تبليغاتX
درد دل های یک دیلماج


خواستم جواب نظر یکی از دوستان رو بدم اما از اونجائیکه نظرات محدوده گفتم اینجا بنویسم.

تو یه دادگاه وکیل مدافع در حال دفاع از متهم بود منشی هم حرفاشو ثبت می کرد. حرفش که تموم شد قاضی گفت: بله حق با شماست.

دادستان به اعتراض بلند شد که یعنی چی و کلی هم اون حرف زد. آخرش قاضی گفت: بله حق با شماست.

منشی دادگاه این بار اعتراض کرد که آقای قاضی نمیشه که هم حق با این طرف باشه هم با اون طرف.

قاضی جواب داد: بله حق با شماست.

حالا فریبا جان در مورد نظری که دادی(یک دقیقه سکوت) هم حق با شماست!


نوشته شده در  2009/6/20  توسط دیلماج  | 



محض تنوع یه مسابقه گذاشتم. شاید تو این اوضاع بد نباشه یه کمی به چیزای دیگه فکر کنیم:


با توجه به عکس (ادامه مطلب)به سوالات زیر پاسخ دهید :

کدام دانش آموز خسته و خواب آلود به نظر میرسد؟

کدامشان دوقلو می باشند؟

چند تا زن در عکس دیده میشود ؟

چند نفرشان خوشحال هستند؟

چند نفرشان ناراحت می باشند؟




دنباله مطلب...
نوشته شده در  2009/6/20  توسط دیلماج  | 



این لینک رو برای یک دوست می ذارم. برای وقتایی که نیست! امیدوارم این دوران رو به خوشی تموم کنه!

حرف دیگه ای ندارم بزنم. فعلا کفگیر حرفام به ته قابلمه خورده!

=> خاطرات یک سرباز



نوشته شده در  2009/6/19  توسط دیلماج  | 




جنازه ام چو ببینی, مگو : فراق, فراق

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری , مگو وداع , وداع

که گور پرده جمعیت جنان باشد.

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو: دریغ, دریغ

به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد

فرو شدن چو بدیدی برآمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟

تورا غروب نماید ولی شروق بود

لحد چو حبس نماید, خلاص جان باشد

کدام دانه فرو نرفت در زمین که نرست؟

چرا به دانه انسانت این گمان باشد؟

کدام دلو فر ریخت و پر برون نامد

ز چاه یوسف جام را چرا فغان باشد؟

دهان چون بستی ازین سوی آن طرف بگشا

که ها هوی تو در جو لا مکان باشد.


یاد و خاطرشان گرامی


نوشته شده در  2009/6/19  توسط دیلماج  | 




نفس را تسبیح و مصحف در یمین  

خنجر و شمشیر اندر آستین

مصحف و سالوس او باور مکن

خویش را با او همسر و همسر مکن  (اولی با فتحه و دومی با کسره)

سوی حوضت آورد بهر وضو

واندر اندازد تو را در قعر او

مکر نفس و تن نداند عام شهر

او نگردد جز به وحی القلب قهر

هر که جنس اوست یار او شود

جز مگر داوود که او شیخت بود

(مثنوی معنوی)

پ.ن. بعضی وقتها گوگل گردی آدم رو به چه جاها که نمی بره. عکسو از یه جایی کش رفتم ولی بیشتر از عکس شعرش به دلم نشست: من که تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی؟

نوشته شده در  2009/6/18  توسط دیلماج  | 




احوال آدمی همچنان است که پر فرشته را آورده اند و بر دم خری بسته اند تا باشد که آن خر از پرتو و صحبت فرشته فرشته گردد.

(فیه ما فیه)

نوشته شده در  2009/6/18  توسط دیلماج  | 



این هم از تغییر بی قاعده تاریخ  امتحانات درست یک روز قبل از امتحان

من که نفهمیدم باید چی کار کنیم!!

البته سر جلسه رفتیم و بسیار هم امتحان درخشانی دادیم!!! جای همگان خالی!

توضیح آنکه   " به هر دلیلی" در اینجا به معنای باتوم خوردگی, چشم ورقلمبیدگی, کتک خوردگی, بازداشت شدگی, مفقود شدگی و مردگی می باشد. دلایل دیگر غیبت غیر مجاز حساب شده و نمره دانشجو صفر محسوب خواهد شد.


