تبليغاتX
درد دل های یک دیلماج

 


اصولا هلو میوه خوبی است.

هلو سر شار از ویتامین است.

هلو فواید زیادی دارد.

ما ایرانیان هلو را بسیار می پسندیم. 

بسیاری از ما ایرانیان مانند هلو می باشیم.

بسیاری , ما ایرانیان مانند هلو را دوست میدارند.

بسیاری از ما ایرانیان در برابر نخوردن هلو نمی توانیم مقاومت کنیم.

برخی از ما ایرانیان نمی توانیم علاقه خود به هلو را مخفی کنیم.

برخی از ما ایرانیان افتخار می کنیم که در ملا عام به خوردن هلو  اعتراف کنیم.

 تمام ما ایرانیان به شخصی که در ملا عام دوستی را هلو می خواند افتخار می کنیم.

تمام ما ایرانیان افتخار می کنیم که نخبگان هلو یی کشور ما را اداره می کنند.

نوشته شده در  2009/8/21  توسط دیلماج  | 



وقتی آخرین روز کاریت به سم پاشی دفتر و جنگ با موجوداتی بگذره که به خاطر گرمای هوا از خونه های گرم و نرمشون اومده باشن بیرون ,مطلب  دیگه ای به ذهنت نمیرسه که بنویسی: 

سوسک قدیمیترین حشره بالدار کره زمین به شمار می آید و از زمان نزول انجیل, قربانی ضربات لنگه کفش بوه است. ولی از آنجا که نژاد این حشره در برابر هر گونه ماده کشنده, چه تکه های گوجه فرنگی آغشته به اسید بوریک و سدیم و چه آرد مخلوط با شکر, استقامت زیادی دارد, هزار و ششصد و سه نوع آن در برابر قدیمیترین , قویترین و بی رحمانه ترین روشهایی که بشر از آغاز آفرینش برای از بین بردن آن به کار برده و خود بشر هم جزو آن روشها محسوب می شود, جان سالم به در برده است. همانگونه که زاد و ولد به انسان ربط داده می شود, غریزه واضح و مداوم کشتن سوسک هم با انسان ارتباط دارد و اگر سوسک توانسته از ظلم بشر رها شود, تنها به این دلیل است که به تاریکی پناه می برد و در آنجا به زندگی شکست ناپذیر خود ادامه می دهد. چون انسان ذاتا از تاریکی می ترسد و سوسک هم ذاتا از روشنایی وحشت دارد, بنابراین چه در قرون وسطی چه در زمان کنونی و چه در قرون آینده , تنها روش مفید برای از بین بردن سوسک, نور خورشید است.

(صد سال تنهایی:گابریل گارسیا مارکز)



پ.ن : می خواستم چند تا عکس از این جانور تاریخی در سبک وطنیش بذارم. همون قهوه ای ها !!اما بدلیل مهوع بودن تمام عکسها پشیمون شدم. اکثرشون یه ربطی به آشپز خونه و رستورانهای چینی داشت. 

پ.ن: بالاخره این کتاب رو تموم کردم! تا آخر کتاب همش از خودم می پرسیدم معیار داوران نوبل ادبیات چیه؟؟

نوشته شده در  2009/8/21  توسط دیلماج  | 



کنار خیابون منتظر تاکسی بودم.

انقدر اسم مقصدم بلند بود که خودم حوصله ام نمی شد تا آخر بگم چه برسه به راننده که صبر کنه برسم به آخرش.

یکی از تاکسی ها انگاری خود منو هدف گرفته باشه با سرعت اومد طرفم منم چند قدم رفتم عقب که خوراک چرخهاش نشم. در یک آن نمی دونم چرا جدول خیابون غیب شد و کم مونده بود یه آبتنی حسابی تو جوب ولیعصر بکنم. راننده محترم هم با خنده گفت:" خانم حالا نمی خواد بری تو جوب  بیا سوار شو!!"

 هنوز سوار نشده بودم که از تو آینه نگاه می کنه و میگه خانم یه صدقه بده مردم چشمشون شوره!!

از آینه تعجبی بهش انداختم که آخه تو جوب رفتن من چه ربطی به چشم مردم داره ! اما مهلت نداد به زبون بیارمش و دوباره از تو آینه نگاه کرد و گفت " می دونی که پوست سفید می بینن چشمت می زنن!!!!"

بله خوب!!! نه که ما تو آفریقا زندگی می کنیم و مردم تا حالا سفید پوست ندیدن.  می خواستم بگم اگه شما اون چشمان مبارک رو کمی متمایل به جلو کنین دیگه تو جوب سقوط نمی کنم.

نوشته شده در  2009/8/18  توسط دیلماج  | 



وقتی نعره های زیباتو به گوشهای ما هدیه می دادی

وقتی گوشا تو بسته بودی تا منطق بهشون وارد نشه

وقتی چشماتو بسته بودی و راحت تهمت می زدی

وقتی ذهنت رو پرواز داده بودی و برای خودت داستان سرایی می کردی

....

به این فکر نبودی که شاید یه روزی نتیجه این کارا رو ببینی و مجبور شی

صداتو در حد مورچه بیاری پایین

گوشا تو به دنبال یه اشکال نداره و فراموش کردم به همه طرف بچرخونی

چشماتو بندازی پایین تا نگاه های حاکی از نفرت رو نبینی

ذهنت رو متمرکز کنی تا بهانه ای برای رفتار های احمقانه ات پیدا کنه

...

و هیچوقت فکرش رو هم نمی کردی که بخشیده نشی و تنها بمونی


تا حالا به این فکر کردی که بقیه هم شخصیت دارن و تا یه جایی تحمل می کنن و وقتی از حد تحملشون گذشت کوچکترین جوابشون ترک کردن تو هست؟؟

شاید بد نباشه حالا تو تنهایی به این چیزا هم فکر کنی و هر تحمل و کوتاه اومدنی رو حمل بر کوچیکی و حقارت طرف مقابلت ندونی.

......

همه اینا رو تو دلم گفتم. ولی ای کاش می تونستم تو روش وایستم و مثل خودش چشامو ببندم, گوشامو ببندم, دهنم رو باز کنم و با همون فرکانس جوابشو بدم. کاش من هم ذهنی به خلاقیت اون داشتم تا می تونستم از هر کارش داستانی علیه خودم بسازم......

