندارد رو برو شدم. دوست عزیز اگر هنوز حضور فیزیکی در این کره خاکی داری ما رو بی خبر نذار.

نوشته شده در  2009/8/23  توسط دیلماج  |