آخرین اطلاعیه مربوط به تاریخهای اعلام امتحانات

تاريخ خبر :  26/3/1388 امتياز بده : ارسال به دوست تعدادمشاهده :  4104



به اطلاع دانشجویان محترم می رساند، برای آن دسته از دانشجــویــانی که نمی توانند به هر دلیلی در هفته جاری مطابق تاریخهای اعــلام شده در امتحانات شرکت نمایند، امتحانات هفته جاری به تــرتــیب روز از اولین روز بعد از پایان امتحانات (سه شنبه 2/4/88) تکرار خواهد شد.

تذکر : هر دانشجو فقط یکبار می تواند در امتحان شرکت کند.

گر چه اصل بر برگزاری امتحانات بر اساس تقویم اعلام شده‌ می‌باشد ولی تغییر روز امتحان برای دانشجویانی که در هفته‌ی جاری نمی‌توانند مطابق تاریخهای اعلام شده در امتحانات شرکت نمایند، به صورت زیر معین می‌گردد:

روز و تاریخ امتحان بر اساس تقویم دانشگاه

روز و تاریخی که می‌تواند امتحان جایگزین برگزار گردد

دوشنبه 25/3/88

سه شنبه 2/4/88

سه شنبه 26/3/88

چهارشنبه 3/4/88

چهارشنبه 27/3/88

یکشنبه 7/4/88

پنجشنبه 28/3/88

دوشنبه 8/4/88


توجه: ساعت برگزاری امتحان همان ساعت اعلام شده در تقویم دانشگاه می‌باشد.


      منبع خبر : معاونت آموزشی و تحصیلات تکمیلی
نوشته شده در  2009/6/17  توسط دیلماج  | 



شنبه تو راه فاطمی به ولیعصر در اوج عصبانیت بعد از انتخابات  یه کاغذی دیدم که ....


هیچ حرفی برای گفتن ندارم...

نوشته شده در  2009/6/17  توسط دیلماج  | 



مفاسد اقتصادی: پر

دروغگویی: پر

تورم : پر

هاشمی: پر

احمدی: پر   نه دیگه احمدی با این همه کار و لو دادن بقیه کجا پر. دیدی حواست نیست. سوختی.

پیامک : پر

تعرفه: پر

احمدی: پر        سوختی که باز. مگه اخبار نگاه نمی کنی!

موبایل: پر

فیس بوک: پر

توییتر: پر

برق: پر

سرعت اینترنت: پر

احمدی: پر    بازم که باختی   

قلم نیوز: پر

کلمه: پر

فعالان سیاسی: پر

کوی دانشگاه: پر

احمدی: پر   ای بابا!!!

شورای نگهبان : پر

خس و خاشاک : پر

اراذل و اوباش : پر

تلویزیون دولتی: پر

دانشجویان: پر

امتحانات: پر

آزادی: پر

دموکراسی: پر

دیکتاتور: پر    اصلا حواست جمع نیست . تمرین کن فردا از اول شروع می کنیم.



نوشته شده در  2009/6/17  توسط دیلماج  | 



جریان اون یارو رو شنیدین که تصمیم می گیره گیاه خوار بشه ولی بعد از یه مدت بی گوشتی بدجوری بهش فشار میاره. اون وقت برای اینکه عذاب وجدان نگیره یه مرغ بر میداره و شروع می کنه به خوردن در حالیکه پشت سر هم می گه:" تو مرغ نیستی بادمجونی !تو مرغ نیستی بادمجونی!"

شاید تو شمردن آرا هم این جوری شده:

شمارندگان رای: تو موسوی نیستی احمدی نژادی! تو موسوی نیستی احمدی نژادی!


نوشته شده در  2009/6/17  توسط دیلماج  | 


 

عزیزی حرف قشنگی زد. آره همه ما بهت زده ایم. همه ما ناامید شدیم. گیجیم. همه منتظریم یکی یه دفعه بیاد بده:"دالی! همتون سر کار بودین ! این دروغ روز ۱۳ بود!"