ولی بی خیال بالاخره تموم شد. تموم تموم که نه ولی امروز با دیدن نگاهی که با سوزن لحاف دوزی به زمین دوخته شده بود و با شنیدن حرفایی که به زور سمعک باید می شنیدم و با دیدن قیافه لبو ش به این نتیجه رسیدم که اشتباه نکردم. من اون نشدم و همین برام بسه!

نمی دونم چرا کارفرماهای ایرانی این جورین. تا وقتی کارمند اعتراض نکرده سر سوزنی هم در صدد بهتر کردن اوضاع بر نمیان. از کارمند هم توقع دارن برای چندر غاز(واقعا چندر غاز!!) جای سه یا چهار نفر (من که اونجا سه نفر بودم) کار کنه. کلی هم توپ و تشر می زنن کارت ایراد داره و ...اما همین که می گی دیگه نیستی یه دفعه اوضاع همچین عوض میشه که باورت نمیشه. دیگه تو کارشکن نیستی و اعتراف می کنن که همیشه از کارتون راضی بودن. مسئله حقوق رو حل می کنن پنچ شنبه ها رو در نظر داشتن تعظیل کنن( نمی دونم اگه اعتراض نمی کردی کی این نظر رو به اجرا می ذاشتن) تمام اضافه کاریهایی رو که به اجبار مونده بودی حساب می کنن و اون سو تفاهمات !!!!پیش اومده رو کلا حل می کنن. البته دو نفر جانشین شما ها پیدا کردن ها ولی اصلا دلشون راضی نیست که اونا بیان. آخه این چند وقته همه چیز خیلی منظم بوده. تمام پنج شنبه هایی که خودشون نبودن کارا مشکل نداشته. به شما اعتماد کامل دارن و با خیال راحت سند مردم رو دستتون می دن. اصلا نمی فهمیدن کارا کی می یومده و کی می رفته و فقط هر روز پولا یی رو که حسابش دست خودته رو پارو می کردن ( که البته فراموش نمی کنن که برای بار هزارم اعلام کنن که درامدشون اصلا ارزش کار کردن رو نداره و شما هم برای بار هزارم با لبخند مصنوعی که آره خودتی تائید می کنین) (دقت کنید که تنها هفته گذشته تمام این جمله ها بصورت منفی با فرکانس بالا برای ما تکرار شده بود)

وقتی هم جلسه رشوه دهی تموم میشه می گن که این مسئله پیش اومده فرصت خوبی شد تا ظرفیت هامون رو آزمایش کنیم و بالا ببریم (نمی دونم مرجع این جمله خودش بوده یا ما) و می گن که فکرامون رو بکنیم ولی از فردا مثل قبل ادامه بدیم!!!

با کمال مسرت اعلام می کنم که امروز به یک نفر جواب رد دادم و اصلا از این موضوع پشیمون نیستم. مادر بزرگم چند تا حرف خوب می زد که همیشه یادمه و خودش هم آخر به همونا عمل کرد.

یکی اینکه وقتی پرده بین دو نفر پاره بشه دیگه شده و نمی شه بر گردوندش. اینو در مورد همکار قبلیم تجربه کردم و نمی خوام تجربه مشابه اونو داشته باشم. می دونم این کوه آتشفشان الان بعد فوران خوابیده ولی بالاخره ذاتشه و یه بار که راه فوران رو پیدا کنه دیگه ول کن نیست و ممکنه چند وقت دیگه فوران کنه حتی اگه فتیله شو من روشن نکنم.

یه جمله دیگه هم می گفت : آدم باید تا وقتی هنوز عزیزه بره و نذاره بعد اینکه تمام احترامشو از دست داد و مردم از دستش خسته شدن با نفرین اونا بره.  شاید معنی جمله اش فرق می کرد ولی در هر دو مورد جواب می ده. همکار قبلیم بعد از یک فوران رشو ه گرفت و موند و ماه بعد با فوران بزرگتری رفت.

خلاصه این همه غر زدم که بگم مراقب کارفرمایی که انتخاب می کنین باشین. اینا خطرناکن حسن خیلی خطرناکن حسن!!!!

نوشته شده در  2009/8/17  توسط دیلماج  | 




یکی از مشتریامون از اون آقایون عصا قورت داده است که حافظه اش رو میشه به عنوان تاریخ ایران استفاده کرد. هر دفعه میاد با کارفرمای محترم یه ساعتی در مورد اینکه بازرگان چی گفت و هویدا چه کرد و هیتلر چی می خواست و .. بحث می کنه. یه زمان سفیر بوده و الان هم بازنشسته امور خارجه هست.

از اون دسته افرادی هم هست که مدارکش رو فقط به مسئول دارالترجمه تحویل می ده و کاری می کنه که حس چغندر بودن بهت دست میده!!

خانمش هم (به قول خودش اعلیا حضرت) ورژن قدیمی آدم آهنی هست. در این بشر ذره ای احساسات وجود نداره. دفعه اولی که زنگ زدم خونشون فکر کردم رفته رو منشی تلفنی می خواستم پیغام بذارم که فهمیدم خودش گوشی رو برداشته!!

خلاصه کلی کار آورد اون روز و سه ساعتی هم بحث کرد. کارفرمای عزیز هم بین حرفا کارار رو تحویل گرفت و یه رقم نجومی و یه تاریخ تحویل نجومی تر بهش داد ( نمی دونم چه فلسفه ای هست که هر چی مشتری میان و ما جوابشون رو می دیم همه همین فردا کاراشون رو می خوان و بعد هم کلی سر قیمت که الحق خیلی کمتر از اون چیزی در میاریم که کارفرمای عزیز در میاره چونه می زنن ولی به اون که میرسه انگار این مشتریها همه مسخ می شن. برای دو ماه دیگه هم کار بده قبول می کنن)

کاراشو یه هفته زودتر آماده کردیم و زنگ زدم خونشون که بهش بگم بیاد ببره. برای تلفن منشی که همون خانمش بود!! پیغام گذاشتم و اونم عین ماشین فقط گفت فردا میاد می گیره و گوشی و گذاشت.

جناب سفیر اومد کاراشو گرفت (فقط از شخص شخیص استاد! تحویل گرفت)و دوباره کلی بحث کرد و بدون تشکر از اینکه کارشو یه هفته زودتر حاضر کردیم رفت. (به من و همکارم هم میگه دو دختر در عنفوان جوانی!!! نمی دونم کی اسمامون رو عوض کردیم؟؟)

چهارشنبه یه مشتری اومد برامون. اصلا لازم نبود ازش اسمشو بپرسم. رفتار رباتیکش کاملا نشون می داد که کیه. خیلی خشک گفت که جلد شناسنامه و یه پوشه زردش اینجا جا مونده. جلد شناسنامه رو قبلا یه گوشه گذاشته بودم. کارفرمای محترم فراموش کرده بود بهش پس بده و بدون اینکه به ما بگه گذاشته بود یه طرف. ما هم که علم غیب نداشتیم بدونیم مال کیه گذاشتیم تا صاحبش بیاد بگیره. اما پوشه زرد دیگه از اون حرفا بود. از بس هم خشک و نچسب بود که حوصله نداشتم بگم ما اینجا پوشه زرد نداریم. یکی از همون کیف های پاپکو رو بهش دادم و اونم نگفت نه این مال من نیست. برداشت و رفت.

پنجشنبه من و حنا تنها بودیم تو دفتر و کارفرمای محترم تشریف برده بودند مسافرت. جناب سفیر با اخم تشریف آوردن که این چه وضع کار کردنه خانمهای جوان. دیروز خانم بنده اومده اینجا جلد شناسنامه رو گرفته ولی امروز میگه که جلد سند ملک و پاکت برگه سپرده ها جا مونده!!! راستش اگه دفتر 1000  در 1000 متر بود می گفتم لابد یه جایی گم شده!!! اما اینکه اشتباه یکی دیگه رو می انداختش سر ما دیگه خیلی زیادی بود.کارفرمایی عزیز کمی تا قسمتی حواس پرتی داره و یادش رفته بود جلد مدارک رو پس بده و این وسطما چوبش رو می خوردیم. کم از این چوبا نخورده بودیم. دیدم وقتی خیلی تند بر خورد می کنه  با کمال پر رویی گفتم که کار شما رو که ما تحویل نگرفتیم که الان جوابگویش ما باشیم. شما که اون همه اصرار داشتین به کارفرمای عزیز کارتون رو تحویل بدین پس خود ایشون رو هم بازخواست کنین!!!

یه خورده کوتاه اومد و گفت که می دونم مشکل شما نیستین. من که دروغ نمی گم شما هم که کوتاهی نکردین. ولی این وسط یه مشکلی هست و من می دونم اون چیه؟؟ اون آقای کارفرماست!!!!!!!!! ایشون خیلی غرق مادیات شدن و فراموش کردن که چه رسالتی در پیش دارن.  یک آدم تحصیلکرده رسالت مهمی داره و اونم اینه که کارشو به خوبی و درستی انجام بده...(حس می کردم سر کلاس اخلاق نشستم) من می دونم که اگه ایشون 1000 تومن در بیاره 999 تاش میره جیب خودش و یکیش میره جیب شما ( آی گفتی!!!) خلاصه کلی بحث اخلاقیات کرد. هی می گفت این جلد مدارک اصلا ارزش نداره که بگم ایشون برداشته برای خودش!! 

اینو می گفت ولی بعد هم غر می زد که جلد مدارک کجاست. برای اونم از گنجینه جلد مدارک هایی که سالیان سال بود تو یه کشو تلنبار شده بود چند تا جلد دراوردم و گفتم هر رنگی دوست دارین بردارین. اینا از قبل اینجا مونده. جلد مدارک واقعا ارزش نداره که این جوری اعصابتون رو خورد می کنین. هی غر زد که رنگ اون قرمز بوده و البته ارزش نداره ولی رنگش قرمز بود.بالا خره به دو تا جلد رضایت داد و بعد گفت که پاکت سپرده ها رو هم بدیم؟؟؟؟؟ و تاکید کرد که می تونه این پاکتا رو تو هر بانک سپه پیدا کنه!! والله ما که هیچ پاکتی  با مشخصاتی که اون میداد ندیده بودیم. به هر حال برای اونم به جای یکی چهار تا پاکت دادیم تا خیالش راحت شه که کسی حقشو نخورده.

بعد هم گفت که یکشنبه میاد تا شخصا به آقای کارفرما به خاطر حواس پرتیش اعتراض کنه!!  ( آخ جون یکی پیدا شد کارفرمای ما رو ادب کنه!!)

نمی دونم دو تا جلد چقدر مهم بوده که اینجوری رفتار می کرد!! تازه وقتی رفت دوباره برگشت که دو تا پاکت دیگه هم بهم بدین!!!!

خوبه دیگه این دم آخری هر چی ندیده بودم اینجا می بینم! امیدوارم اون جای دیگه دیگه چشمم به ارباب رجوع نیفته. به اندازه کل عمرم آدم عجیب غریب با اخلاقای عجیب تر اینجا دیدم.



پ.ن: داشتم دنبال یه عکس برای جلد مدارک می گشتم نتیجه جستجو شد این :

سایز کبودی پیشونی این آقا درست اندازه پاشنه کفش زنونه است! شما چی فکر می کنین!!!

نوشته شده در  2009/8/14  توسط دیلماج  | 




بچه ها فقط یه زبون بلدن: گریه

,ولی همه می فهمن هر بار که گریه می کنن چی می خوان. وقتی بزرگ می شن و حرف زدن یاد می گیرن, با اینکه همه زبونش رو بلدن ولی هیچ کس حرفاشونو نمی فهمه.


بعضی وقتها بهشون حسودیم میشه. همه بسیج می شن تا هر چند وقت یه بار یه نیشخند بزنه و دل همه رو ببره گریه هم که می کنه هر کی آب دستشه می ذاره زمین و می ره سراغش. 

این حسادت بعد از دو شب شب زنده داری که در پی ورود پسر دایی بی دندان اینجانب بر من نازل شد. ایشون که به دلیل خارش لثه هر چیزی را درون دهان فرو می کردند شب تصمیم گرفتند ما را به شب زنده داری اجباری دعوت کنند. تب فرموده و گریه را سر دادند و تا صبح تمام اهل منزل را آماده به خدمت نگه داشتند. 

(خدایی قدرت رو دارین!!)

پ.ن: جریان این آگهی گردی به درازا کشیده فرصت شد می نویسم. البته از مرحله گردش در صفحات همشهری گذشتم و حالا در گردش بین دفاتر منتخب هستم. خداوند بر تعداد کارفرمایان زرنگ بیفزاید! آنانکه کارهایشان را به عنوان فرم امتحان سرعت و کیفیت به داوطلبان از همه جا بی خبر می دهند.