با شنیدن کنفرانس مطبوعاتی و سخنرانی جشن غیر مشروع دیروز خونم به جوش اومد. با دیدن آمارهای ضد و نقیض وزارت کشور خندم گرفت. با خوندن خبرهای کوی دانشگاه گریه ام گرفت.با خوندن نظرات هم وطنیای سابقم تو وبلاگهای بچه ها حس جنون بهم دست داد. جالبه. کم پیش می یاد تو یه روز بتونی تمام احساسات رو در آخرین حد خودش تجربه کنی. 

نظرم عوض شده. وقتی می بینم دوستای خودم که به ا.ن رای دادن می گن جوونای نفهم حقشونه کتک بخورن و همشون ادعای خدایی بهشون دست داده بیشتر به این نتیجه می رسم که باید حقمون رو بگیریم. حرفهای ا.ن در مورد طرفداری از ه.م. ج.ن.س گ.ر.ا.ی.ا.ن و ملا نصرالدین بازی یادم نمیره. تازه فهمیدم  یه صندوق رای چقدر گنجایش داشته! و فهمیدم خس و خاشاک یعنی چی!

واقعا از رئیس جمهور منتخب ممنونم که با یک بار سخنرانی این همه به بار ادبی بنده اضافه فرمودند.

ان شاالله فردا تو خیابون انقلاب از خجالتشون در میایم!!

 

یه لینک مربوط بی ربط: عکسهای کوی دانشگاه

نوشته شده در  2009/6/14  توسط دیلماج  | 



صبح زود پاشدم. میخواستم برم دانشگاه که پروژه آخر ترمو تحویل بدم. از پله ها که اومدم پایین صدای تلویزیون می یومد. می دونستم قراره بی بی سی برنامه زنده انتخابات داشته باشه. چند تا پله که اومدم یه دفعه نتایج اولیه انتخابات رو شنیدم. باورم نمی شد همونجا رو پله نشستم. برنامه شوخی بود؟ دوربین مخفی بود؟ اینا چی بود من میشنیدم؟ گوشام سوت می کشید. مگه ممکنه؟ 

کل صبح چشمم به تلویزیون بود. درصدها رو جمع می زدم نمی دونم چرا بیشتر از صد میشد!!

   64.8 +32.3+0.9+ 2.1=؟؟؟؟

وقتی اعلام کردن "رای باطله صفر"که دیگه آتیش گرفتم. اینو باید تو رکورد گینس ثبت کرد.

دانشگاه رو تعطیل کردن و کارم موند رو دستم!

عصری در برابر چشمان و گوشهای متعجب همگان, ا.ن رسما رئیس جمهور شد. به همین راحتی!

یعنی تموم شد؟ پس رای من کو؟ رای این همه آدم که شبها تو خیابون ولیعصر جمع میشدن کجا رفت؟

اصلا اینا همه به کنار مهم نیست. کروبی بیچاره یعنی یه میلیون طرفدار نداشت؟ یعنی اینایی که همه دورش جمع میشدن و تو همایش ها میاومدن همه توهم بودن؟

توهمات من تا عصر بیشتر دوام نیاورد. همکارم زنگ زد که طرف ولیعصر غلغله هست. مردم ریختن سمت ولیعصر. اون بیچاره هم اونجا گیر کرده.عصری اومد خونه ما چون ولیعصر و انقلاب شلوغ بود و نمی تونست بره خونه.

یاد فیلمهای فلسطین افتادم که تلویزیون همیشه نشون می ده تا بگه اسرائیلیها ظالمند و انسانیت ندارن.

به مردم تو خونشون هم رحم نمی کردن. هر کی از توخونه هم شعار می داد می ریختن تو خونش.

پیامک کم بود خطهای تلفن رو هم قطع کردن. من که بیرون فهمیدم خطها قطع شده. نمی گن آخه خانواده ها نگران میشن؟ هر چند اگه می خواستن به این چیزا فکر کنن که...

فاطمی حکومت نظامی بود. تمام خیابون رو بسته بودن. لباس شخصی ها بدتر از همه بودند. رحم برای این جماعت تعریف نشده. هنوز گیجم . گیج این همه تفاوت. چهار شنبه اینجا چه خبر بود وحالا چه خبره! جشنی که موسوی وعده داده بود اینه!!