نوشته شده در  2009/8/13  توسط دیلماج  | 



با دیدن سوپر استار به این نتیجه رسیدم که گل فروشی و فال فروشی سر خیابون درآمدش بیشتره و می تونی همیشه شیک پوش باشی و دوربین عکاسی دیجیتالی داشته باشی!!

تصمیم گرفتم آگهی گردی رو بزارم کنار و هر روز فالهای یاهو رو ترجمه کنم ببرم میدون ولیعصر بفروشم. میشم فال گیر مدرن!!! هفته بعدشم همتونو مهمون می کنم دربند.


شاید بازی شهاب حسینی قشنگ بود که البته به نظر من اونقدر هم که می گفتن نبود ولی سناریو از این بی خود تر ندیده بودم!!!(البته به استثنای حریم که شاهکاری در نوع خودش بود)


نوشته شده در  2009/8/7  توسط دیلماج  | 



 آلفرد پیشخدمت بتمن درباره جوکر:

               "  بعضی از آدما دنبال یه چیز منطقی مثل پول نیستن،نمیشه خریدشون یا تهدیدشون

                  کرد ,باهشون مذاکره کرد یا منطقی باهاشون حرف زد ،بعضی از آدما فقط می خوان

                   نابودی دنیا رو ببینن."

این فیلم دوم بتمن یه چیز دیگه بود. شاید اولین سری از فیلماهی بتمن بود که جوکرش بیشتر از بتمن طرفدار داشت.

به نظر منکه جوکر عاقل تر از بتمن بود. حیف که بازیگر نقشش فوت کرد. واقعا برای همین نقش ساخته شده بود.


پ.ن: اگه حوصلتون سر رفته یه خورده بازی کنین=> save the gold fish

نوشته شده در  2009/8/6  توسط دیلماج  | 



بدانید و آگاه باشید ,شمایی که امروز در بهارستان, ولیعصر و... بودید همانند من دچار توهم شده اید.

 تمام موبایلهایی که خرد شدند توهم بود.

برادران چماق به دستی که مرا مجبور به عبور کردن از کوچه پس کوچه ها کردند توهم بودند.

موتور سوارانی که در خیابان جولان می دادند توهم بودند.

تمام جمعیت خیابانها توهم بود.

 تمام چماق به دستان صورت پوشیده توهم بودند.

واقعا از آقای رادان متشکرم که من و بسیاری از جماعت توهم زده را آگاه کرد که هیچ کدام از اینها واقعیت بیرونی نداشته است.

نوشته شده در  2009/8/5  توسط دیلماج  | 




انسان وقتی که بتواند می میرد نه زمانی که باید!

(صد سال تنهایی:گابریل گارسیا مارکز)


فعلا که حس و حال نوشتن ندارم.

شنیدی میگن یه بار که پات رو یه سنگ لیز بخوره بقیه سنگ ریزه ها همه میان به کمکش تا بفرستنت ته دره! حالا کی و کجا دستت رو بند کنی و خودت رو نجات بدی معلوم نیست.

در حال حاضر اوضاع منم اینجوری شده: شیر تو شیر. فعلا عکسها رو نگاه کنید تا من سنگ ریزه ها رو از زیر پام جمع کنم.


پ.ن: یه نکته جالب: تازه فهمیدم که همه از مطلب قبلیم (دیدگاههای ناخود آگاه )یه برداشت فمینیستی کردن در حالیکه اصلا ربطی به دو مطلب قبلش نداشت. اونو در مورد مصاحبه پریشب 20:30 با آقایان معترف نوشته بودم. عین جمله ابطحی بود.

ببین بافت و شرایطی که یه مطلب توش گفته میشه چقدر تو معنیش اثر می ذاره! انگاری همه تو جو فمینیستی گیر کردن نمی خوان بیان بیرون !!!(;

نوشته شده در  2009/8/5  توسط دیلماج  | 




استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد می‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست می‌دهيم.
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست می‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنيم؟ آيا نمی‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد می‌زنيم؟
شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله می‌گيرد. آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر می‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نياز می‌شوند و فقط به يکديگر نگاه می‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

(ایمیل دوستان)

نوشته شده در  2009/8/5  توسط دیلماج  | 


بدینوسیله فوت ناگهانی تابستان نا کامم رو در سانحه تصویب موضوع پایان نامه به اطلاع دوستان و آشنایان می رسانم.

زمان مجلس دفاع متعاقبا اعلام خواهد شد.


پ.ن: حتی حدس هم نمی تونین بزنین استاد راهنمام کی شده!!!

همون استاد آداب دانی که اصلاح الگوی مصرف چای کیسه ای رو عملا یادمون داد!! خداوند به من صبر عنایت کناد!!!!

از این به بعد هر دو هفته درس آداب دانی براتون می ذارم!!


پ .ن : بعد از دیدن این عکسها کلی از خودم نا امید شدم!!! من کجام و این کجا 

اراده آهنین

نوشته شده در  2009/8/3  توسط دیلماج  | 



دیشب که با خودم و با بازجوی درونم خلوت کردم دیدم که منم در ته اعماقم ( یا اعماق تهم؟ آخرش نفهمیدم کدومش درسته) با دیدگاههای آقایان موافقم فقط خودم خبر نداشتم!!!

واقعا از  آقایان با فرهنگ متشکرم که من رو از دیدگاههای نا خود آگاه خودم با خبر کردن!!


پ.ن: این گوگل هم یه چیزیش می شه ها.

تو وبگذر دیدم یه نفر "مهندس قرمزی" رو جستجو کرده از 11 تا عکس 4 تاش لینک به این جاست!!! میشه یکی ربط این کلمات رو با وب اینجانب توضیح بده؟؟


نوشته شده در  2009/8/3  توسط دیلماج  | 



نمی خواستم این قسمت داستان کیمیا خاتون را بزارم ولی چون مجبور بودم کتابش رو پس بدم و هنوز هم کمی از ورم فمینیستیم باقی مونده بود این متن رو اینجا نوشتم :

"باید به او می گفتم ایمانی که عشق را ممنوع کند, ایمانی که حق طلبی را خفه کند, خضوع به شیطان است. ایمان باید زاینده ی عشق باشد. باید موجب وصل شود. باید موجد شادی باشد. را ه به آشنایی بگشاید. ریشه مصیبت و فراق را بخشکاند. اف بر مومنان غافل از عشق. باید طره موهایم را از او پس می گرفتم. باید از خداوندگار (مولانا) می پرسیدم او که همه زن های زندگی خود را دوست می داشته و خداوند مهر و فرزانگی است چرا در جای جای سخنش زن را خدعه باز و مکار و مضهر فریب و اسباب همه انحرافات می خواند و او را ناقص عقلی می نامد که باید مواظبش بود؟! شاید او به من پاسخ می داد , که چگونه است که خیل معلمان از جمله خود او آن همه مست از باده عشق به زن باز توانسته اند زن را آن همه تحقیر کنند. خود او چگونه می تواند مادر مرا آن همه عاشقانه دوست بدارد ....پس چگونه است که زن را مظروفی از همه ضعف ها تصویر می کند. ... باید به او بگویم اگر معلمینی چون او زن را همان طور می نگریستند که  آفریننده اش, آن وقت خیلی از مناسبات دنیا تفاوت می داشت....."

این موضوع همینطور از گذشته ادامه داشته و به حال هم رسیده . همین چند وقت پیش بود که شخصی فرهنگی به من گفت آقای با شخصیتی!! سوال کرده اند که چرا خانمها با داشتن حجاب, آرایش می کنن. با این کارشون تمام مردان را جهنمی !!! می کنن. من هم در جوابش آدرس نزدیک ترین مشاور روانشناس رو بهش دادم تا به همون آقای با شخصیت بده.

نوشته شده در  2009/8/2  توسط دیلماج  | 


به هیچ وجه فمینیست تعصبی نیستم ولی امروز به شدت رگ فمینیستیم ورم کرده !!! نمی دونم کی می تونه این جمله زیبا رو بشنوه و رگش ورم نکنه"

" اگه این کارو نکنی از صد تا زن پست تری!!!!!!"

خدایا چرا امروز اون کفشای پاشنه بلندم رو نپوشیده بودم تا چشم گوینده رو از حدقه در بیارم؟؟؟ چرا امروز اون کیف صد کیلوییم رو نبرده بودم تا مثل پتک بکوبم تو سرش!!

تازه با خنده برگشته طرف ما و میگه " خانمها شما یه وقت به خودتون نگیرین ها این باب شده تو جنوب ؟؟مثل ضرب المثل دراومده . حتی خود خانمها هم ازش استفاده می کنن!!"

با عرض پوزش از آقایان بازدید کننده از این صفحه:

هر خانمی که این جمله رو استفاده کنه از صد تا مرد پست تره!!!

نوشته شده در  2009/8/2  توسط دیلماج  | 



یاد دورانی که همشهری می خریدم و و صفحه 70 به بعد رو با مداد و خودکار حباب حباب می کردم به خیر!

صبح به صبح تلفن بازی می کردم و کلی آدرس برای خودم ردیف می کردم و به ترتیب نزدیکی و دوری بهشون سر می زدم.  هر  چند نتیجه نداشت و آخرش هم یکی از دوستان برای این کار معرفیم کرد. کار دولتی گزینش می خواد و کار خصوصی معرف. اگه هیچ کدوم رو نداری حالا حالا ها باید روزنامه بخری!!

(معرفی شدن همیشه هم خوب نیست. درد سر زیاد داره)

اتفاقی افتاده که باعث شد  تصمیم بگیرم دوباره این خاطرات رو تجدید کنم. امیدوارم این بار از روزنامه گردی و به دنبال اون تهران گردی نتیجه بگیرم.

(امیدوارم آگهی هایی که پیدا می کنم بهتر از اینا باشه!!!!)

نوشته شده در  2009/8/1  توسط دیلماج  | 



اولین کسی بودم که مردم. اول در دادگاه شهروندان به عضویت در مافیا متهم و تا مرز مردن رفتم و شبانه هم به دست مافیا کشته شدم.اما جرم من : همیشه خندان بودن!!!!


پ.ن: به همه دوستانی که می خوان ظرفیت دوستانشون رو در چند شخصیتی شدن بسنجن توصیه می کنم این بازی دسته جمعی رو امتحان کنن!! (منظورم به هیچ وجه بازی رایانه ای نیست)

نوشته شده در  2009/8/1  توسط دیلماج  | 



سبیلاش تازه دراومده یا به قول خودمون سبز شده. خیلی وقت بود نیومده بود اینجا. تو حیاط وایستاده بود که پدر محترم از راه رسید. بر رسم عادت که از تازه مردان تعریف میشه, شنیدیم:

- دیگه مردی شدی برای خودت!

با تمام تلاشش نتونست ذوقشو مخفی کنه. یه خورده هم بگی نگی هول کرد. بادی به غبغب انداخت و برای احترام گفت:" شما هم همینطور"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"

نوشته شده در  2009/7/30  توسط دیلماج  | 



چاه کنی بر طبق عادت و وظیفه در حال کندن چاه بود که از بخت بد به درون چاه سقوط کرد. مردمی که هدف چاه کن بودند دور چاه جمع شده و همگی کمک کردند تا چاه کن از چاه بیرون بیاید. آنها چاه کن را از چاهش بیرون آوردند.


حال به نظر شما چاه کن بعد از بیرون آمدن برای عمل به وظیفه تمام آن افراد را به درون چاه هل خواهد داد؟

(عکسهای ادامه مطلب داستان مشابهی دارند)


یاد یکی از تئاتر های بچه ها افتادم به اسم گورکن. سه تا از بچه ها دوره لیسانس عشق تئاتر بودن. کلاس بیان شفاهی اون ترمی که این سه تا توش بودن جای سوزن انداختن نداشت. هر جلسه یه نمایش جدید و یه اجرای جالب داشتن. ما هم که عشق نمایش مجانی!!!

دوران جنگ گورکنی بود که زمان آتش بس کشته ها جمع می کرد و همه رو همونجا خاک می کرد. یه روز تو کافه نشسته بود که یه جوونی اومد پیشش و سر صحبت رو باز کرد. جوون عاشق کار گور کن بود چون شنیده بود کارشو خیلی تمیز انجام میده و حتی یه جنازه رو هم رو زمین ول نمیکنه.