میام خونه و از دنیای واقعی فرار می کنم اینجا تا شاید اینجا بوی دود و صدای فریاد نیاد. اولین سایت: بستست.

دومی:...

سومی:...

آخرش می زنم  گوگل ببینم اونم بسته شده ؟

اینجا چه خبر شده؟ سر یک ساعت نصف اینترنت رو تعطیل کردن.

سرعت هم مثل اینترنت عصر حجر!

بچه ها هی پیغام میدن و حرف از تظاهرات فردا و اعتصاب و فریاد الله اکبرو... می زنن. فیلمها و عکسهای امروز پخش شده و هر صفحه ای میری یه سر خونی, ماشین آتیش گرفته و پلیس باتون به دست می بینی.

همه تو هیجانن, می خوان دنیا رو عوض کنن, به هر کی می شناسن و نمی شناسن ... می دن.  میام بیرون. بجای آرامش حالم بدتر میشه. احساس می کنم یکی با پتک محکم زده به سرم! مثل یه عروسک خیمه شب بازی رفتم رای دادم و حالا هم رای من به حساب مشارکت ملی به حساب کی نوشته شده!!!!

میرم تو حیاط. گربه بیچاره ترسیده از در هنوز بیرون نرفتم که  میدوه طرفم. از هوا بوی سوختن لاستیک میاد

.

.

.

صبح حالم بدتره. بچه ها یه سریشون مطلب گذاشتن تو وبلاگاشون. نوشته همه بوی ناامیدی میده. هیچ کدون حوصله نوشتن ندارن. از بعضی هاشون خبری نیست. نگرانشون میشم. مخصوصا اونایی که دانشجو هستن. از هم دانشگاهی هام هم خبری نیست. شنیدم دیشب ریختن خوابگاه  ها و بچه ها رو کتک زدن. این موبایل هم که کار نمی کنه. انگاری زبونم رو بستن. به خیلی هاشون به غیر از موبایل دسترسی ندارم. ...

بازم فاطمی شلوغه. هر چی می خوام بی خیال بشم برم سر درس نمیشه. مغزم قفل شده. خبرا بدتره. از شهرستانها هم خبر می رسه. دانشگاه اصفهان شیراز... خندم می گیره یعنی میشه امتحانا کنسل بشه؟؟ من که هیچی نخوندم!!

.

.

.

سر ناهار زدم تلویزیون. از دیروز تحریمش کرده بودم. کانال یک  جشنه!!!!!!!!!!!! کانال شش داره مصاحبه مطبوعاتی ا.ن رو نشون میده. حرفاشو که میشنوم غذا تو دهنم گیر میکنه. در کل همه چیزو رد می کنه. یه جوایی جریانه همون " منم تو روزنامه خوندمه" لبخند ملیحش درمورد شلوغیهای خیابونی میگه که " ریز میبینمتون!" روزنامه نگاره که دیگه نوبره:" نظرتون در مورد شلوغیهای.... که توسط گروه افراطیون و اغتشاشیون... که به کمک اتحادیه اروپا"!!!! اینا چی میگن؟؟؟

جشن پیروزی که شروع میشه میام بالا دیگه تحمل ندارم. فقط یه چشمه جمعیت رو دیدم. اینا کی هستن؟ از کجا این همه آدم رو جمع کرده؟ شرط می بندم یه سریشون اصلا فارسی بلد نباشن!!!

خستم. از صبح هیچ کاری نکردم ولی خستم.

حرفاشو میشنوم شعارای مردمو که چه راحت به 32 درصد!!! ملت توهین میکنن. چه طور کاندید های دیگه رو مسخره می کنن... دیگه نمی خوام فکر کنم. بسه دیگه.

قیافه خندانش فقط یه چیز به من میگه: همه چیز تموم شد.


نوشته شده در  2009/6/14  توسط دیلماج  | 



امروز بعد از امتحان تو اتوبوس یه دست دیدم که میله های اتوبوس رو گرفته بود. دستی که از مچ تا ارنج پر از نکات درسی بود. دستی "نخبه" که باند نازک جمهوری اسلامی ایران رو هم یدک می کشید!

واقعا این دستها نمونه بارزی از صداقت هستند.

خوشا!! به حال کسی که این دستها حامیان اونها هستند!! واقعا که حامیان صادقی هستند. مثل شخصیت صادق و راستگوی صاحب پرچم جمهوری اسلامی ایران!

نوشته شده در  2009/6/10  توسط دیلماج  | 



یادم نمی یاد کجا ولی یه بار یه جایی از قول مسیح خوندم:


" وای بر کسانی که دیگران از آنها بسیار تعریف می کنند!"

از اون موقع تا حالا این جمله تو گوشمه.
نوشته شده در  2009/6/7  توسط دیلماج  | 



دیشب خواب دیدم دارم بیانیه ریاست جمهوری می دم.

فکر کنم با دیدن اساتید فنی مثل اینا ضمیر ناخودآگاه منم به این نتیجه رسیده که منم می تونم  رئیس جمهور خوبی برای این مملکت بشم!!

مگه من چیم از اینا کمتره؟؟

نوشته شده در  2009/6/7  توسط دیلماج  | 



خیلی وقت بود با هم بودیم.

 خیلی با هم راحت بودیم.

 هر جا می رفتیم با هم می رفتیم.

 اما نمیدونم اون روز چرا ترکم کردی!

با هم رفتیم بیرون

همه چیز خوب بود مثل همیشه اما..

چرا از اونجا به بعد دیگه نیومدی؟ چرا همونجا موندی و جلوتر نیومدی؟

چرا هر چی سعی کردم نیومدی؟

مردم هم که چه با عجله بینمون فاصله انداختن!

و من رفتم.... اما تو نه!!

من به پشت نگاه نکردم..

اما وقتی برگشتم هنوز همونجا بودی!

با سعی و اصرار راضیت کردم با من بیای.

درسته که مثل قبل نبودی ولی اومدی و ما باز با هم بودیم

شب هم با تو برگشتم ولی ...

تو که با من به خونه اومدی پس یکدفعه کجا رفتی؟

چرا بی خبر منو ترک کردی؟

چرا ؟؟؟

حالا من بی تو چیکار کنم؟

می دونم که جایگزین کردنت غیر ممکنه!! تو تک بودی و هر جانشینی هم بیاد تو نمیشه!!

چرا ترکم کردی؟؟


دنباله مطلب...
نوشته شده در  2009/6/4  توسط دیلماج  | 


 

دیروز پیامکی بهم رسید که نتونستم ازش بگذرم. در عین خندیدن عمق حرفها و وعده های رضایی رو هم نشون می ده:

محسن رضایی در پی  حمایت خود از جبهه زنان اعلام کرد در صورت برنده شدن در انتخابات, مدت بارداری را از 9 ماه به 5 ماه کاهش خواهد داد!

نوشته شده در  2009/6/3  توسط دیلماج  | 





تو اکثر کشور های دنیا دولت نون خور مردم بوده, وضعشون شده این.

خدا به داد مملکتی برسه که مردمش نون خور دولت بشن!!

نوشته شده در  2009/6/2  توسط دیلماج  | 



از ایمیلی که یکی از دوستان برام فرستاده کش رفتم. امیدوارم حلالم کنه!!







نوشته شده در  2009/5/30  توسط دیلماج  | 




ترم 7 دو واحد ترجمه شفاهی داشتیم. دو به دو گروه شده بودیم و دو منطقه توریستی از سراسر دنیا رو انتخاب می کردیم و عکس و مطلب راجع بهش جمع می کردیم. سر کلاس یکیمون می شد راهنمای توریست و یکی دیگه هم مترجم و بقیه بچه ها هم توریست. راهنما توضیح می دادو مترجم برای بچه ها ترجمه می کرد. بعد هم بچه ها در نقش توریست سوال می پرسیدن و بعد از ترجمه مترجم راهنما جواب می داد. یکی از بچه ها خیلی شوخ بود و همیشه مزه می انداخت. استاد که از دستش عاصی بود.  یه جلسه دو تا از پسرا در مورد دیوار چین اجرا داشتن. سر کار قبلی این آقا انقدر سوال خنده دار پرسیده بود که استاد حرف زدن رو براش قدغن کرده بود.همه چیز داشت به خوبی و در آرامش پیش می رفت که دوست مذکور به استاد پیله کرد که اجازه بده فقط یه سوال بپرسه. بالاخره اصرار هاش نتیجه داد و سوالشو پرسید.