گورکن  با خستگی کلنگش رو روی دوشش می اندازه و میگه که اون روز کارش خیلی زیاده و هنوز جنازه های زیادی مونده که باید خاک کنه. جوون هم با اشتیاق بلند میشه و اصرار میکنه که بهش کمک کنه. بالاخره گورکن راضی میشه و راه میافتن. گورکن اول قبر ها رو خیلی تمیز میکنه و بعد جنازه های مونده رو جمع می کنه و به کمک جوون همه رو خاک می کنن. وقتی کارشون تموم میشه جوون با لذت به نتیجه کار نگاه می کنه و شرو ع به تعریف می کنه. اما گور کن فقط با اخم نگاه میکنه. وقتی ازش دلیل ناراحتیش رو می پرسه میگه که یه قبر اضافی اومده و اصلا عادت نداره کارشون نصفه بذاره. این قبر خیلی تمیز از آب در اومده و حیفه خالی بمونه. جوون با خنده می گه که فردا حتما یه کسی برای این قبر پیدا میشه. اما گورکن می گه که هر روز قبر برای مرده های همون روز می کنه و باید همه رو پر کنه. جوون هم جواب می ده که اون روز که آتش بس اعلام شده و دیگه مرده ای تا شب پیدا نمیشه.

گور کن شروع می کنه به اندازه زدن جوون و بالاخره اعلام میکنه که قبر کاملا سایز اونه. جوون اول به شوخی می گیره ولی کم کم جزیان جدی میشه تا جاییکه گورکن جوون رو به زور تو قبر می کنه و زنده زنده خاکش می کنه و بعد با خیال راحت خدا رو شکر می کنه که اون روز هم تونسته به وظیفه اش به نحو احسنت عمل کنه.


دنباله مطلب...
نوشته شده در  2009/7/29  توسط دیلماج  | 



خطاب به تمام دوستان هوشمند: زیاد هم مطمئن نباشید


اگر ادعای هوش و ذکاوت دارید به پنج سوال زیر بدون فکر کردن حواب بدین

سوال اول:

تو یه مسابقه شرکت کردین و از نفر دوم جلو زدین . حال نفر چندم هستین؟

.

.

.

.

.

پاسخ:  اگر جوابتون نفر اول بود که دیگه ادامه ندهید تا بیشتر از این دچار افسردگی نشین!! (برای تقویت هوش کمی مویز بخورین!!)

وقتی از نفر دوم جلو می زنین خوب تازه نفر دوم می شین.


سوال دوم:

اگر از نفر آخر جلو بزنین چندم می شین؟؟

.

.

.

.

پاسخ:
 نگین که جوابتون یکی مانده به آخر بوده!!!
آخر مگه میشه از نفر آخر هم جلو زد؟؟؟
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
تا حالا درست جواب دادین؟؟ آفرین ولی هنوز مطمئن نباشین



سوال سوم:
یه سوال ریاضی اما باید بدون کاغذ و قلم حلش کنین:
1000 را به اضافه 40 کنین. یه 1000 دیگه بهش اضافه کنین. حالا یه 30 اضافه کنین. دوباره 1000 تا اضافه کنین. حالا 20 را به جواب اضافه کنین. دوباره 1000 تا اضافه کنین. حالا هم ده تا اضافه کنین. حالا جواب چند شد؟
.
.
.
.
.
به 5000 رسیدین؟
.
.
.
.
.
جواب 4100 میشه. باور نمی کنی با ماشین حساب امتحان کن
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
سوال چهارم:
پدر ماری پنج دختر دارد: نانا, نو نو, نی نی, نا نو. اگه گفتی اسم دختر پنجم چیه؟
.
.
.
.
.
جوابتون نا نی هست؟؟؟
.
.
.
.

جمله رو یه بار دیگه بخونین!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

سوال آخر:

یه آدم نا شنوا میره به یه مغازه تا خمیر دندون بخره. با تقلید حالت مسواک زدن منظورش رو به فروشنده می رسونه و خمیر دندون رو می خره.
حالا یه آدم نابینا میره مغازه تا خمیر دندون بخره . این یکی چه جوری می تونه منظورش رو به فروشنده بفهمونه؟
.
.
.
.
.
.
.
.
نگو که برای جواب این سوال فکر کردی؟؟؟ این آخری از همه آسونتر بود!!

حالا اوضاع چه طور بود؟> حاضری برای المپیاد امسال ثبت نام کنی!!!



پ.ن: این عکس خیلی بی ربطه ولی دلم نیومد اینجا نذارمش.


نوشته شده در  2009/7/29  توسط دیلماج  | 



همین کارا رو کردی که نسلت در معرض انقراضه!!!!


نارسیس" افسانه ی "خودشیفتگان" است، و "نارسیسم" بیماری آنان. نارسیس داستان اندوهبار آفرینش نرگس وحشی در ادبیات رومی است...
  "نارسیس" نوجوانی آنچنان زیبا بوده است که هر کس وی را، تنها یکبار می دیده است، برای همیشه مهرش را بجان میخریده. و در آتش عشق سوزانش، می گداخته. لیکن نارسیس را، به هیچ یک از دلباختگان بی قرار خویش، روی اعتنائی نبوده است. لعبتان خوشخرام، هر یک به هزاران کرشمه و افسون و ناز، می کوشیده اند، تا مگر "نارسیس" این خداوند حسن و ناز – گوشه ی چشمی بجانب ایشان بیفکند. ولی افسوس که تیر عشق آنان هیچگاه در قلب روئین وی، کمترین اثری از خود برجای نمی نهاده است.
سر انجام دلداده ای ناکام، در حق نارسیس نفرین میکند:
"خداوندا ، او را که از مهر دیگران در قلبش تهی است، به عشق خویشتن گرفتارش کن، تا از رنج بی انتهای آنان آگاه شود!"
نیاز دل شکسته پذیرفته میشود...
"اکو" یا "طنین" از همه ی دختران ناکام تر است. زیرا وی از طرفی به عشق نارسیس گرفتار است. و از طرفی دیگر مورد خشم انگیخته ازرشگ "هرا" همسر "زئوس"، خدای خدایان، واقع شده است. "هرا" در جستجوی شوهر خویش، "طنین" را در جنگلها، در حال شادی و آواز می یابد. به پندار اینکه زئوس دلباخته ی "طنین" است، از فرط رشگ نیروی سخن گفتن را از "طنین" باز میگیرد. "طنین" محبوب جنگلها، دیگر نمی تواند در سخن، پیش گام شود. وی از این پس قادر است، آخرین کلمات گفته هائی را که می شنود، منعکس سازد. زبان طنین فقط انعکاس و "تکرار" واپسین سخن دیگران است.
"طنین" از عشق "نارسیس"میسوزد. لیکن یاری آنرا ندارد که وی را از رنج درون خود آگاه گرداند. او در جنگلها، بی تابانه، در انتظار فرصتی است. تا مگر نارسیس روزی برای گردش به جنگل آید و او، وی را، از عشق بیکران خویش بیاگاهاند.
روز سرنوشت فرا میرسد. نارسیس خرامان، از کنار جنگل میگذرد. طنین در پشت درختان، مترصد فرصت مطلوب است. وزش باد، درختان را آهسته می لرزاند. لرزش درختان نارسیس را نگران میسازد.
وی فریاد برمیکشد: "چه کس اینجاست؟" .
طنین میخواهد، از شادی قالب تهی کند و با هیجان، در پاسخ نارسیس آخرین واژه ی او را تکرار میکند:

"...اینجاست!،
........اینجاست!،
.............اینجاست!..."

لیکن هنوز یارای آن را ندارد که از پشت درختان پای فراتر نهد.

"نارسیس" دوباره فریاد می کشد: "هر که هستی پنهان نشو، بیا!". فرمانی که اشتیاق دیرین قلب حسرت بار طنین است.

"....بیا!
........بیا!
.............بیا!...."

طنین در حالیکه آخرین جزء کلام نارسیس را همچنان تکرار میکند، با آغوش گشاده روبسوی نارسیس از پشت درختان پای بیرون می نهد. "نارسیس" چون بر خلاف انتظار، دختری را می بیند، از وی روی باز میگرداند، و شتابان بدرون جنگل میگریزد. نارسیس، در حقیقت از زندگی گریزان است و به "چشمه ی مرگ" نزدیک میشود.
در میان انبوه درختانی که سر بر آسمان کشیده اند. در نقطه ای دور از کناره ی جنگل، برکه آبی است که از قلب مومن پاک تر، و از اشگ بی دریغ دردانه ی یتیم، زلال تر است. شتابزده در کنار برکه بر روی سبزه ها فرو می افتد تا از آب گوارای آن بنوشد. ناگهان گوئی رشته ی جانش را از هم می گسلند. تپش قلبش رو به شدت می نهد. و آهی فغان آمیز از نهادش بر می خیزد. نفرین عاشق ناکام، در حق نارسیس اجابت می شود. دژ روئین قلب وی از هم فرو می ریزد. نارسیس "تصویر" خود را در آب می بیند، و دیوانه وار، عاشق خویشتن میگردد:
"آه! بیچاره دختران که از ستم عشق من چه ها کشیده اند؟!"
نارسیس دست در آب فرو می برد که تصویر خویش را در آغوش گیرد. لیکن در اثر حرکت امواج آب، تصویر محو میشود. ناچار دست از آب بیرون میکشد، تا آب دوباره آرام شود. و وی از نو باز تصویر خویشتن را به بیند. چه شکنجه و ستمی؟! کوچکترین لمس آب، موجب محو تصویر معشوق میگردد. حتی قطرات سوزان اشگ هجر عاشق، خطر محو تصویر معشوق را در بردارد!
نارسیس آنقدر در کنار آب به تصویر خود خیره می نگرد تا در سودای عشق بیکران خود نسبت به خویش، جان می سپارد. دلدادگان وی چون به جستجوی او، به سر برکه می رسند، جسد وی را نمی یابند. بلکه در جای وی، گلی روئیده، می بینند که همچنان به تصویر خویش در آب نگرانست. آنان بیاد بود آرامگاه جاوید او، آن گل را "نارسیس" ، "نرگس تنها" و وحشیش می نامند. (از کرشمه ها – نوشته دکتر ناصرالدین زمانی)


البته گروهی هم این افسانه را به ایران باستان نسبت داده اند: ( هر چند آخر همه افسانه ها به ایران ختم میشه!!!)

در ایران باستان ، پسر جوان زیبارویی که به عشق دلباختگان خود توجّهی نمی‌کرد و حتّی به الهه‌هایی که عاشق او بودند بی‌اعتنایی می‌کرد. تا اینکه روزی به کنار چشمه‌ای می‌رود و در هنگام آب نوشیدن صورت خود را در آب می‌بیند و فریفتهٔ خود می‌شود. برای آنکه خود را در آغوش کشد، در آب می‌پرد و غرق می‌شود. خدایان به‌خاطر این ناکامی وی را به گلِ نرگس (نارسیسیوم) تبدیل می‌کنند تا همواره بر لب آب بروید و خود را نظاره کند. ( ویکی پدیا)

(نتیجه اخلاقی: اینقدر تو آینه به خودتون زل نزنین!بابا خوشگلین بریم دیر شد!!!!!!!!)


پ.ن : در چند سال اخیر جای گوینده و شنونده جمله بالا به صورت جالبی عوض شده. گویندگان قبلی شنوندگان فعلی شدن. شده یه چیزی در حد همون آخر زمون خودمون!

نوشته شده در  2009/7/28  توسط دیلماج  | 



زندگی مثل حبابیست که به یک حرکت محو می شود.

حال با شماست : این حباب را برای کودکی درست می کنید تا با شادی به دنبالش رفته و با یک حرکت نابودش کند یا برای کسی که به آرامی به دنبالش می رود و تا آخرین لحظه قبل از متلاشی شدن با لذت به انعکاس نور روی آن می نگرد.

نوشته شده در  2009/7/28  توسط دیلماج  | 



یاد یکی از مطلبام افتادم که برای زن روز فرستاده بودم. عنوان مطلب درمان ترس کودکان بود و در کل آموزش می داد که چه جوری ترس بچه هارو از سگ و گربه رو از بین ببریم. مطلب رو دادم و اتفاقا خیلی زود هم چاپ شد. هفته بعد خانم مسئول زنگ زد که چاپ شده برو مجله رو بخر( بر عکس مجلات دیگه که خودشون یه نسخه برای طرف می فرستن اینجا حتی گاهی زحمت نمی کشید خبر کنه که مطلب چاپ شده ) وقتی مجله رو خریدم و صفحه مربوطه رو باز کردم دو تا شاخ رو سرم سبز شد!!!