" ببخشید ها روم به دیوار اگه یه بچه ای روی دیوار به این درازی دستشوییش بگیره باید چیکار کنه؟"

راهنمای اون روز که دوست درجه یک خودش بود و نمی خواست پیشش کم بیاره یه عکس باز کرد که توش دور و بر دیوار پر درخت بود که برگا و شاخه هاشون تا روی دیوار اومده بود و گفت:" خوب این همه درخت یه جایی کارش رو بکنه!"

استاد عزیز اومد بگه که خوب سوالت رو پرسیدی دیگه بسه ولی سوال دوم زودتر پرسیده شد.

" خوب مسئله بچه حل شد ولی بازم روم به دیوار روم به دیوار... مامان بچه چیکار کنه؟؟" خودتون حدس بزنین که بقیه کلاس چه جوری گذشت!!!

نوشته شده در  2009/5/28  توسط دیلماج  | 







نگفتمت"مرو آنجا که آشنایت منم؟

درین سرای فنا چشمه حیات منم؟

وگر به خشم روی صد هزار سال ز من

عاقبت به من آیی که منتهات منم"

نگفتمت که " به نقش جهان مشو راضی"

که نقش بند سراپرده رضات منم."

نگفتمت که "منم بحر و تو یکی ماهی؟"

"مرو به خشک که دریای با صفات منم؟

نگفتمت که " چون مرغان به سوی دام مرو؟"

بیا که قوت پرواز و پرو پات منم"

نگفتمت که "تو را ره زنند و سرد کنند؟"

که آتش و تپش و گرمی هوات منم؟

تگفتمت که " صفتهای زشت در تو نهند

که گم کنی که سرچشمه صفات منم؟"

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت

نظام گیرد ؟" , خلاق بی جهات منم

اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست 

وگر خدا صفتی دان که کدخدات منم"

(دیوان شمس)





نوشته شده در  2009/5/28  توسط دیلماج  | 



آب گفت آلوده را "در من شتاب"

گفت آلوده که "دارم  شرم از آب"

گفت آب"این شرم بی من کی رود"

"بی من این آلوده زایل کی شود؟"

(مثنوی معنوی)


نوشته شده در  2009/5/27  توسط دیلماج  | 




زمستون پارسال یک عدد گربه محترم به حیاط ما تشریف فرما شدن. البته ایشون بچه محل خودمون هستن و سالیان ساله که در کوچه ما رفت و آمد می کنن فقط پاشون به حیاط باز نشده بود که اونم شکر خدا به دلیل زمستون و سرما و بی غذایی و دل سو ختن و... این حرفا باز شد. اولا تا در حیاط رو باز می کردیم پیداش می شد و خودشو لوس می کرد تا یه چیزی گیرش بیاد. ما هم که گربه آزمایشگاهی پیدا کرده بودیم هر دفعه یه چیزی بهش می دادیم. ماشاالله هیچ چیزی رو هم رد نمی کرد. حتی از نون و پنیر هم نمیگذشت. کم کم روی خانم باز شد و تو حیاط شروع کرد به تمرین اپرا و با کمک آواز ! به ما می فهموند که گشنشه. در ادامه باز شدن رو روش جدیدی رو اختراع فرمود: می یومد روی گلدون نزدیک پنجره و یا دست می زد به توری که یالا من گشنمه!!! البته اونقدر هم حق نشناس نبود. از سر کوچه که ما رو میدید می یومد به استقبالمون و تا دم در هم باهامون می یومد و زودتر از ما می پرید تو حیاط و تا باهاش بازی نمیکردیم نمی ذاشت بریم خونه .

شبها هم جای صدای جیرجیرکها ترانه های خانم رو زیر گوشم می شنیدم چون شبها که چراغ بالا رو روشن می کردم می یومد تو بالکن و اونجا هم ما رو بی نصیب نمی ذاشت.

نزدیکای عید هم که اپراهای گربه ها دسته جمعی می شه و بسیار گوش نواز. امسال ما که بسیار فیض بردیم از این اپراهای فرهنگی!!


این ماجرا ادامه داشت تا اینکه قرار شد برای عید بریم مسافرت. تنها موندن این خانم خانمها که حالا اسم هم پیدا کرده بود و کل محل نازلی صداش می کردن برامون معضلی شده بود. بالاخره دلو زدیم به دریا و رفتیم. البته خیالمون بیشتر از این جهت راحت بود که نازلی روابط عمومی بالایی داشت و بلد بود چه جوری برای همه ننه من غریبم بازی در بیاره و یه غذایی ازشون بگیره!

وقتی بعد از تعطیلات برگشتیم خبری ازش نبود. خیالمون راحت شد که رفته و دیگه از دستش راحت شدیم. کم کم  دلمون برای اداهاش تنگ شد ( ای کاش نمی شد!!) دو هفته بعد وقتی از سر کار برمی گشتم دیدم یه گوشه حیاط یه کارتن هست وقتی از سر کنجکاوی سرکی توش کشیدم.... نازلی خانم رو با یه گوله قهوه ای کنارش دیدم!!! یه گوله کوچولو که هی وول می خورد. بیشتر که رفتم جلو دو تا تیله سرمه ای هم تشخیص دادم!!

شنیدین مهمون با خودش مهمون هم بیاره!!!


دنباله مطلب...
نوشته شده در  2009/5/26  توسط دیلماج  | 



به نظرتون این چیه؟


استاد عزیزی داریم که چند دهه ای  اون ور آب زندگی کردن و به قول خودشون بسیار آداب دان هستن. هر جلسه که می خوان بیان سر کلاس برای خودشون قهوه یا در مواقع نادر چای می یارن و سر کلاس نزدیک ساعت ناهار همه ما رو با بوی قهوه شون دچار دلضعفه می کنن؛ و البته  هر جلسه بر سر ما منت می ذارن و قطره ای از اصول زندگی و آداب دانی رو به ما یاد می دن. یک جلسه به ما یاد دادن که وقتی مهمونی می ریم چه جوری سوپ بخوریم یا چه جوری در مقابل یک لیدی باید رفتار کرد. و تمام این درسها اون روز با یک درس عملی کامل شد!

اون روز با خودشون چای آورده بودن و بعد از اینکه چای کیسه ای تمام ته مونده رنگشم به آب داد بلندش کردن و قشنگ روی لیوانشون چلوندن تا هر چی آب دزدیده بود پس بده ! بعد هم همانطور که ملاحظه می کنید تاش کردن و گوشه میز قرار دادن.

خوب لابد اینم جز آداب او ور آبیهاست.

بیاموزید و در زندگی خود به کار برید باشد که آداب دان شوید!

نوشته شده در  2009/5/23  توسط دیلماج  | 


اول ترم از کتابخونه دانشگاه یه کتاب گرفتم. بماند که چند بار تمدیدش کردم تا بالاخره رسیدم به دقیقه نود و مجبوری بازش کردم تا برای پروژه البته نامربوط ترم بخونمش و کنفرانس بدم.( مثلا رشته ام مترجمی زبانه ولی تاریخ تعلیم و تربیت در ابران باستان رو باید می خوندم! چه کنیم دیگه استادن و خواسته شون وحی..) از حق نگذریم کتاب جالبی بود. در مورد اصول تعلیم و تربیت در زمان هخامنشیان ومادها نکات خوبی نوشته بود. اما قسمت جالبتر ماجرا اینجاست که وقتی به صفحه 317 کتاب رسیدم با نمونه ای از آثار هنری دانشجویان هنرمند و البته بسیار فرهیخته جامعه روبرو شدم.  مطمئن هستم شما هم با دیدن این اثر ارزشمند به سازنده اون تبریک و خسته نباشید می گید!




نوشته شده در  2009/5/23  توسط دیلماج  | 



از باغ میبرند چراغانی ات کنند

تا کاج جشنهای زمستانی ات کنند

پوشانده اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند

( پیغامی از یک دوست)

نوشته شده در  2009/5/22  توسط دیلماج  |