من مقاله ای در مورد درمان ترس از سگ و گربه ترجمه کرده بودم و اونها مقاله ای در مورد درمان ترس از خروس !!! چاپ کرده بودن. وقتی زنگ زدم بهشون گفتن چون سگ و گربه نجس هستن ما مطلب رو تغییر دادیم!! به همین راحتی و بدون اینکه به من بگن.

قبلا هم مطالب منو عوض کرده بودن. مثلا یه مقدمه دو پاراگرافی به اول مطلب روش شاد زیستن  اضافه کرده بودن و کلی احکام و احادیث بهش اضافه کرده بودن و دقت نکرده بودن که مطلب ترجمه از یه مجله آمریکایی هست و اصولا آمریکایی ها حدیث استفاده نمی کنن!!! اما این یکی دیگه کل مطلب رو برده بود زیر سوال.

آخرین دفعه هم که مطلبم در مورد ماساژ درمانی رو رد کردن چون م.س.ت.ه.ج.ن!! بود و کلمات ر.ک.ی.ک.ی مثل   مشت و مال و ماساژ توش استفاده شده بود. من هم با کمال خوشنودی مطلب رو پس گرفتم و دادم یه مجله دیگه و دو هفته بعد مجله رو با یک عکس در مورد ماساژ که از نظر زن روزی ها بسیار نا شایست و در حد بسته شدن مجله غیر اسلامی بود تحویل گرفتم!


پ.ن: اگه مایکل جکسون فقید می فهمید کیا با آهنگاش می رقصن!!!

این رقص طوطی رو از دست ندین

نوشته شده در  2009/7/24  توسط دیلماج  | 



یه مدت برای مجله زن روز مطلب ترجمه می کردم و می بردم . خانمی که مسئول صفحه روانشناسی مجله بود خیلی با شخصیت بود و همین منو به ادامه کارم تشویق می کرد.

اما موارد نا امید کننده هم کم نبود این وسط: ساختمون روزنامه کیهان که  آدم رو یاد قبرستون می ندازه. درست شبیه اون ساختمونهایی هست که تو فیلمهای راجع به انقلاب صنعتی نشون میدن. سیاه و کثیف و دوده گرفته. دفعه اولی که رفتم. تا وارد شدم یک جفت ابرو گره شده دیدم که یک مشت ریش پایینش آویزون بود. نگهبان محترم وقتی حسابی بنده رو تما شا فرمودند زنگ زد به خانم مسئول تا اعلام کنه یه دختر... ( اون موقع خس و خاشاک هنوز اختراع نشده بود وگرنه حتما همین صفت رو برام استفاده می کرد) اومده با شما کار داره. بعد هم در نهایت غضب گوشی رو داد به من. از اون ور خط به بنده اعلام شد که مقنعه ام رو بکشم جلو و اسلامی تر وارد شم و دفعه بعد مانتو بلند تری بپوشم( لازم به ذکر است که مانتوی بنده پا یین زانوم بود و با همین هر روز دانشگاه می رفتم و مشکلی نداشتم) اون روز گذشت و دفعه دوم که رفتم باز هم نگاه غضبناک آقا از بنده استقبال کرد. این دفعه اعلام شد مانتو رنگ روشن نپوشم. دفعه سوم هم گفتن شلوار جین نپوشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دفعه بعد یکی از هم کلاسیهام  هم همراهم بود تا مطلبش رو بده. این دفعه کلا اجازه وارد شدن نداشتیم. لابد ترسیدن دو تا دختر همزمان وارد شن کل کادر مجله رو منحرف کنن!!! ما پایین منتظر خانم مسئول بودیم تا بیاد و مطلبها رو ازمون بگیره ک یه مثلا آقا پسری اومد و کلی هم با نگهبان خوش و بش کرد و راحت رفت بالا!! 

یه تی شرت آبی آسمونی پوشیده بود با گردنبند و دستبند و موها رو هم خودتون حدس بزنین به همراه البته ابروهای بسیار زیبا!!

دیگه حسابی حرصم در اومده بود. نمی دونم ما بیشتر مورد اسلامی داشتیم یا اون آقا؟؟

تا یه ماه هیچ مطلبی نبردم. یه روز خانم مسئول زنگ زد که مطلب نداری؟

دلو زدم به دریا و رفتم. البته بیشتر برای حال گیری رفتم. با اینکه از این کار خوشم نمی یاد ولی مجبور شدم از سنگر خودشون علیه خودشون استفاده کنم. سر کوچه که رسیدم از کیفم یه چادر مشکی درآوردم و همون سر کوچه سرم کردم و رفتم. قیافه جناب اخمو دیدنی بود. راستش از لجم غیر اسلامی تر از همیشه رفته بودم. جالب بود که منو چند دقیقه پائئن معطل کرد تا مثلا کارت ورودی رو صادر کنه و تمام مدت دنبال بهانه بود ولی چون چادر سرم بود نتونست هیچی بگه. چند بار دهنش رو باز کرد ولی بدون حرف بست. منم با بدجنسی تمام به روش خندیدم و برگه رو گرفتم و رفتم. وقتی هم برگشتم و کارتم رو ازش پس گرفتم درست جلوی در خروجی چادر رو از سرم در آوردم.

چند بار دیگه هم فقط به عشق دیدن قیافه تو هم رفته نگهبان و دهنش که مثل ماهی باز و بسته می کرد مطلب بردم. دیدن اون تو وقتی اون همه معذب میشد و نمی تونست به وظیفه اش که همانا اذیت کردن خانمها بود عمل کنه واقعا لذت بخش بود.

اما اونقدر از اونجا و محیطش زده شدم که هنوز که هنوزه نرفتم حق الترجمه دو مطلب آخرم رو بگیرم. به قولی کلام هم بیفته اون ورا نمی رم بر دارم!!



نوشته شده در  2009/7/24  توسط دیلماج  | 




 در حالی که دیرش شده بود کل اتاق رو به دنبال یک لنگه جوراب می چرخید. با عصبانیت گفت: عاقبت جوینده یابنده است ولی نه تو این خونه!

منم که دیگه به این جستجوهای بی نتیجه عادت کرده بودم گفتم: عاقبت جوینده یابنده است ولی نه وقتی جوینده تو باشی!


پ.ن: یک هشدار برای دانشجوهایی که اساتید رو دست کم می گیرن=> داستان جالب چهار دانشجو

نوشته شده در  2009/7/23  توسط دیلماج  |